توضیحات
فایل پاورپوینت کامل ناگفته هایی از زندگی خصوصی امام خمینی (ره)؛ انتخابی مطمئن برای ارائهای حرفهای
اسلایدهایی آماده برای استفاده:
فایل فایل پاورپوینت کامل ناگفته هایی از زندگی خصوصی امام خمینی (ره) شامل 74 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائههای رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده میباشد.
ویژگیهایی که فایل فایل پاورپوینت کامل ناگفته هایی از زندگی خصوصی امام خمینی (ره) را متمایز میکند:
- طراحی بصری حرفهای:فایل پاورپوینت کامل ناگفته هایی از زندگی خصوصی امام خمینی (ره) با بهرهگیری از رنگبندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
- سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شدهاند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
- وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربهای بدون نقص را فراهم میسازد.
استاندارد بالا در تولید محتوا:
فایل فایل پاورپوینت کامل ناگفته هایی از زندگی خصوصی امام خمینی (ره) با رعایت اصول حرفهای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش میباشد.
نکته مهم:
در صورت مشاهده نسخههایی با کیفیت پایینتر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخههای غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل ناگفته هایی از زندگی خصوصی امام خمینی (ره) تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.
هماکنون فایل فایل پاورپوینت کامل ناگفته هایی از زندگی خصوصی امام خمینی (ره) را دریافت کرده و ارائهای حرفهای و متمایز تجربه نمایید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل ناگفته هایی از زندگی خصوصی امام خمینی (ره) :
اشاره:
رضا فراهانی فرزند محمد در سال ۱۳۳۱ در شهر آشتیان متولد، شد، و در سال ۱۳۵۶ به جریان مبارزه با رژیم شاه پیبوست و با پیروزی انقلاب و ورود حضرت امام به قم جزو نیروهای ویژه حفاظت از امام درآمد، و تا زمان رحلت حضرت امام از خادمین و پاسداران وفادار به بیت شریف امام بود. آنچه می خوانید گوشه ای از خاطرات ناگفته ایشان است:
استادی داشتم که خداوند او را حفظ کند، ایشان قم هستند، در منزلش عکسی از امام داشت. ساواک آمده بود و گفته بود، باید عکس را برداری. اما او آن عکس را بر نمی داشت. خیلی سر و کله می زدند و پاسبان ها می آمدند تا عکس را بردارد اما این کار را نمی کرد. همسایه ها آمدند و گفتند: فلانی کار دست خودت می دهی، می گیرند، می برندت. آخرش اجبارا آن را پایین آورد. من شاگرد ایشان بودم و آرام آرام به حد بلوغ رسیدم. ایشان گفت: از کسی تقلید می کنی؟ گفتم پدرم از آقای گلپایگانی تقلید می کرد. ایشان گفت که تقلید این جوری نیست که کی از کی تقلید می کند. تقلید این است که انسان باید خودش مجتهدی را که اعلم است انتخاب کند.
خوب آیت الله حکیم، آیت الله خویی، آیت الله گلپایگانی از مجتهدان هستند. آیت الله خمینی در نجف هم از مجتهدان هستند. به ایشان گفتم: به نظر شما کدام یک بهتر است؟ گفت: نظر من شرط نیست ولی من خودم از آقای خمینی تقلید می کنم و ایشان را اعلم می دانم ولی خودت تحقیق کن ببین کدام اعلم است…اولین عکس حضرت امام را از یکی از این طلبه ها گرفتم. یکی از آن طلبه ها می گفت که اگر یک وقتی آن عکس را از تو گرفتند نگویی که عکس را از چه کسی گرفته ای. از همان ایام بر آن شدم که از حضرت امام تقلید کنم.
تهیه رساله آقا خیلی مشکل بود. یک شخصی در قم بود به نام آقای صحفی که ایشان مخفیانه رساله حضرت امام را توزیع می کرد و با آنکه ساواک او را خیلی زیر نظر داشت، باز او پنهانی رساله امام را به عده ای از دوستان و رفیق هایش می داد. استاد من روزی به آقای صحفی گفت: آقا رضای ما از آقای خمینی تقلید می کند لذا رساله می خواهد. آقای صحفی گفت: من الان رساله آقا را ندارم ولی قول می دهم برایش تهیه کنم. مدتی گذشت تا اینکه ایشان کتابی برایم آورد و گفت: این کتاب آقاست ولی ورق اول ندارد. چون در ورق اول اسم آقا نوشته شده آن را کنده ایم آن ورق را بعدا برایت می آورم. خلاصه رساله آقا را گرفتم و از همان زمان از حضرت امام تقلید کردم. در سال ۱۳۵۶ رفقا ما را داخل جریان مبارزه کشاندند. هنگام آمدن امام از پاریس به اتفاق عده ای از بزرگان و رجال قم به تهران و به منزل یکی از پیشکسوت ها آمدیم. بعضی از آن بزرگان از رفقای حاج مهدی عراقی بودند که اسلحه هم داشتند. آن شب آقا نیامدند و ما شب را در تهران ماندیم و فردای آن روز به قم بازگشتیم.
روز دیگری که قرار شد حضرت امام تشریف بیاورند شب به تهران آمدیم و در منزل آقای تهرانی یا آشتیانی نامی مستقر شدیم؛ حدود پنجاه شصت نفر بودیم که همه هم مسلح بودیم. من هم به همراه دوستم آقای ابوالقاسم شیخ نژاد هر کدام یک کلت تهیه کردیم. در آن جمع حاج حسن خلیلیان (فرماندار سابق قم)، آقایی به نام کرمی (که رئیس دادگاه قم شد و وارد قضیه آقای شریعتمداری شد که حذفش کردند) و تعدادی از چریک ها بودند. در آن خانه شیوه تیر اندازی و پرتاب نارنجک را یاد می دادند. بنا بود فردای آن روز حضرت امام وارد فرودگاه تهران شوند.
آن شب را ما نخوابیدیم و تا صبح بیدار بودیم. نزدیکی های اذان صبح نماز را خواندند و مهیا شدند که به فرودگاه بروند. آن آقا برای برخی از بچه ها عمامه تهین کرده بود و آنها عمامه می گذاشتند و او عبا بر دوششان می انداخت و چهار نفر چهار نفر همراهشان می کرد و یک اسلحه ژ-۳ می داد و یک کلت و یک دشنه به آنها می داد. برای عده ای هم شنل می داد بپوشند چون خارجی ها شنل می بندند و چون اسلحه ژ-۳ بزرگ بود و برای اینکه پیدا نباشد بند شنل را گره می زد. خلاصه افراد چهار نفر به صورت مسلح با پنج شش ماشین به طرف فرودگاه حرکت کردند. خدا رحمت کند، آقای برقعی بود که شهید شد. خیلی از رفقای آن موقع شهید شدند، ما آخرین نفرات بودیم که آماده حرکت شده بودیم، اما ماشین نبود. خانه ای هم که در آن بودیم یک خانه تیمی بود. تصمیم گرفتیم به بهشت زهرا برویم. در بین راه وقتی فهمیدیم که آقا را با هلیکوپتر حرکت دادند و آوردند، ما به مدرسه رفاه و علوی در خیابان ایران برگشتیم و مدتی همانجا ماندیم تا اینکه اعلام کردند که هر کسی به شهرستان خودش برود.
ما رفتیم قم و یک مدتی آنجا بودیم. در قم جزو افراد به اصطلاح نیروی ویژه بودیم که به استقبال حضرت امام آمدیم و کار من آنجا شروع شد. حضرت امام را که نزدیکی های قم آوردند تحویل گرفتیم و به سمت قم به راه افتادیم. در بین راه نرسیده به شهرک امام حسن (ع) ماشین حامل حضرت امام پنچر شد. چرخ ماشین را عوض کردیم و راه افتادیم. آقا را به مدرسه فیضیه بردند. ازدحام جمعیت در اطراف مدرسه فیضیه به اندازه ای بود که ماشین ما نتوانست حرکت کند. در داخل خیابان بهار در نزدیکی منزل آیت الله سلطانی طباطبایی – پدر خانم حاج احمد آقا – و در نزدیکی منزل حاج قاسم دخیلی خانه ای را برای امام گرفتند. حضرت امام چند روز آنجا اقامت داشتند سپس به جای دیگری رفتند من آن روز خدمت حضرت امام بودم، من به همراه آقا سید حسین خمینی نوه حضرت امام یخچالی را جابجا کردیم و آمدیم دست آقا را بوسیدیم. آقا سید حسین ما را به امام معرفی کرد و آنجا عقلم نرسید که از آقا بخواهم که دعا کند من شهید شوم ولی دست آقا را که بوسیدم گفتم: آقا جان دعا کنید که من عاقبت به خیر شوم. آقا همان جا برایم دعا کردند که عاقبت به خیر شوم. اولین دعا حضرت امام نسبت به بنده آن بود. از آنجا کار من هم شروع شد و تا زمان رحلت ایشان در تمام خوبی ها و خوشی ها در کنار این خانواده بودم.
حضرت امام علاقه زیادی به مردم داشتند و وقتی جمعیت برای ملاقات ایشان می آمد خواب و استراحت را برای وقت دیگر موکول می کردند. می فرمودند که یک صندلی بگذارید من جلوی در می آیم. ایشان بالای صندلی می رفتند و به مردم دست تکان می دادند و ابراز علاقه می کردند. بعضی مواقع بلافاصله پس از یک ملاقاتی، جمعیتی دیگر می آمدند و امام دوباره می فرمودند صندلی بگذارد. من صندلی را می گذاشتم. ملاقات که تمام می شد می دیدیم ایشان داخل نمی آیند و گاهی بالای پشت بام می رفتند و می فرمودند صندلی بگذارید ظاهرا به امام اعلام می شد که جمعیت دیگری قصد ملاقات با ایشان را دارند.
اتاقی که ایشان می نشستند موکت بود. مردم هم همان جا به دیدار ایشان می آمدند. ما برای اینکه جای آقا مشخص شود روی موکت پتویی انداختیم که ایشان اعتراض کردند. بعد ما علت را می گفتیم که مثلا بلند گو می گذاریم که شما صحبت کنید و مردم بنشینند. مردم در اتاق خانه حاج شیخ محمد یزدی به طور فشرده می نشستند و آقا به افراد نگاه می گردند و هر کسی فکر می کرد آقا فقط به او نگاه می کنند. بعد از آنکه سخنرانی امام تمام می شد یکی بلند می شد می گفت: آقا می خواهم صورتتان را ببوسم. آقا هم صورتشان را به طرف آن شخص می بردند و می گفتند: ببوس. دیگری می گفت: آقا می خواهم با شما عکس بگیرم. آقا می فرمودند: بگویید عکاس بیاید. در لابلای جمعیت برخی افراد می خواستند بیایند جلو که آقا آهسته با دست اشاره می کردند که مثلا شما جلو نیا. آن طرف رنگش می پرید و حالت لرزش به او دست می داد و عقب عقب از اتاق بیرون می رفت. نمی دانم چه حکمتی بود. آن موقع تفتیش مثل الان نبود. اتاقی آنجا بود که حاج شیخ حسن صانعی نشسته بود و ما ضمن تفتیش، کلت و نارنجک افراد را می گرفتیم و روی میز می گذاشتیم که اگر منفجر می شد با اتاق امام فقط یک شیشه فاصله داشت.
در مواقعی که امام را به مدرسه فیضیه می بردیم، از خیابان رد می شدیم و وقتی آقا از ماشین پیاده می شدند جمعیت می ریختند و به عنوان تبرک به امام دست می کشیدند. جمعیت فشار می آورد و گاهی افراد که می خواستند به امام دست بکشند به عمامه ایشان می خوردند. آقا هم به عمامه حساس بودند و مواظب بودند که عمامه نیفتد. ما هم می دیدیم که ایشان اذیت می شوند، لذا راهی را از زیر پل آهنچی انتخاب کردند. آن راه به پشت مسجد آیت الله بروجردی می خورد که درخت و جوی آب بود. آنجا متعلق به آقا سید صادق نوه آقای بروجردی بود. برای ایجاد راه از آن مسیر رفته بودند از وی اجازه بگیرند که گفته بود اگر آقا به من بگویند، من راه می دهم آقا هم هرگز این کار را نمی کردند. خلاصه آنجا را درست کردند و پس از آن ما آقا را از آن زیر می بریم و می آوردیم و این اواخر دیگر برادران پاسدار نرده می گذاشتد و جلوی مردم را می گرفتند تا ما بتوانیم از پشت مدرسه فیضیه آقا را پیاده کنیم. چندی گذشت و یک مقدار مسیر خلوت شد. آقا وقتی دیدند خلوت است و جمعیت نیامده فرمودند: چرا جلوی جمعیت را گرفتید؟ گفتم که آقا قضیه اینجوری است. فرمودند: مرا از ملتم جدا نکنید من عاشق مردم هستم و این ملت را دوست دارم. دیگر هم مرا از اینجا نیاورید و به داخل جمعیت ببرید. از آن به بعد از داخل خیابان حرکت می کردیم که برخی ها در ماشین آقا را باز می کردند.
راننده حاج حسین حسینی بود، بعضی مواقع هم حاج مرتضی رنجبر بود، امام راننده خاصی نداشت. وسیله رفت و آمد هم یک ماشین آهو بود که آن را حاج مهدی عراقی فرستاده بود. قبل از آن پیکان و این اواخر لندرور بود که دست آقا شهاب اشراقی – داماد امام – بود و ما روی سقفش می نشتیم و یا پشت آن سوار می شدیم. یک زمانی هم آقای صباغیان وزیر کشور وقت، یک ماشین بنز فرستاد که برای تشریفات بود. یادم هست که آقای صانعی یا کس دیگر گزارش داد که آقا از تهران برای شما ماشین فرستاده اند. آقا فرمودند: من ماشین نمی خواهم. راننده را نگهدارید و از او پذیرایی کنید و فردا ماشین را با همان راننده بفرستید برود تهران، من ماشین را نمی خواهم.
ایشان ماشین بنز را قبول نکردند. زمانی که آقا بازدید می رفتند ما ایشان را با پیکان می بردیم. این اواخر هم پژو بود که در تهران فروختند. پژوی سفیدی که خریدند ۳۶ یا ۴۰ هزار تومان بود که بعد حاج احمد آقا آن را فروخت؛ ولی پژوی سبز ماند که خانم حضرت امام با آن تردد می کردند و گاهی پیکان معمولی سوار می شدند. در مسیر فیضیه تا خانه، بچه ها که داخل خیابان می دویدند، آقا به راننده می فرمودند: آهسته تر برو و گاهی شیشه را هم پایین می آوردند و دست روی سر بچه ها می کشیدند.
یکی از روزها در مسیر فیضیه در حرکت بودیم. آن ایام چماق به دستان آقای شریعتمداری (خلق مسلمان) به قم آمده بودند و مخالف امام و نظام بودند. آرام آرام کار بیخ پیدا می کرد، آقا هم فرموده بودند که از میان جمعیت برویم، به خیابان ارم آمدیم، نزدیکی های چهار راه بیمارستان که رسیدیم این جمعیت خلق مسلمان که بعضی هایشان ترک زبان بودند بی انصاف ها با مشت روی شیشه می کوبیدند. چیزی نمانده بود که درگیر شویم و می خواستیم با سر نیزه و دشنه درگیر شویم. از جمله کارهایی که انجام دادند این بود که عکس آقا را پاره کردند.
عنقریب بود که درگیر شویم. نادان ها بازی در می آوردند. یک دفعه آقا متوجه شدند. شیشه را حاج مرتضی پایین کشد و گفت: آقا می فرمایند که اینها عکس مرا پاره می کنند
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.