توضیحات
دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل ورای اصل لذّت – تجربهای بینظیر در ارائه!
پاورپوینتی شیک و استاندارد:
فایل فایل پاورپوینت کامل ورای اصل لذّت شامل 120 اسلاید طراحیشده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint میباشد.
چرا فایل فایل پاورپوینت کامل ورای اصل لذّت گزینهای عالی است؟
- گرافیک حرفهای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل ورای اصل لذّت با طراحی مدرن و چشمنواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل میکنند.
- کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت بهگونهای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
- آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل ورای اصل لذّت از قبل تنظیمشده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
تضمین کیفیت و دقت بالا:
این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائههای حرفهای میباشد.
نکته قابل توجه:
برخی نسخههای غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل ورای اصل لذّت با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.
همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل ورای اصل لذّت را دریافت کنید و یک ارائه بینظیر داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل ورای اصل لذّت :
۱
تردیدی نداریم که در نظریه روانکاوی فرض کنیم که جریانی که رخدادهای ذهنی طی می کنند به شیوه ای خودکاره با اصل لذّت تنظیم می شوند. ما معتقدیم، به اصطلاح، جریان این رخدادها را تنشی غیرلذّت جویانه به شیوه ای لایتغیر به حرکت می اندازد و این که این جریان جهتی به خود می گیرد به گونه ای که نتیجه غایی با کاهش این تنش قرین می گردد: یعنی با اجتناب از عدم لذّت یا تولید لذّت. با در نظر گرفتن این جریان در بررسیهای خود درباره فرایندهای ذهنی که موضوع مطالعه ماست، ما بینشی «اقتصادی» را در کار خود وارد می کنیم و اگر در جریان توصیف این فرایندها سعی کنیم که این عنصر «اقتصادی» را به علاوه عناصر «مکان نگارانه» (topographical) و «پویا» (oynamic) ارزیابی کنیم و تخمین بزنیم، به گمان من کاملترین توصیفها را که در حال حاضر امکان درک آن را داریم از آنها به دست خواهیم داد، توصیفی که شایسته است با اصطلاح «مابعد روانشناسانه» متمایز شود.
در این مورد ابداً برای ما اهمیت ندارد که در پی آن برآییم که با ارائه این فرضیه اصل لذّت تا چه اندازه به نظام فلسفی خاص و از حیث تاریخی متعینی نزدیک شده ایم یا آن را اختیار کرده ایم. ما به این فرضیات گمان ورزانه در جریان تلاش برای توصیف و تشریح امور واقع مشاهدات روزمرّه مان در حوزه مطالعاتمان رسیده ایم. ارجحیت و اصالت جزو اهدافی نیستند که کار روانکاوانه برای خود تعیین کرده است و تلقی هایی که بنیان فرضیه اصل لذّت هستند چنان آشکار و بدیهی اند که به ندرت می توان از آنها غفلت کرد. از سوی دیگر ما بی درنگ سپاس خود را نثار هر نظریه فلسفی یا روانشناسانه ای می کنیم که قادر باشد از معنا و احساس لذّت و عدم لذّت که چنان با قدرت بر ما وارد می شوند اطلاعاتی به ما ارائه کند. اما افسوس، در اینجا چیزی که به درد اهداف ما بخورد وجود ندارد. اینجا پیچیده ترین و دسترس ناپذیرترین ناحیه ذهن است و از آنجا که ما نمی توانیم از برخورد با آن اجتناب کنیم، به نظر من فرضیه ای که دارای کمترین محدودیت باشد بهترین فرضیه خواهد بود. ما بر آنیم که لذّت و عدم لذّت را به کمّیت هیجانی که در ذهن وجود دارد اما به هیچ رو مقیّد (bound) نیست ربط دهیم و به چنان شیوه ای ربط دهیم که عدم لذّت متناظر با افزایش کمّیت هیجان باشد و لذّت با کاهش آن. آنچه از این گفته منظور نظر ماست رابطه ای ساده میان قوت احساسِ لذّت و عدم لذّت و تعدیلهای متناظر در کمّیت هیجان نیست؛ حداقل با توجه به آنچه از روان فیزیولوژی آموخته ایم مستقیماً هر نوع نسبتی را بر مبنای سهم پیشنهاد نمی کنیم: عاملی که احساس را معین می سازد احتمالاً میزان افزایش یا کاهش کمّیت هیجان در زمانی مفروض است. آزمون احتمالاً می تواند در اینجا موءثر باشد اما توصیه نمی شود که ما کاوشگران تا زمانی که مشاهدات کاملاً مشخصی منظور نظر باشد در مسأله پیشتر رویم.
به هر تقدیر، نمی توانیم به کشفی که محقق ژرفکاوی همچون ج. ت. فخنر(۲) درباره موضوع لذّت و عدم لذّت کرده است بی اعتنا باقی بمانیم، کشفی که در اصل خود با کشفی که کار روانکاوانه ما را به سوی آن رانده است مطابقت می کند. بیانیه فخنر در اثر کوچکی بیان شده است، Ideen zur Schpfungs – und Entwicklungsgeschichte der organismen, 1873 Einige (part ×I, Supplement, 94) و معنای آن چنین است: «تا آنجا که تکانه های آگاهانه همواره نسبت و ارتباطی با لذّت یا عدم لذّت دارند، لذّت و عدم لذّت را نیز می توان به مثابه [ حالاتی [در نظر گرفت که با وضعیتهای ثبات و عدم ثبات نسبت و ارتباطی روانی جسمانی دارند.» این امر مهیّاگر بنیانی است برای فرضیه ای که من قصد دارم در جای دیگر با تفصیل بسیار به آن بپردازم. بنا به این فرضیه، هر حرکت روانی جسمانی که از آستانه آگاهی فراتر رود به همان نسبتی با لذّت ملازم می شود که در ورای محدوده معینی به ثبات کامل نزدیک شود و به همان نسبت با عدم لذّت همراه می شود که در ورای محدوده معینی از ثبات کامل منحرف شود؛ درحالی که در میان دو حد، که می توان آنها را آستانه های کمّی لذّت و عدم لذّت توصیف کرد، حاشیه معینی از بی اعتنایی حسی وجود دارد.
واقعیاتی که سبب می شود تا به سلطه اصل لذّت در زندگی ذهنی اعتقاد پیدا کنیم، همچنین در این فرضیه متجلی می شود که دستگاه ذهنی می کوشد تا کمّیت هیجان موجود در آن را تا آنجا که ممکن است پائین یا حداقل ثابت نگه دارد. فرض اخیر فقط شیوه دیگر بیان اصل لذّت است زیرا که اگر کارکرد دستگاه ذهنی متوجه پائین نگه داشتن کمّیت هیجان باشد، آن گاه هر چیزی که برای افزایش کمّیت طراحی شده باشد ناگزیر می باید به عنوان ضد عملکرد این دستگاه تلقی شود، یعنی به عنوان چیزی غیر لذّت بخش. اصل لذّت از اصل ثبات منتج می شود؛ اصل اخیر عملاً از واقعیاتی نتیجه گرفته می شود که ما را ناگزیر از به کارگیری اصل لذّت می کند. افزون بر این، مطالعه تفصیلی تر نشان خواهد داد که گرایشی که از این طریق به دستگاه ذهنی نسبت داده می شود به عنوان موردی ویژه در ذیل اصل فخنر به نام «گرایش به سوی ثبات» قرار داده می شود؛ اصلی که در متن آن فخنر احساس لذّت و عدم لذّت را در نسبت با یکدیگر قرار می دهد.
به هر تقدیر، باید متذکر شد که اگر به طور دقیق سخن بگوییم باید بگوییم که صحیح نیست در جریان فرایندهای ذهنی از سلطه اصل لذّت سخن گفت. اگر چنان سلطه ای وجود می داشت اکثریت عظیم فرایندهای ذهنی ما می بایست با لذّت همراه می شد یا به لذّت می انجامید درحالی که تجربه عام به طور مطلق با چنان نتیجه گیریی تضاد دارد. بنابراین حداکثر چیزی که می توان گفت این است که در ذهن گرایشی قوی به سوی اصل لذّت وجود دارد اما وضعیتها یا نیروهای معین دیگری با این گرایش در تضادند؛ بنابراین نتیجه نهایی همواره نمی تواند با گرایش به سوی اصل لذّت هماهنگ باشد. می توانیم گفته خود را با تذکر فخنر در موردی مشابه مقایسه کنیم: «به هر تقدیر، از آنجا که وجود گرایشی به سوی هدف به معنای آن نیست که آن هدف به دست آمده است، و از آنجا که به طور کلی هدف فقط با تقریبهایی به دست آمدنی است…».
اکنون اگر به این پرسش بازگردیم که چه وضعیتهایی قادرند اصل لذّت را از رسیدن به نتیجه بازدارند، بار دیگر خود را در زمینی اَمن و پیموده شده می یابیم و با تعیین چارچوب پرسش خود منبعی غنی از تجربه تحلیلی در دسترس خود داریم.
نخستین مثال از اصل لذّت که به این سیاق بازداشته شده است مثالی آشناست که به طور منظم اتفاق می افتد. ما می دانیم که اصل لذّت خاصِ روش اولیه (primary) کارکرد دستگاه ذهنی است، اما این امر، از دیدگاه صیانتِ نفسِ ارگانیسم در میان دشواریهای جهان خارجی، از همان بَدو امر ناکارآ و حتی به شدت خطرناک است. اصل واقعیت (reality principle) تحت تأثیر غریزه صیانت نفسِ «خود» (ego) ، جایگزین اصل لذّت می شود. اصل واقعیت، نیّت کسب لذّت در غایت امر را رها نمی کند، اما مع هذا به تأخیر انداختن ارضاء را طلب می کند و آن را به اجرا درمی آورد؛ یعنی رها ساختن شماری از امکانات کسب ارضاء و تحملِ موقت عدم لذّت به منزله برداشتن گامی در راه طولانیِ غیرمستقیمی که به لذّت منتهی می شود. به هر رو، اصل لذّت به عنوان روشی کاری که غرایز جنسی که «تربیت» آنها بسیار سخت است از آن استفاده می کنند، مدتی طولانی دوام می آورد و از آنجا که اصل لذّت کار را با همین غرایز یا از درون خودِ «خود» آغاز می کند، اغلب در غلبه بر اصل واقعیت موفق می شود آن هم به ضررِ کل ارگانیسم.
به هر رو، شکی نمی تواند وجود داشته باشد که جایگزینی اصل لذّت با اصل واقعیت فقط می تواند مسبّبِ شمار اندکی از تجارب غیر لذّت بخش شود که به هیچ رو شدیدترینِ این تجارب نیستند. فرصت دیگرِ رها شدن عدم لذّت را که با نظم کمتری رخ نمی دهد در تضادها و برخوردهایی باید یافت که در دستگاه ذهنی رخ می دهد، آن هم در زمانی که «خود» در حال تحول به سازمانهای به مراتب پیچیده تری است. تقریباً تمامی انرژی ای که دستگاه ذهنی از آن آکنده شده است از تکانه های غریزی ذاتی آن نشأت می گیرد. اما اینها اجازه نمی یابند که به همان مرحله تحول ارتقاء یابند. در جریان امور بارها و بارها اتفاق می افتد که غرایز منفرد یا بخشهایی از غرایز در اهداف و نیازهای خود با مابقی غرایز ناسازگار شوند، غرایزی که می توانند در وحدت منحصر به فرد «خود» ادغام شوند. بنابراین غرایز دسته اول را فرایند سرکوب می تواند از این وحدت جدا سازد و آنها را در سطوح پائینِ تحول روانی نگه دارد و، اول از همه، راه ارضای آنها را قطع می کند. اگر آنها متعاقباً موفق شوند که با گذار از راههایی حاشیه ای به ارضای مستقیم یا جایگزین دست یابند همان طور که به سهولت در مورد غرایز جنسی سرکوب شده رخ می دهد این رخداد که در موارد دیگر می توانست فرصتی برای لذّت باشد، به وسیله «خود» به عنوان عدم لذّت، احساس و درک می شود. در نتیجه تضاد کهنه ای که با سرکوب پایان می گیرد، شکاف تازه ای در اصل لذّت رخ می دهد، آن هم درست در زمانی که غرایزی معین می کوشند تا در تطابق با این اصل، لذّت تازه ای کسب کنند. جزئیات فرایندی که طی آن سرکوب، امکان لذّت را به منبع عدم لذّت بدل می سازد هنوز به وضوح و روشنی فهمیده نشده است یا نمی تواند به روشنی ارائه گردد. اما شکی نیست که تمامی عدم لذّت های روان رنجورانه، از این نوع اند یعنی لذتهایی که نمی توانند به طور کلی احساس و درک شوند.
دو منبع عدم لذتی که هم اکنون آنها را برشمردم به هیچ وجه سرچشمه اکثر تجارب عدم لذّت ما نیستند. اما در مورد مابقی می توان با برخی توجیهات سردستی تأکید کرد که حضور آنها با سلطه اصل لذّت در تضاد نیست. اغلبِ عدم لذتهایی که ما احساس می کنیم، عدم لذتهای ادراکی (perceptual) هستند. این ادراک می تواند ادراک فشار غرایز ارضاءنشده باشد یا می تواند ادراکی خارجی باشد که یا فی نفسه رنج آلوده است یا انتظاراتی غیر لذّت بخش در دستگاه ذهنی ایجاد می کند، به عبارت دیگر دستگاه ذهنی آن را به عنوان خطر تشخیص می دهد. پس واکنش به این تقاضاهای غریزی و تهدیدهای خطر، یعنی واکنشی که مقوّم فعالیت مناسبِ دستگاه ذهنی است، می تواند به شیوه ای درست به دست اصل لذّت یا اصل واقعیت که تعدیل کننده اصل لذّت است هدایت شود. به نظر نمی رسد که این امر محدودیتی پُردامنه برای اصل لذّت به وجود آورد. با این وصف تحقیق درباره واکنش ذهنی به خطر خارجی دقیقاً در وضعیتی قرار دارد که مواد و مصالح جدیدی به بار آورد و پرسشهایی نو مطرح کند که به مسأله فعلی ما مربوط اند.
۲
وضعیتی که بعد از ضربه های مکانیکی شدید و تصادفات راه آهن و سایر حوادثی که متضمن خطری برای زندگی هستند رخ می دهد، مدت زمانی طولانی است که شناخته و توصیف شده است و نام «روان رنجوریِ آسیب زا» (traumatic neurosis) بر آن گذاشته شده است. جنگ دهشتناکی که به تازگی پایان یافته است منجر به ظهور شمار کثیری از این نوع بیماریها شده است، اما این واقعه حداقل به وسوسه ای پایان داده است که سبب بیماری را به ضایعه ارگانیک نظام عصبی ای نسبت دهیم که به دست نیروی مکانیکی ایجاد شده است. تصویری که روان رنجوری آسیب زا از علائم بیماری ترسیم می کند از حیث فراوانی علائمِ حرکتیِ (motor symptoms) مشابه، به هیستری نزدیک می شود اما بنا به قاعده در مورد نشانه های کاملاً بارز بیماری ذهنی که در این مورد شبیه خودبیمارانگاری (melancholia) یا ماخولیا (hypochondria) است و همچنین در مورد شواهدی که از ناتوانی و اختلال کلی به مراتب جامعتر قابلیتهای ذهنی به دست می دهد، از آن فراتر می رود. هنوز تبیین کاملی از روان رنجوری ناشی از جنگ یا روان رنجوری آسیب زای ناشی از دوران صلح به دست داده نشده است. در مورد روان رنجوری ناشی از جنگ، این واقعیت که همان علائم بیماری بعضی از اوقات بدون مداخله هر نوع نیروی مکانیکی خالص ظاهر می شود، به نظر می رسد که در آنِ واحد هم امری روشن کننده باشد هم امری گیج کننده. در مورد روان رنجوری آسیب زای معمولی، دو مشخصه به شکلی بارز جلوه گر می شوند: نخست، به نظر می رسد که عامل عمده مسبب آنها مبتنی بر هُول (surprise) و رعب (fright) باشد؛ دوم زخم و جراحتی که به طور همزمان وارد می شوند بنا به قاعده مخالف تحول روان رنجوری عمل می کنند. «رعب» و «ترس» (fear) و «اضطراب» (aفایل پاورپوینت کامل ورای اصل لذّتiety) را به شیوه ای نادرست به عنوان اصطلاحاتی مترادف به کار برده اند؛ اما در واقع آنها می توانند از حیث نسبتشان با خطر از یکدیگر به روشنی متمایز شوند. «اضطراب» مبیّن حالت خاصی از منتظر خطر بودن یا آماده شدن برای آن است، هرچند این خطر می تواند ناشناخته باشد. «ترس» نیازمند موضوع معینی است که باید از آن در خوف (afraid)بود. «رعب» نامی است که ما به وضعیتی می دهیم که کسی زمانی وارد آن می شود که با خطری روبه رو شده باشد بدون آن که آمادگی آن را داشته باشد؛ عامل هُول در اینجا مورد تأکید قرار می گیرد. من بر این باور نیستم که اضطراب بتواند مولد روان رنجوری آسیب زا باشد. چیزی در اضطراب وجود دارد که از فرد مضطرب در برابر رعب و بنابراین در برابر روان رنجوریِ رعب محافظت می کند. بعداً به این موضوع خواهیم پرداخت.
مطالعه خوابها و روءیاها می تواند موثقترین روش تحقیق فرایندهای ذهنی عمیق باشد. خوابها و روءیاهایی که در روان رنجوری آسیب زا رخ می دهند این مشخصه را دارند که مکرراً بیمار را به وضعیت حادثه ای که برای او رخ داده است بازگردانند، وضعیتی که او با درافتادن به رعبی دیگر از آن بیدار می شود. این امر مردم را بسیار اندک به شگفتی درمی اندازد. آنها فکر می کنند که این واقعیت که تجربه آسیب زا مداوماً خود را بر بیمار حتی در حال خواب تحمیل می کند، اثبات قوت این تجربه است: می توان گفت که بیمار دلمشغولِ آسیب خود شده است. دلمشغولیها با تجربه ای که آغازگر بیماری بوده است، مدت زمانی طولانی است که برای ما در هیستری امر آشناست. بروئر(۳) و فروید در سال ۱۸۹۳ اعلام کردند که «افراد هیستریک اغلب از به یاد آوردن خاطرات در رنج و عذاب اند.» در روان رنجوری ناشی از جنگ نیز مشاهده گرانی همچون فرنچی(۴) و زیمل(۵) توانستند از طریق دقیق شدن در لحظه ای که آسیب رخ می دهد علائم حرکتی معینی را تبیین کنند.
به هر رو، من نمی دانم که آیا افرادی که مبتلا به روان رنجوری آسیب زا هستند در زندگی زمان بیداریشان نیز به خاطرات حادثه ای که بر آنها اتفاق افتاده است بسیار می پردازند یا خیر. شاید آنها بیشتر در پی آن باشند که درباره آن حادثه فکر نکنند. کسانی که این امر را به عنوان امری بدیهی پذیرفته اند که خواب و روءیای آنها می بایست در شب آنها را به وضعیتی بازگرداند که مسبب بیمار شدن آنها شده است، سرشت خوابها و روءیاها را بد فهمیده اند. با سرشت آنها هماهنگتر خواهد بود اگر آنها به بیماران تصاویری از دوران سلامتی شان در گذشته یا بهبودیشان را نشان دهند، بهبودی ای که آنها به آن امید دارند. اگر روءیاها و خوابهای روان رنجوری آسیب زا عقیده ما دال بر روند آرزو برآوردنِ (wish-fulfilling) خوابها و روءیاها را متزلزل نکنند، ما هنوز یک منبع در دست داریم که درِ آن به روی ما باز است: ما می توانیم استدلال کنیم که کارکرد خواب دیدن، شبیه بسیاری چیزهای دیگر، در این وضعیت مختل شده است و از اهداف خود منحرف گشته است یا این که ما وادار می شویم بر گرایشهای خودآزارانه رمزآلوده «خود» تأمل کنیم.
در اینجا پیشنهاد می کنم که موضوع تیره و تار روان رنجوری آسیب زا را رها کنیم و به وارسی روشِ کاری بپردازیم که دستگاه ذهنی در یکی از نخستین فعالیتهای بهنجارش از آن استفاده می کند منظور من روش کاری در بازی کودکانه است.
نظریه های مختلف بازی کودکان فقط اخیراً از دیدگاه روانکاوانه به دست فایفر(۶) (۱۹۱۹) جمع بندی و مورد بحث قرار گرفته است، کسی که من خوانندگان خود را به مقاله او ارجاع خواهم داد. این نظریه ها تلاش می کنند تا انگیزشهایی را کشف کنند که کودکان را به طرف بازی رهنمون می شوند، اما آنها در برجسته ساختن انگیزش اقتصادی و توجه به حاصل آمدن لذتی که در این بازیهاست شکست خورده اند. بدون آن که خواسته باشم کل قلمروی را که این پدیده بر آن حاکم است وارد بحث کرده باشم، توانسته ام از طریق فرصتی که بخت آن را فراهم کرد پرتوی بیفکنم بر اولین بازی ای که پسر یکسال و نیمه ای آن را انجام داد و خود آن را اختراع کرده بود. این مشاهده، چیزی بیش از مشاهده ای گذرا بود، زیرا که من به همراه کودک و والدینش برای چند هفته در زیر یک سقف زندگی می کردم و مدت زمانی طول کشید تا معنای عمل رمزآلوده ای را که او به طور مرتب تکرار می کرد کشف کنم.
این کودک به هیچ وجه، از حیث تحول دماغی، استثنایی و پیش رس نبود. در سن یکسال و نیم او فقط می توانست کلمات با معنای معدودی بگوید؛ همچنین می توانست شماری صدا درآورد که مبیّن معنایی بود که فقط برای اطرافیان او فهمیدنی بود. به هر تقدیر، او رابطه خوبی با پدر و مادر و خانم پرستارش داشت، و به سبب این که «پسر خوبی» بود تشویق می شد. در شب مزاحم والدینش نمی شد، آگاهانه از فرامینی دال بر دست نزدن به برخی چیزها یا نرفتن به اتاقهای معینی اطاعت می کرد و بالاتر از همه هنگامی که مادرش او را برای چند ساعتی ترک می کرد گریه نمی کرد. او در عین حال شدیداً به مادرش وابسته بود، مادری که نه فقط خودش او را تغذیه کرده بود بلکه بدون کمک دیگران از او مواظبت و نگهداری کرده بود. به هر تقدیر، این پسر کوچولوی خوب عادت ناراحت کننده ای داشت که گاه به گاه از او سر می زد: او هر چیز کوچکی را که به دستش می رسید به گوشه ای مثل زیر تخت پرت می کرد. بنابراین یافتن این اسباب بازیها و جمع کردن آنها اغلب به مشغله ای وقت گیر بدل می شد. او با انجام دادن این کار صدای کش دار و بلند «اُو اُو اُو اُو» را از خود درمی آورد و به همراه آن حالت علاقه مندی و رضایت به خود می گرفت. مادر او و نویسنده این شرح حال در این اندیشه توافق کردند که این صدا، صرفاً حرف ندا نیست بلکه مبیّن کلمه آلمانی “fort” [ « رفت » ] است. متعاقباً دریافتم که این کار نوعی بازی است و یگانه استفاده ای که کودک از اسباب بازیهایش می کند این است که با آنها بازی «رفت» را انجام می دهد. روزی مشاهده ای کردم که نظر مرا تأیید کرد. کودک قرقره ای چوبی داشت که تکه ای نخ به دور آن بسته بود. هرگز به فکر او نرسید که آن را پشت سر خود روی زمین بکشد گویی که قرقره درشکه ای باشد برای بازی. آنچه او انجام می داد این بود که نخ قرقره را در دست نگه می داشت و با مهارت آن را به لبه تختی که دارای روختی بود پرتاب می کرد، به گونه ای که قرقره ناپدید می شد و در همین حال «اُو اُو اُو اُو» ی پُرمعنای خود را ادا می کرد. سپس قرقره را با کشیدن نخ از تخت بیرون می کشید و ظهور مجدد آن را با ادای شادمانه کلمه “da” [ «آنجا» ] خوشامد می گفت. بنابراین، این عمل بازی ای کامل بود ناپدید شدن و بازگشتن. بنا به قاعده، مشاهده گر فقط شاهد عمل نخست بود که به شیوه ای خستگی ناپذیر به عنوان بازی ای کامل تکرار می شد، هرچند تردیدی وجود نداشت که لذّت بیشتر با دومین عمل همراه بود.
بنابراین تفسیر بازی میسر شد، که به دستاورد فرهنگی بزرگ کودک مربوط می شد چشم پوشی غریزی ای (یعنی چشم پوشی از ارضای غریزی) که او زمانی بدان دست می زد که اجازه می داد بدون این که اعتراضی بکند مادرش از خانه خارج شود. او به اصطلاح با آماده ساختن صحنه برای ناپدید شدن و بازگشتن اشیائی که در دسترس او بودند به خود پاداش می داد. اگر بخواهیم درباره موءثر بودن سرشت این بازی قضاوت کنیم، این نکته اصلاً مهم نیست که آیا کودک خود بازی را اختراع کرده است یا از طریق اشارات بیرونی آن را فراگرفته است. علاقه مندی ما متوجه مسأله دیگری است. کودک قطعاً نمی توانست عزیمت مادر خود را به عنوان چیزی خوشایند یا حتی چیزی خنثی درک کند. بنابراین چگونه تکرار این تجربه آزاردهنده در قالب بازی با اصل لذّت سازگار می شد؟ شاید در پاسخ بتوان گفت که عزیمت مادر می بایست به عنوان مقدمه ضروری بازگشت شادی آفرین او انجام گیرد، و بنابراین در مسأله بازگشت است که هدف واقعی بازی نهفته است. اما در برابر این عقیده باید این امر واقع مشاهده شده را ابراز کرد که عمل نخست، یعنی عمل عزیمت، خود به عنوان بازی ای مستقل انجام گرفته است و تکرار آن بسیار بیشتر از آن بوده است که فقط بخشی از کلیت بازی با پایان خوشایندش باشد.
از تحلیل واقعه منفردی از این قبیل به هیچ نتیجه قطعی نمی توان رسید. از دیدگاهی بری از پیش داوری این برداشت حاصل می شود که کودک به سبب انگیزشی دیگر تجربه خود را به بازی بدل کرده است. در آغاز او در موقعیتی منفعل قرار داشت او مقهور تجربه شده بود؛ اما با تکرار آن به عنوان بازی، هرچند که غیرلذّت بخش بود، نقشی فعال بر عهده گرفت. این تلاشها را شاید بتوان به غریزه سروری (mastery) فروکاست که مستقل از این که خاطره فی نفسه لذّت بخش باشد یا خیر عمل می کند. اما هنوز می توان دست به تفسیر دیگری زد. پرت کردن شی ء به گونه ای که «رفته» باشد ممکن است انگیزشی از کودک را ارضاء کند که در زندگی واقعی او سرکوب شده است، خالی کردن دقِ دل خود بر سرِ مادرش به سبب دور شدن از او. اگر قضیه این گونه باشد می تواند معنایی مبارزه جویانه داشته باشد: «خیلی خوب، برو! به تو احتیاجی ندارم. من خودم تو را بیرون می فرستم.» یک سال بعد همان پسری که من شاهد نخستین بازیش بودم، اسباب بازی را برمی داشت و اگر از آن خوشش نمی آمد آن را روی زمین پرت می کرد و می گفت: «برو به جبه!»(۷) در آن زمان او شنیده بود که پدر غایبش در «جبهه» است و او از غیبت پدرش هیچ تأسفی نمی خورد؛ برعکس او این امر را کاملاً روشن می ساخت که اصلاً دلش نمی خواهد اکنون که مادرش فقط در تملک اوست برآشفته شود. ما کودکان دیگری را می شناسیم که دوست داشتند تمایلات خصمانه مشابهی را با بیرون انداختن اشیاء به جای افراد نشان دهند. بنابراین ما در این شک باقی می مانیم که آیا تمایل کلنجار رفتن با تجربه ای قاهرانه در ذهن به گونه ای که بر آن احاطه یابیم، می تواند به عنوان رخدادی اولیه و مستقل از اصل لذّت تجلی یابد. زیرا که در موضوعی که مورد بحث ماست، دست آخر کودک شاید فقط قادر باشد تجربه ناخوشایند خود را در بازی به این سبب تکرار کند که تکرار، لذتی از نوع دیگر اما از نوع مستقیم را به همراه می آورد.
همچنین مطالعه بیشتر بازی کودکان کمکی به ما نمی کند که بر تردید خود در مورد این دو دیدگاه فائق آییم. واضح است که کودکان در بازیهای خود هر آن چیزی را تکرار می کنند که در زندگی واقعی بر آنها تأثیر بسیار گذاشته باشد، و با انجام این کار آنها قوت آن تأثیر را آشکار می سازند و به اصطلاح می توان گفت خود را بر آن وضعیت حاکم می سازند. اما از سوی دیگر این امر آشکار است که بازی آنها را آرزویی که در تمامی مدت بر آنها سلطه دارد تحت تأثیر قرار می دهد آرزوی آدم بزرگ بودن و توانایی انجام کارهایی که بزرگسالان انجام می دهند. این امر نیز می تواند مورد مشاهده قرار گیرد که سرشت غیرلذّت بخش تجربه ای، همواره برای بازی نامناسب نیست. اگر پزشکی حلق کودک را معاینه کند یا عملی کوچک بر روی او انجام دهد، می توانیم کاملاً مطمئن باشیم که این تجارب رعب آور به موضوع بازی بعدی مبدل خواهند شد؛ اما در این مورد نباید این واقعیت را فراموش کنیم که لذتی از منبعی دیگر فراهم خواهد شد. به محض آن که کودک از انفعال تجربه به پویایی بازی گذار کند تجربه ناخوشایند را به یکی از همبازیهایش منتقل خواهد کرد و از این طریق دقِ دل خود را سر جانشین خالی خواهد کرد.
با این وصف، از این مبحث این نتیجه گرفته می شود که نیازی نیست وجود غریزه مقلدانه خاصی را برای تمهید انگیزشی برای بازی مفروض بگیریم. دست آخر باید یادآوری کنیم که بازی و نمایش هنرمندانه و تقلید هنرمندانه ای که بزرگسالان انجام می دهند که برخلاف بازی کودکان دارای مخاطبانی است تماشاگران را (به عنوان مثال در تراژدی) از دردناکترین تجربه ها معاف نمی کند و تماشاگران این تجارب را بسیار لذّت بخش می یابند. این امر دلیلی قانع کننده است که حتی در زیر سلطه اصل لذّت، همواره طرق و ابزارهای کافی وجود دارد که هر آنچه را فی نفسه غیرلذّت بخش است به موضوعی بدل ساخت که می توان آن را به یاد آورد و در ذهن با آن کلنجار رفت. ملاحظه این موارد و موقعیتها را که نتیجه غایی آنها تولید لذّت است باید نوعی نظام زیبایی شناسانه بر عهده گیرد که رهیافتی اقتصادی به موضوع آن دارد. آنها هیچ فایده ای برای اهداف ما ندارند، زیرا که وجود و سلطه اصل لذّت را مفروض می انگارند؛ و هیچ گواهی از عملکرد گرایشهایی را که به فایل پاورپوینت کامل ورای اصل لذّت متوجه اند به دست نمی دهند، یعنی گرایشهایی که بدویتر از آن گرایشها و مستقل از آن اند.
۳
نتیجه ۲۵ سال کار شدید این بوده است که امروزه اهداف آنی تکنیک روانکاوی کاملاً با اهداف آن در آغاز متفاوت است. در آغاز پزشک تحلیلگر کاری نمی کرد مگر کشف مواد و مصالح ناخودآگاه پوشیده بر بیمار و جمع بندی آنها و انتقال آنها به بیمار در لحظه ای مناسب. روانکاوی در آن هنگام پیش از هر چیز و بیش از هر چیز هنرِ تفسیر بود. از آنجا که این تکنیک مسأله معالجه را حل نکرد، به سرعت هدف بعدی در معرض دید قرار گرفت: وادار ساختن بیمار به تأیید برساخته های روانکاو از خاطرات او. در این کار تأکید عمده بر مقاومت بیمار گذاشته می شد: اینک هنر در واگشایی این مقاومتها در سریعترین زمانِ ممکن بود، در نشان دادن آنها به بیمار و ترغیب او با نفوذ انسانی برای رها ساختن مقاومتهایش در اینجا بود که نظریه ای که به عنوان «انتقال»(۸) در نظر گرفته می شد، نقش خود را ایفا می کرد.
اما اکنون کاملاً روشن شده است که هدفی که در نظر گرفته شده است یعنی هر آنچه ناخودآگاه است باید خودآگاه شود کاملاً با این روش دست یافتنی نیست. بیمار نمی تواند کل آن چیزی را که در او سرکوب شده است به یاد آورد، و آنچه او به یاد نمی آورد ممکن است به دقت جزء ضروری آن چیزِ سرکوب شده باشد. بنابراین بیمار به هیچ وجه از صحت برساخته ای که به او منتقل می شود اطمینانی حاصل نمی کند. او ناگزیر می شود که مصالح سرکوب شده را به عنوان تجربه ای معاصر تکرار کند به جای آن که همان طور که پزشک ترجیح می دهد آن را به عنوان چیزی مربوط به گذشته به یاد آورد. این بازتولیدها که با چنان دقت ناخواسته ای ظاهر می شود، همواره بخشی از زندگی جنسی دوران طفولیت را به همراه دارد یعنی عقده اُدیپ و مشتقات آن؛ و این موارد به شیوه ای لایتغیر در قلمرو انتقال، یعنی رابطه بیمار با پزشک، مجدداً به نمایش درمی آیند. می توان گفت وقتی امور به این مرحله می رسند، روان رنجوری تازه یا «روان رنجوری انتقالی» جایگزین روان رنجوری اولیه می شود. تمامی کوشش پزشکان بر این بوده است که این روان رنجوری انتقالی را در کوچکترین محدوده ها نگه دارند؛ تا جایی که ممکن است آن را به مسیر خاطره بیندازند و تا حد امکان کمترین اجازه را بدهند که به عنوان تکرار ظاهر شود. نسبت میان آنچه به یاد آورده می شود و آنچه بازتولید می شود، از موردی به مورد دیگر فرق می کند. پزشک بنا به قاعده نمی تواند بیمار خود را از این مرحله مداوا معاف کند، پزشک باید بیمار را وادار کند که بخشی از زندگی فراموش شده اش را مجدداً تجربه کند؛ اما از سوی دیگر باید مواظب باشد که بیمار تا درجاتی فاصله خود را حفظ کند، فاصله گیری ای که او را به رغم همه چیزها قادر می سازد که این امر را بازشناسد که آنچه به عنوان واقعیت ظاهر می شود در واقع فقط بازتاب گذشته ای فراموش شده است. اگر این هدف با موفقیت حاصل آید، اعتماد بیمار جلب شده است و به همراه آن موفقیت معالجه که وابسته به آن است تضمین شده است.
برای راحت تر کردن فهم این «اجبار به تکرار» که در جریان مداوای روانکاوانه روان رنجوران ظاهر می شود، باید بیش از همه چیز از شرّ این برداشت غلط رهایی یابیم که آنچه در مبارزه خود به ضد مقاومتها با آن سروکار داریم مقاومت ناخودآگاه است. ناخودآگاه یا به عبارت دیگر امر «سرکوب شده» به هیچ رو مقاومتی در برابر تلاشهایی نمی کند که برای مداوا صورت می گیرد. در واقع، ناخودآگاه، خود هیچ کاری ندارد مگر شکستن فشاری که بر آن وارد می شود و بازگشودن راه خود به سوی آگاهی یا آزاد شدن از طریق دست زدن به کنشی واقعی. مقاومت در طول مداوا از سیستمها و لایه های بالاتر ذهن که اساساً مسبب و مجری سرکوب هستند نشان داده می شود. اما از آنجا که ما بنا به تجربه می دانیم که این واقعیت که انگیزه ها برای مقاومتها و در واقع خود مقاومتها، در وهله اول معالجه، ناخودآگاه هستند، اشارتی به ماست که باید کمبودهای خود در اصطلاحاتمان را تصحیح کنیم. اگر ما تقابل را نه میان امر آگاه و ناخودآگاه بلکه میان خود منسجم ego) (coherent و امر سرکوب شده برقرار کنیم، از فقدان روشنی و وضوح تبرّی جسته ایم. این امر قطعی است که بخش اعظم «خود» و به طوری چشمگیر آنچه می توانیم به عنوان هسته آن توصیف کنیم، خود، ناخودآگاه است و صرفاً بخش کوچکی از آن را می توانیم با اصطلاح «ماقبل آگاه» (preconscious) توصیف کنیم. با جایگزین کردن اصطلاحی نظام مند یا پویا به جای اصطلاحی صرفاً توصیفی، می توانیم بگوییم که مقاومت بیمار از «خود» او سرچشمه می گیرد و آن گاه ما ناگهان درک می کنیم که اجبار به تکرار باید به ناخودآگاه سرکوب شده منتسب شود. به نظر محتمل می رسد که این اجبار فقط بعد از آن که عمل مداوا تا نیمه راه برای تماس با آن پیش رفت و سرکوب را سست کرد می تواند خود را نشان دهد.
شکی نیست که مقاومت «خودِ» آگاه و ناآگاه تحت تأثیر اصل لذّت عمل می کند؛ خود در جستجوی طفره رفتن از امر غیرلذّت بخش است، امری که می تواند با رها شدن امر سرکوب شده حاصل شود. از سوی دیگر تلاشهای ما متوجه تمهید مدارای با امر غیرلذّت بخش با توسل به اصل واقعیت است. اما چگونه اجبار به تکرار یعنی تجلی قدرت امر سرکوب شده به اصل لذّت مربوط می شود؟ روشن است که بخش اعظم آنچه تحت اجبار به تکرار از نو تجربه می شود باید مسبب عدم لذّت «خود» شود، زیرا که فعالیتهای تکانه های غریزی سرکوب شده را رومی آورد. به هر تقدیر، این عدم لذّت از همان نوعی است که ما قبلاً آن را بررسی کردیم و [ گفتیم که ] با اصل لذّت در تضاد نیست: عدم لذّت برای یک سیستم و در عین حال ارضا برای سیستمی دیگر. اما اکنون با امر واقعی نو و شاخص روبه رو شده ایم یعنی این که اجبار به تکرار نیز یادآوری تجارب گذشته ای است که دربردارنده هیچ امکانی از لذّت نیست، و هیچ گاه نمی تواند، حتی از مدتها قبل، موجب ارضای حتی تکانه هایی غریزی شود که از آن زمان به بعد سرکوب شده اند.
شکوفایی اولیه زندگی جنسی دوران طفولیت محکوم به نابودی است زیرا که خواسته های آن با واقعیت و با مرحله ناکافیِ تحول کودک سازگار نیست؛ این شکوفایی در آزاردهنده ترین وضعیتها و در میان دردناکترین احساسات به پایان می رسد. از دست دادن عشق و شکست، در پس خود زخمهایی دائمی را در قالب داغ خودشیفتگی بر حرمت نفس (self-regard)به جای می گذارد، که به نظر من و همچنین به نظر مارچینفسکی(۹) بیش از هر چیز دیگر به «حس حقارت» (sense of inferiority) که در روان رنجوری شیوع بسیار دارد کمک می کند. جستجوهای جنسی کودک، که تحولات جسمانی او محدودیتهایی بر آن تحمیل می کند، به هیچ نتیجه رضایت بخشی منتهی نمی شود؛ و ریشه شِکوه های بعدی از قبیل «من نمی توانم کاری را به اتمام برسانم؛ من نمی توانم در کاری موفق شوم»، ناشی از همین امر است. حلقه ای عاطفی که کودک را بنا به قاعده به ولیِ جنسِ مخالف او پیوند می دهد، به ناامیدی به انتظار بیهوده ارضا، یا به حسادت ورزیدن نسبت به کودک تازه متولد شده گواه قطعی بی وفایی کسی که کودک او را دوست دارد می انجامد، تلاشهای خود کودک برای بچه درست کردن که با نوعی جدّیت تراژیک انجام می گیرد به طور شرم آوری شکست می خورد. هر چه کمتر شدن محبتی که به او ابراز می شود، تقاضاهای فزاینده تعلیم و تربیت، کلمات سرزنش آمیز و مجازاتهای گاه به گاه تمامی اینها دست آخر به او نشان می دهد که تا چه وسعتی مورد تحقیر قرار گرفته است. این موارد، موارد معدود نوعی و مداوماً تکرارشونده شیوه هایی هستند که بر مبنای آنها عشقی که مشخصه دوران کودکی است به پایان می رسد.
بیماران تمامی این وضعیتهای ناخواسته و عواطف دردناک را در جریان انتقال تکرار می کنند و آنها را با حداکثر هنرمندی احیا می کنند. آنان درصدد برمی آیند که جریان مداوا را درحالی که هنوز به اتمام نرسیده است قطع کنند؛ آنان یک بار دیگر می کوشند تا احساس کنند که تحقیر شده اند و پزشک را وامی دارند که با جدیت با آنها سخن بگوید و با آنها به سردی رفتار کند؛ آنان موضوعاتی درخور حسادتشان کشف می کنند؛ آنان به جای بچه ای که در کودکی مشتاقانه در آرزویش بودند، برنامه ای بزرگ می ریزند و وعده ای برای هدیه ای بزرگ می دهند که این هم به همان اندازه غیرواقعی است. هیچ یک از این آرزوها در گذشته نمی توانست موجب تولید لذّت شود، و می توان حدس زد که امروز اگر به جای آن که [ این آرزوها ] شکل تجربه ای تازه به خود بگیرند، به عنوان خاطرات یا خوابها و روءیاها ظاهر شوند، لذّت کمتری به بار آورند. البته اینها فعالیتهای غرایزی هستند که هدفشان این است که به ارضا شدن منجر شوند؛ اما هیچ درسی نمی توان از تجربه کهنه این فعالیتها آموخت، فعالیتهایی که در عوض فقط به عدم لذّت رهنمون می شوند. به رغم این امر، این تجارب تحت فشار اجبار تکرار می شوند.
آنچه را روانکاو در جریان پدیده های انتقال روان رنجوران آشکار می کند، می تواند در زندگی برخی افراد عادی نیز مشاهده شود. حالتی که آنان بروز می دهند این است که سرنوشتی شوم در تعقیب آنان است یا قدرتی «شیطانی» آنان را تسخیر کرده است؛ اما روانکاوی همواره بر این نظر بوده است که خود آنان قسمت اعظم سرنوشتشان را رقم می زنند که تأثیرات دوران اَوان طفولیت آن را معین می سازد. اجباری که در اینجا مورد توجه است به هیچ وجه متفاوت از اجبار به تکراری نیست که ما در روان رنجوری یافته ایم، حتی اگر افرادی را که اینک بررسی می کنیم هیچ گاه علائمی حاکی از سروکار داشتن با تضاد روان رنجورانه، از طریق تولید علائم بیماری، نشان نداده باشند. بنابراین ما با افرادی روبه رو هستیم که همه روابط انسانی آنان پیامدی مشابه دارد: آدم خیّری که پس از مدتی همه افراد تحت سرپرستی اش او را با خشم رها می کنند، هرچند در موقعیتی دیگر، این افراد ممکن بود با یکدیگر بسیار متفاوت باشند، و به نظر می رسد که او محکوم به چشیدن تمامی طعم تلخ ناسپاسی شده است؛ یا انسانی که تمامی دوستیهایش با خیانت دوستانش به پایان می رسد؛ یا انسانی که در جریان زندگی اش بارها و بارها کسی دیگر را درجایگاه اقتدار خصوصی یا عمومی قرار می دهد و سپس بعد از زمانی معین، خود آن اقتدار را واژگون می کند و فرد مقتدر جدیدی را به جای قبلی می نشاند؛ یا باز مثل عاشقی که تمام ماجراهای عشقی اش با یک زن از مراحل مشابهی می گذرد و به نتایج مشابهی می رسد. این جریانِ «تکرار مداوم همان چیز» سبب هیچ گونه شگفتی برای ما نمی شود، آن هم زمانی که آن را با رفتار فعال فرد موردنظر ربط دهیم و زمانی که بتوانیم در او نشانه شخصیتی اساسی را کشف کنیم که همواره دست نخورده باقی می ماند و ناگزیر است در تکرار همان تجارب خود را نشان دهد. ما بسیار بیشتر تحت تأثیر مواردی قرار می گیریم که در طی آن به نظر می رسد فرد موردنظر تجربه ای منفعل از سر می گذراند، تجربه ای که او بر آن هیچ تأثیری ندارد اما در جریان آن، او با تکرار همان سرنوشت مقدّر روبه رو می شود. در اینجا می توان به عنوان مثال به زنی اشاره کرد که سه بار متوالی ازدواج کرد و شوهران او هر بار خیلی زود بیمار شدند و او از آنها در بستر مرگشان مراقبت کرد. تکان دهنده ترین تصویر شعری از چنان سرنوشتی را تاسو(۱۰) در حماسه رمانتیک Gerusalemme Liberata به دست داده است. قهرمان این حماسه تانسرد نادانسته محبوبه اش کلوریندا را که لباس جنگی سردار دشمن را پوشیده است در دوئلی می کشد. تانسرد بعد از به خاکسپاری او وارد جنگل جادویی غریبی می شود که لشکریان جنگجو را به وحشت می افکند. او با شمشیرش بر درخت بلندی ضربه می زند؛ اما خون از جای ضربه جاری می شود و صدای کلوریندا که روحش در درخت زندانی شده است به گوش می رسد که شِکوه می کند و می گوید که محبوبش یک بار دیگر او را زخمی کرده است.
اگر ما چنین مشاهداتی را در نظر گیریم که متکی بر رفتار بیماران در حال انتقال و متکی بر زندگینامه های مردان و زنان است، شجاعت آن را پیدا می کنیم که فرض کنیم که حقیقتاً در ذهن، اجباری برای تکرار وجود دارد که هیچ اعتنایی به اصل لذّت ندارد. اینک نیز مایلیم خوابها و روءیاهایی را که در روان رنجوران آسیب زا و تکانه ای را که کودکان را به طرف بازی رهنمون می شود به این اجبار مربوط سازیم.
اما باید متذکر شد که فقط در مواردی نادر می توانیم آثار خالص اجبار به تکرار را به گونه ای که دیگر انگیزشها آن را همراهی نکرده باشند مشاهده کنیم. در مورد بازی کودکان ما قبلاً شیوه هایی دیگر را مورد تأکید قرار دادیم که بر مبنای آنها پدید آمدن اجبار می تواند مورد تفسیر قرار گیرد؛ اجبار به تکرار و ارضایی غریزی که بلافاصله لذّت بردنی باشد، به نظر می رسد که در اینجا به همکاری صمیمانه ای منتهی شوند. پدیده انتقال را آشکارا مقاومتی مورداستفاده قرار می دهد که «خود» در اصرارِ سرسختانه خویش بر سرکوب از خود نشان می دهد؛ اجبار به تکرار که مداوا سعی می کند آن را به خدمت گیرد، به اصطلاح، توسط «خود» به طرف خود کشیده می شود (زیرا که خود به اصل لذّت متصل است). بخش اعظم چیزی را که می توان به عنوان اجبار سرنوشت توصیف کرد، به نظر می رسد بر مبنایی عقلانی فهمیدنی باشد؛ به گونه ای که ما تحت فشار هیچ نوع ضرورتی نیستیم تا برای تبیین آن به نیروی انگیزشی رمزآلوده و جدیدی متوسل شویم.
کمترین مورد مشکوک شاید خوابها و روءیاهای آسیب زا باشند. اما با تأملی فکورانه تر ناگزیر می شویم بپذیریم که حتی در موارد دیگر نیز کلِ زمینه را عملکرد نیروهای انگیزشی آشنا دربر نمی گیرند. مطالب بسیاری برای توجیه فرضیه اجبار به تکرار، تبیین نشده باقی مانده است اجباری که به نظر می رسد بدوی تر و ابتدایی تر و غریزی تر از اصل لذّت باشد که اجبار به تکرار آن را نادیده می انگارد. اما اگر اجبار به تکرار در ذهن عمل می کند، باید خوشحال باشیم که چیزی در مورد آن بدانیم، بفهمیم که کارکرد آن با چه چیزی متناظر است، تحت چه وضعیتهایی می تواند پدید آید و نسبت آن با اصل لذّت چیست اصلی که دست آخر، قبلاً غلبه بر مسیر جریانهای تحریک در زندگی ذهنی را به آن منتسب کرده ایم.
۴
آنچه در پی می آید تأملات و اغلب تأملاتی اغراق آمیز است که خواننده بر طبق تمایلات فردی اش می تواند آن را قبول یا رد کند. فزونتر، این تلاش، تلاشی است برای پیگیری اندیشه ای به صورت منسجم، آن هم از سرِ کنجکاوی، تا دریابیم که ره به کجا می برد.
تأملات روانکاوانه، این تصور را که از بررسی جریانات ناخودآگاه حاصل آمده است نقطه عزیمت خود قرار می دهد که آگاهی می تواند، نه کلی ترین صفت فرایندهای ذهنی، بلکه تابع خاصی از آنها باشد. اگر منظور خود را با اصطلاحات مابعدروانشانسانه بیان کنیم، می توانیم تأکید کنیم که آگاهی تابعی از نظامی خاص است که مابعدروانشناسی آن را Cs. (۱۱) توصیف می کند. آنچه آگاهی به بار می آورد اساساً متشکل است از ادراک تحریکاتی که از جهان خارجی می آید و [ همچنین [احساس لذّت و عدم لذّت که فقط می تواند از درون نظام ذهنی نشأت گیرد؛ بنابراین ممکن است که به نظام pcpt._Cs. (۱۲)، موقعیتی در این فضا منتسب کرد. این نظام باید در مرز میان درون و بیرون قرار گیرد؛ و باید به سوی جهان خارج متوجه گردد و باید سایر نظامهای روانی را احاطه کند. خواهیم دید که هیچ چیز نو و جسورانه ای در این فرضیات نهفته نیست؛ ما فقط نظرگاهی را درباره جایابی اتخاذ کرده ایم که آناتومی مغز آن را مشخص ساخته است و بر آن است که «جای» آگاهی در قشر مغز است یعنی خارجی ترین لایه و لایه پوشاننده ارگان مرکزی. آناتومی مغز محتاج بررسی این امر نیست که اگر بخواهیم از حیث آناتومی سخن بگوییم چرا آگاهی باید در سطح مغز قرار داده شود به جای آن که به شیوه ای اَمن در جایی در درونی ترین بخش قرار گیرد. شاید ما در شرحی که از این موقعیت درباره سیستم خود یعنی pcpt._Cs. به دست می دهیم موفقتر باشیم.
آگاهی یگانه خصوصیت بارزی نیست که ما به فرایندهایی که درون این سیستم هستند منتسب می کنیم. بر مبنای بیشنهایی که از تجربه روانکاوی کسب کرده ایم، فرض می گیریم که تمامی فرایندهای تحریکی که در سایر نظامها رخ می دهد، ردّ پاهایی دائمی در آنها به جای می گذارد که بنیان خاطره را تشکیل می دهند، چنان ردّ پا خاطره هایی، با واقعیتِ آگاه شدن هیچ نوع سروکاری ندارند؛ در واقع آنها اغلب زمانی به نهایت قدرتمند و به نهایت پابرجایند که فرایندهایی که آنها را بر جای گذاشته اند همانهایی هستند که هرگز وارد آگاهی نمی شوند. به هر تقدیر، باور کردن این امر سخت است که ردّ پاهای دائمی تحریکاتی از این قبیل در سیستم pcpt.Cs. نیز بر جای مانده باشد. اگر آنها مداوماً آگاهانه باقی بمانند، خیلی زود محدودیتهایی برای قابلیت نظام جهت دریافت تحریکات تازه ایجاد می کنند. از سوی دیگر اگر آنها ناخودآگاه باشند ما با مسأله تبیین وجود فرایندهای ناخودآگاه در نظامی روبه رو می شویم که کارکردش در غیر این صورت با پدیده آگاهی همراهی می شود. ما به اصطلاح با ارائه فرضیه خود که جریان آگاه شدن را به نظامی خاص نسبت می دهد، چیزی را تغییر نداده ایم و چیزی را به دست نیاورده ایم. اگرچه این ملاحظات به طور مطلق قانع کننده نیستند، مع هذا ما را بدان سو می رانند که تردید کنیم که آگاه شدن و ردّ پای خاطره را پشت سر گذاشتن، جریانهایی هستند که در درون یک نظام واحد با یکدیگر ناسازگارند. بنابراین می توانیم بگوییم که از جریان تحریک آمیز در درون سیستم Cs. ، آگاهی حاصل می شود اما در آنجا ردّ پایی دائمی بر جای نمی گذارد؛ اما آن تحریک به نظامهایی منتقل می شود که در درون آن در کنارش قرار دارند و در درون آنهاست که ردّپاهای آن باقی می ماند. من همین خط فکری را در تصویر طرح گونه ای ادامه دادم که در بخش گمان ورزانه تفسیرخواب آورده ام. این نکته را باید به خاطر سپرد که از سایر منابعِ سرمنشأ آگاهی اطلاع اندکی در دست است؛ بنابراین زمانی که ما گزاره آگاهی به جای ردّ پا خاطره ظاهر می شود را ارائه می کنیم، این گزاره نیازمند تأمل می شود، آن هم در تمامی موارد و بر این مبنا که این گزاره با مضامینی کاملاً درست ارائه شده است.
اگر چنین باشد، پس نظام Cs. دارای مشخصات ویژه ای (در تقابل با آنچه در سایر نظامهای روانی رخ می دهد) است، به گونه ای که در درون آن، فرایندهای تحریک آمیز، تغییری دائمی در عناصر آن بر جای نمی گذارند بلکه به اصطلاح در پدیده آگاه شدن به پایان می رسند. استثنایی از این دست بر قاعده ای کلی، نیازمند آن است که با برخی عوامل که منحصراً با یک سیستم منطبق می شوند تبیین شود. چنین عاملی که در سایر نظامها غایب است ممکن است موقعیت باز و بی حفاظ نظام Cs.باشد، که بلاواسطه در جنب جهان خارجی قرار می گیرد.
اجازه دهید ارگانیسم زنده ای را در ساده ترین صورت ممکنِ آن به عنوان ریزکیسه ای (vesicle)تمایزنیافته از ماده ای (substance) تصویر کنیم که در معرض تحریک است. در این صورت سطح این ریزکیسه در تماس با جهان خارجی قرار دارد، از وضعیتی که در آن قرار دارد تفکیک می شود و به صورت ارگانی برای دریافت محرکات درمی آید. در واقع جنین شناسی، با توجه به توانایی اش در تلخیص تاریخ تحول، عملاً به ما نشان می دهد که نظام عصبیِ مرکزی از اِکتودرم(۱۳) نشأت گرفته است؛ ماده خاکستری قشر مغز به عنوان مشتقی از لایه سطحی بدوی ارگانیسم باقی می ماند و برخی از خصوصیتهای ماهوی آن را به ارث می برد. بنابراین به سهولت می توان فرض کرد که در نتیجه تأثیر بلاوقفه محرکات خارجی بر سطح ریزکیسه، ماده آن تا عمق خاصی به طور مداوم تعدیل می شود، به گونه ای که فرایندهای تحریک آمیز در قیاس با آنچه در لایه های عمیقتر می گذرد مسیر متفاوتی در پیش می گیرند. بنابراین غشایی تشکیل می شود که دست آخر چنان با تحریک «آماده می شود» که مناسبترین وضعیتهای ممکن را برای پذیرش محرکات عرضه می کند و قابلیت تعدیلات بعدی را از دست می دهد. از حیث سیستم Cs. این امر بدان معناست که عناصر آن دیگر دچار تعدیلات دائمی بعدی بر اثر عبور هیجان نمی شوند، زیرا که آنها قبلاً در مورد مسأله موردنظر تا بیشترین حد ممکن تعدیل یافته اند. به هر وصف اینک آنان توانایی آن را یافته اند که آگاهی را ظاهر سازند. اندیشه های متعددی را می توان ارائه کرد که هم اینک از حیث سرشت این تعدیلاتی که در جوهر و فرایند هیجانی صورت گرفته است نمی توان آنها را تصدیق کرد. می توان این فرض را پیش کشید که هیجان در جریان گذار از عنصری به عنصر دیگر باید بر مقاومت غلبه کند و کاهش مقاومتی که بدین سان به دست آمده است همان چیزی است که ردّ پای دائمی هیجان یعنی تسهیل (facilitation)را بر جای می گذارد. بنابراین در نظام Cs. مقاومتی از این نوع برای گذار از عنصری به عنصر دیگر، دیگر وجود ندارد. می توان میان این تصویر و گفته بروئر نسبتی برقرار کرد، یعنی تمایزی که او میان انرژی ساکن (یا مقیّد) و انرژی متحرک کتکتیک(۱۴) در عناصر نظامهای روانی می گذارد؛ عناصر نظام Cs.حامل هیچ انرژی مقیّدی نیستند بلکه فقط حامل انرژی ای هستند که می تواند آزادانه تخلیه شود. به هر تقدیر بهتر آن است که آدمی درباره این نکات تا حد امکان با احتیاط سخن بگوید. با این همه، این تأملات و گمان ورزیها ما را قادر می سازد که منشأ آگاهی را به طریقی با موقعیت نظام Cs. و با ویژگیهایی مرتبط سازیم که باید آنها را به جریانهایی هیجانی منتسب ساخت که درون آن رخ می دهد.
اما باید در مورد ریزکیسه زنده و لایه قشری گیرنده آن بیشتر سخن بگوییم. این بخش کوچک از ماده زنده در میانه جهانی خارجی به حال تعلیق وجود دارد که آکنده از قدرتمندترین انرژیهاست؛ و اگر سپر محافظی در برابر محرکات برای آن فراهم نشود، تحریکاتی که از این انرژیها نشأت می گیرد می تواند آن را نابود کند. بنابراین او بدین طریق این سپر را فراهم می کند: لایه بیرونی آن ساختی را از دست می دهد که مناسب ماده زنده است و تا درجاتی غیرارگانیک می شود و بعد از آن به عنوان جوف یا غشایی ویژه عمل می کند که در برابر محرکات مقاوم است. در نتیجه، انرژیهای جهان خارج فقط با بخشی از شدت اصلی خود می توانند به لایه های زیرین بعدی که هنوز زنده اند عبور کنند؛ و این لایه ها در پس سپر محافظ خود می توانند خود را وقف گیرندگی شماری از محرکات کنند که اجازه یافته اند به آن برسند. لایه خارجی با مرگ خود تمامی لایه های ژرفتر را از سرنوشتی مشابه نجات می دهد مگر این که، به اصطلاح، محرکی که به آن می رسد چنان قوی باشد که لایه محافظ را بشکند. حفاظت در برابر محرک یقیناً برای ارگانیسم زنده کارکرد مهمتری دارد تا گرفتن محرک. سپر محافظ دارای مخزن انرژی ای از آن خود است و بیش از هر چیز می کوشد تا شیوه های خاص انتقال انرژی که در آن عمل می کند در برابر تأثیراتی محافظت کند که انرژیهای عظیمی که در جهان خارج وجود دارند موجد آن اند تأثیراتی که متوجه تثبیت آنها و بنابراین متوجه نابودی آنهاست. هدف عمده گرفتن محرک، کشف جهت و سرشت محرک خارجی است؛ و برای انجام این کار کافی است که نمونه های کوچکی از جهان خارج را بگیرد و آن را به کمیّات کوچک بدل کند و بیازماید. در ارگانیسمهای کاملاً تحول یافته، لایه قشری گیرنده ریزکیسه سابق مدت زمانی طولانی است که به اعماقِ درون بدن پس نشسته است، هرچند بخشهایی از آن در لایه رویی یعنی چسبیده به زیر سپر سراسری باقی مانده است تا حائل محرک شود. اینها همان اندامهای حسی هستند که اساساً از دستگاهی برای گرفتن آثار خاص معینی از تحریک، اما همچنین شامل ترتیبات خاصی هستند برای محافظت بیشتر در برابر شمار فزون از حدی از تحریک و همچنین طرد انواع نامناسب محرکها. ویژگی آنها این است که فقط با شمار بسیار اندکی از تحریکات خارجی سروکار دارند و فقط نمونه هایی از جهان خارجی را می گیرند. شاید آنها را بتوان با شاخکهایی مقایسه کرد که تمام مدت به شیوه ای آزمایشی به طرف جهان خارج پیشرفت می کنند و سپس از آن عقب می کشند.
در اینجا سعی می کنم تا اندکی به موضوعی بپردازم که شایستگی بررسی تمام و کمال را داراست. در نتیجه برخی کشفیات روانکاوانه، امروزه در موضعی قرار داریم که درباره این نظریه کانتی به بحث بپردازیم که زمان و مکان «صور ضروری اندیشه»اند. ما آموخته ایم که فرایندهای ذهنی ناخودآگاه، فی نفسه «بی زمان اند.» این امر در وهله اول بدان معناست که آنها به شیوه ای زمانمند نظم نیافته اند و زمان به هیچ رو آنها را تغییر نمی دهد و ایده زمان نمی تواند بر آنها به کار بسته شود. این مشخصات، مشخصاتی منفی هستند که فقط زمانی به روشنی درک می شوند که مقایسه ای میان آنها و فرایندهای ذهنی آگاهانه به عمل آید. از سوی دیگر، به نظر می رسد که ایده انتزاعی ما از زمان کاملاً از روش کارکرد نظام pcpt._Cs. نشأت گرفته باشد و باید با ادراک همان [ نظام ] از این روش کارکرد متناظر باشد. این نحوه عملکرد شاید مقوّم راه دیگری برای تمهید سپری در برابر محرکات باشد. من آگاهم که این نکات باید بسیار مبهم به نظر آید، اما من باید خود را به این سرنخها محدود کنم.
ما شرح دادیم که چگونه یاخته زنده به سپری در برابر محرکی از جهان خارج مجهز شد؛ و قبلاً نشان دادیم که لایه مغزی نزدیک به سپر باید به عنوان اندام گیرنده محرک از خارج تفکیک یابد. به هر تقدیر این غشاء حساس که بعداً به نظام Cs. مبدل می شود، همچنین هیجاناتی از درون می گیرد. وضعیت نظام در میان خارج و داخل و تفاوت میان وضعیتهایی که بر گیرندگی هیجانات در دو مورد [ خارجی و داخلی ] حکمفرماست بر عملکرد نظام و همچنین کل دستگاه ذهنی تأثیری قاطع دارد. در جهت خارج، از سیستم در برابر محرک محافظت می شود و میزان هیجانی که بر آن وارد می شود فقط تأثیری کاهش یافته دارد. در جهت داخل، چنان سپری وجود ندارد؛ هیجانات در لایه های عمیقتر به طور مستقیم و به صورتی کاهش نایافته به داخل سیستم گسترش می یابند، آن هم تا آنجا که برخی از خصوصیات آنها موجب پدید آمدن احساسات در مجموعه های لذّت عدم لذّت می شود. به هر تقدیر، هیجاناتی که از درون می آیند در شدت خود و همچنین در سایر ابعاد کمّی خود و شاید در وسعت خود با روش کارکرد نظام، قدر مشترک بیشتری دارند تا تحریکاتی که از جهان خارج به داخل سرازیر می شوند. این وضعیت دو نتیجه مشخص به بار می آورد. اول، احساسات لذّت و عدم لذّت (که شاخصی هستند برای آنچه در درون دستگاه رخ می دهد) بر تمامی محرکهای خارجی سلطه می یابند. دوم، شیوه مخصوصی برای رویارویی با هرگونه هیجانات داخلی به کار گرفته می شود که باعث افزایش شدید عدم لذّت می شوند؛ گرایشی وجود دارد که با آنها به گونه ای برخورد شود که گویی آنها نه از درون بلکه از برون عمل می کنند، به گونه ای که این امکان به وجود می آید که سپر را به عنوان ابزار دفاع در برابر آنها به ضد محرک به کار گرفت. این امر منشأ فراافکنی (projection) است، مکانیسمی که مقرّر است نقشی عظیم در به وجود آمدن فرایندهای آسیب شناسانه ایفا کند.
احساس می کنم که این ملاحظات اخیر ما را به فهم بهتر سلطه اصل لذّت رهنمون می شود؛ اما تاکنون هیچ پرتوی بر مواردی افکنده نشده است که با این سلطه در تضادند. بنابراین اجازه دهید که قدمی جلوتر رویم. ما هر هیجانی از خارج را که چنان قدرتمند باشد که به سپر محافظ رخنه کند، «آسیب زا» توصیف می کنیم. به نظر من مفهوم آسیب (trauma) ضرورتاً متضمن رابطه ای از این نوع به علاوه شکاف در سدی است که در برابر محرکات کارآمد نیست. چنان رخدادی به عنوان آسیبی خارجی باید اختلالی در سطح وسیع در کارکرد انرژی ارگانیسم به وجود آورد و هر نوع اقدام دفاعی ممکن را به جریان اندازد. در عین حال اصل لذّت در همان زمان از کنش کنار گذاشته می شود. دیگر هیچ امکانی برای جلوگیری از بمباران دستگاه ذهنی با شمار بسیاری از محرکها وجود ندارد، در اینجا مسأله دیگری به وجود می آید مسأله مهار میزان محرکهایی که به درون رخنه کرده اند و همچنین مقیّد کردن آنها در معنای روانی کلمه، به گونه ای که بتوان از دست آنها خلاصی یافت.
عدم لذتِ خاصِ درد جسمانی احتمالاً نتیجه شکسته شدن سپر محافظ در منطقه ای محدود است. بنابراین سیلان مداومی از هیجانات از بخش پیرامون متوجه دستگاه مرکزی مغز می شود. معمولاً چنین امری فقط از درون دستگاه نشأت می گیرد. از ذهن انتظار داریم که چگونه به این تهاجم واکنش نشان دهد؟ انرژی کتکتیک از تمامی جهات فراخوانده می شود تا میزان بسنده ای از آن در حول و حوش شکاف فراهم شود. «ضدکتکسیسی» (anticathexis) در سطح وسیع جمع می گردد و به نفع آن سایر نظامهای روانی ضعیف می گردد، به گونه ای که کارکردهای روانی باقیمانده به طرز گسترده ای فلج می شود یا کاهش می یابد. باید تلاش کنیم که از مثالهایی از این دست درسی بگیریم و آنها را بنیانی برای گمان ورزیهای مابعدروانشناسانه خود قرار دهیم. بنابراین از مسأله فعلی نتیجه می گیریم که نظامی که خود به شدت کتکتیک شده است قادر است جریان اضافی انرژی تازه ساری و جاری را بگیرد، یعنی آن را به کتکسیس ساکن بدل کند، یعنی آن را از حیث روانی مقیّد کند. هرچه کتکسیسِ ساکنِ خود نظام بیشتر باشد، به نظر می رسد که نیروی «مقیّدکننده» آن نیز قویتر خواهد بود؛ بنابراین، برعکس، هرچه کتکسیس کمتر باشد برای برگرفتن انرژی ساری و جاری قابلیت کمتری خواهد داشت و نتایج چنان شکافی در سپر محافظ در برابر محرک وخیمتر خواهد بود. نمی توان به حق به این نظر اعتراض کرد که افزایش کتکسیس حول شکاف را می توان به صورتی ساده به عنوان نتیجه مستقیم سیلان انبوه هیجان تبیین کرد. اگر این گونه می بود، دستگاه ذهنی فقط گیرنده افزایشی بود در کتکسیس انرژی خود، و خصوصیت فلج کننده درد و ضعیف شدن تمامی نظامهای دیگر تبیین نشده باقی می ماند. پدیده های بسیار خشن تخلیه نیز که درد موجب آن می شود بر تبیین ما تأثیر می گذارد، زیرا که آنها به شیوه ای بازتابی رخ می دهند یعنی آنها بدون مداخله دستگاه ذهنی به کار خود ادامه می دهند. نامشخص بودن تمامی بحثهای ما درباره آنچه آن را مابعدروانشناسی توصیف کردیم البته به سبب این امر است که درباره سرشت فرایندهای هیجان آمیز که در عناصر نظامهای روانی رخ می دهد چیزی نمی دانیم و احساس می کنیم که محق نیستیم فرضیه ای درباره این موضوع ارائه کنیم. در نتیجه در تمامی مدت با عامل ناشناخته وسیعی سروکار داریم، عاملی که مجبوریم آن را در هر فرمول جدیدی دخالت دهیم. به شیوه ای عاقلانه فرض بر این گذاشته شد که این جریان هیجان آمیز می تواند با انرژیهایی به سرانجام رسد که از حیث کمّی متغیرند؛ همچنین محتمل به نظر می رسد که این جریان کیفیتهای چندی داشته باشد (به عنوان مثال از حیث دامنه.) ما فرضیه بروئر را به عنوان عاملی نو مورد ملاحظه قرار دادیم بر این مبنا که انباشت انرژی می تواند به دو شکل انجام گیرد؛ به گونه ای که باید میان دو کتکسیس نظامهای روانی یا عناصر آنها تمیز قائل شویم کتکسیسی که به شکل آزادانه جریان می یابد و به طرف تخلیه می رود و کتکسیس ساکن. ما شاید گمان بریم که «مقیّد ساختن» انرژی ای که به درون دستگاه ذهنی جریان می یابد در تغییر آن از حالت سیلان آزادانه به حالت ساکن نهفته است.
فکر می کنم ما باید به شیوه ای آزمایشی خطر کنیم و روان رنجوری آسیب زای رایج را نتیجه شکافی گسترده بدانیم که در سپر محافظ در برابر محرک ایجاد شده است. این امر به نظر می رسد تکرار مجدد نظریه قدیمی و ساده پندارانه شوک باشد که در تقابل آشکار قرار دارد با نظریه جاه طلبانه تر بعدی و روان شناختی ای که اهمیت سبب شناسانه را نه به آثار خشونت مکانیکی بلکه به رعب و تهدید به زندگی منتسب می کند. با این وصف، این نظرات مخالف آشتی ناپذیر نیستند و آراء روانکاوانه درباره روان رنجوری آسیب زا نیز با نظریه شوک در خامترین شکل آن یکی نیست. نظریه اخیر ماهیت شوک را صدمه مستقیم به ساختار مولکولی یا حتی به ساختار بافت شناسانه (histological) عناصر نظام عصبی می داند. درحالی که آنچه ما در پی فهمیدن آنیم آثاری است که بر اثر شکاف در سپری که در برابر محرک قرار دارد و بر اثر مسائلی که از پی آن می آید بر ارگان مغز به وجود می آید و ما هنوز اهمیت را به عنصر رعب منتسب می کنیم. سبب رعب فقدان هر نوع آمادگی برای اضطراب، من جمله فقدان هایپرکتکسیس نظامهایی است که باید اولین چیزی باشند که تحریک را می گیرند. این نظامها به سبب کتکسیس پائینشان در موقعیت خوبی برای مقیّد ساختن سَیَلان هیجان نیستند و نتایج شکاف در سپر محافظ هرچه سهلتر از پی می آید. بنابراین دیده خواهد شد که آمادگی برای اضطراب و هایپرکتکسیس نظامهای گیرنده مقوّم آخرین خط دفاع سپر در برابر محرک است. در مورد شمار بسیاری از آسیبها، تفاوت میان نظامهایی که آماده نیستند و نظامهایی که از طریق هایپرکتکتیک بودن به خوبی آماده اند ممکن است عامل مهمی در تعیین نتیجه باشد. هرچند جایی که قوت آسیب از محدوده خاصی فراتر می رود این عامل بی شک وزن و اهمیت خود را از دست می دهد. همان طور که می دانیم تحقق آرزوها به شیوه توهّمی به وسیله خوابها و روءیاها برآورده می شود و تحت سلطه اصل لذّت این امر به کارکرد آنها تبدیل می شود. اما برای خدمت به این اصل نیست که خوابها و روءیاهای بیمارانی که به روان رنجوری آسیب زا مبتلا هستند با چنان نظمی آنها را به عقب می راند، به موقعیتی که در آن آسیب رخ داده است. بلکه ما باید در اینجا فرض کنیم که روءیاها در اینجا به انجام وظیفه ای دیگر کمک می کنند که باید قبل از آن که سلطه اصل لذّت حتی بتواند شروع شود باید به سرانجام رسد. این خوابها و روءیاها می کوشند تا به شیوه ای واپس گرایانه بر محرک غلبه کنند، آن هم با تحول اضطرابی که حذف آن سبب روان رنجوری آسیب زاست. بنابراین آنها دیدگاهی به ما ارائه کنند درباره کارکرد دستگاه ذهنی که اگرچه با اصل لذّت در تضاد نیست مستقل از آن است و به نظر می رسد ابتدایی تر از هدف کسب لذّت و اجتناب از عدم لذّت باشد.
پس به نظر می رسد اینجا جایی باشد که در آن برای اولین بار تصدیق کنیم که این گزاره که روءیاها تحقق آرزوها هستند استثنایی دارد. خوابها و روءیاهای اضطراب آور همان طور که به تکرار و به تفصیل نشان داده ام ارائه گر چنان استثنایی نیستند. روءیاهای مجازات dreams) (punishmentنیز استثنا نیستند زیرا که آنها به جای تحقق آرزوی ممنوع، مجازات متناسب با آنها را می نشانند. یعنی آنها آرزوی حس گناه را که واکنشی به انگیزش و تکانه رد شده است تحقق می بخشند. اما ممکن نیست روءیاهایی را که ما در حال بحث درباره آنها هستیم و در روان رنجوری آسیب زا رخ می دهند یا خوابها و روءیاهایی را که در طول روانکاوی رخ می دهند و آسیبهای روانی دوران کودکی را به خاطره بازمی آورند تحت عنوان تحقق آرزو طبقه بندی کنیم. آنها از تسلیم شدن به «اجبار به تکرار» نشأت می گیرند. هرچند این امر واقعیت دارد که در جریان تحلیل، این اجبار را آرزویی پشتیبانی می کند (و توصیه به یاد آوردن آنچه فراموش شده است و سرکوب شده است مشوّق آن است). بنابراین چنین به نظر می رسد که کارکرد روءیاها که متشکل است از کنار گذاشتن هر انگیزشی که ممکن است خواب را قطع کند آن هم با تحقق آرزوهایِ تکانه های آزاردهنده کارکرد اصیل آنها نیست. برای آنها ممکن نیست که این کارکرد را انجام دهند مادام که کل زندگی ذهنی سلطه اصل لذّت را پذیرفته باشد. اگر چیزی «فایل پاورپوینت کامل ورای اصل لذّت» وجود داشته باشد، این امر فقط هنگامی منطقی به نظر می رسد که بپذیریم همچنین زمانی وجود داشته است که هدف روءیاها، تحقق آرزوها نبوده است. این امر متضمن نفی کارکرد بعدی آنها نیست اما اگر فقط یک بار این قاعده کلی شکسته شود سوءال بعدی مطرح می گردد. آیا احتمال دارد روءیاها با توجه به مقیّد ساختن روانی تأثرات آسیب زا از اجبار به تکرار تبعیت نکنند و آیا ممکن است چنان روءیاهای در خارج از تحلیل رخ دهند؟ و جواب فقط می تواند مثبت باشد.
در جای دیگری بحث کرده ام که روان رنجوری ناشی از جنگ (از آنجا که این واژگان متضمن چیزی بیشتر از ارجاع به شروع اوضاع و احوال بیماری است) بسیار محتمل است که روان رنجوری آسیب زا باشد که درگیری در «خود»، آن را تسریع کرده است. واقعیتی که من قبلاً به آن اشاره کرده ام مبنی بر این که جراحت فیزیکی محضی که به طور همزمان با آسیب [ روانی ] ایجاد شده باشد بختهای تحول روان رنجوری را کاهش می دهد زمانی فهمیدنی می شود که دو واقعیت را در ذهن مدّ نظر داشته باشیم، دو واقعیتی که تحلیل روانکاوانه بر آن تأکید کرده است: اوّل این که تحریک مکانیکی باید به عنوان یکی از سرچشمه های هیجان و تحریک جنسی شناخته شود و دوم این که بیماری دردناک و تب آلوده تا آنجا که به درازا بکشد تأثیری قدرتمند بر توزیع لیبیدو می گذارد. بنابراین از یک سو خشونت مکانیکی آسیب می تواند کمّیتی از هیجان جنسی را آزاد کند که با توجه به فقدان آمادگی برای اضطراب می تواند آثار آسیب زا بر جای گذارد؛ اما از سویی دیگر جراحت فیزیکی همزمان با طلب هایپرکتکسیس خودشیفته اندام مجروح می تواند فزونی هیجان را مقیّد سازد. این امر به خوبی بازشناخته شده است هرچند نظریه لیبیدو هنوز از این واقعیت به اندازه کافی استفاده نکرده است که چنان اختلالهای جدی در توزیع لیبیدو مثلاً در مالیخولیا با وقوع بیماری اندامی دیگری موقتاً به پایان می رسد و در واقع حتی وضعیت کاملاً پیشرفته اسکیزوفرنی در این اوضاع و احوال می تواند به طور موقت تسکین یابد.
۵
اگر لایه قشریی که محرکات را دریافت می کند فاقد هرگونه سپر محافظ در برابر هیجاناتی باشد که از درون می آید، باید این نتیجه را به بار آورد که انتقال محرکات درونی از حیث اهمیت اقتصادی برترند و اغلب باعث اختلالهایی اقتصادی می شوند که با روان رنجوری آسیب زا مقایسه پذیر است. غنی ترین سرچشمه این هیجان درونی همانی است که ما آن را به عنوان «غرایز» ارگانیسم توصیف کردیم نمایندگان تمامی نیروهایی که سرمنشأشان در درون بدن است و به دستگاه ذهنی انتقال می یابند که در عین حال مهمترین و مبهمترین عنصر در تحقیقات روانشناسی است.
شاید زیاد عجولانه نباشد که فرض کنیم که تکانه هایی که از غرایز سرچشمه می گیرند به نوع فرایندهای عصبی مقیّد تعلق ندارند بلکه به فرایندهای آزادانه متحرکی (freely mobile)تعلق دارند که درصدد تخلیه اند. آن بخشی از این فرایند که ما آن را بهتر می شناسیم، از مطالعات ما درباره کارکرد روءیا (dream-work) حاصل آمده است. در آنجا ما کشف کردیم که فرایندها در نظامهای ناخودآگاه اساساً با آنهایی که در نظامهای پیش آگاه (preconscious)(یا آگاه) وجود دارد متفاوت است. کتکسیس در ناخودآگاه می تواند به سهولت و به تمامی انتقال یابد و جابه جا شود و تلخیص گردد. به هر تقدیر، چنان رفتاری اگر به مواد و مصالح پیش آگاه به کار بسته شود، می تواند فقط نتایجی نامعتبر به بار آورد؛ و این امر مبیّن ویژگیهای آشنایی است که روءیاهای آشکار نشان می دهند، آن هم بعد از آن که بازمانده های پیش آگاهانه روز قبل مطابق با قوانینی که در ناخودآگاه عمل می کنند حلاّجی شدند. من نوع فرایندی را که در ناخودآگاه یافت می شود به عنوان فرایند روانی «اولیه» توصیف کرده ام که در تضاد با فرایند «ثانویه» قرار دارد، فرایندی که در زندگی زمان بیداری عادی ما وجود دارد. از آنجا که تمامی تکانه های غریزی، نقطه تأثیرگذاریشان نظامهای ناخودآگاه است، سخن چندان بدیعی نگفته ایم اگر مدعی شویم که آنها از فرایند اولیه تبعیت می کنند. مجدداً به سهولت می توان فرایند روانی اولیه را با کتکسیس آزادانه متحرکِ بروئر یکی بدانیم و فرایند ثانویه را با تغییراتی که در کتکسیس مقیّد یا نیروبخش (tonic) او رخ می دهد. اگر این گونه باشد، وظیفه لایه های بالای دستگاه ذهنی است که هیجانات غریزی را که به فرایند اولیه می رسند مقیّد سازند. شکست در رسیدن به این تقید باعث اختلالی می شود که شبیه روان رنجوری آسیب زاست؛ و فقط زمانی که مقیّد کردن تکمیل شد، زمینه برای سلطه اصل لذّت (و شکل تعدیل شده آن یعنی اصل واقعیت) فراهم می شود تا بدون مانع و رادعی به پیش روند. تا آن هنگام وظیفه دیگرِ دستگاه ذهنی یعنی وظیفه مهار یا مقیّد ساختن هیجانات ارجحیت خواهد داشت اما واقعاً نه در تقابل با اصل لذّت، بلکه مستقل از آن و تا درجه ای بدون توجه به آن.
تجلیات اجبار به تکرار (که ما آن را، آنچنان که در فعالیتهای اولیه زندگی ذهنی دوران طفولیت و همچنین آن چنان که در میان رخدادهای معالجه روانکاوانه رخ می دهد، شرح دادیم) تا درجه بسیاری، خصوصیتی غریزی را آشکار می سازد، و زمانی که آنها در تقابل با اصل لذّت عمل می کنند چنین وانمود می کنند که نوعی نیروی «اهریمنی» در کار است. در مورد بازی کودکان به نظر می رسد که طبق مشاهدات ما کودکان تجارب غیر لذّت بخش را به این دلیل مضاعف تکرار می کنند که بتوانند با شرکت فعالانه در نقشی مهم مهارتی تمام و کمال یابند تا با تجربه کردن آن به شکلی منفعلانه. هر تکرار تازه ای به نظر می رسد سلطه ای را که آنها در جستجوی آن اند قوت بخشد. برای کودکان هرگز تجارب لذّت بخش به اندازه کافی تکرار نمی شود، و آنها در اصرار خود بر این که تکرار باید عیناً صورت گیرد یکدنده و لجوج هستند. این نشانه خاص بعداً ناپدید می شود. اگر لطیفه ای برای دومین بار شنیده شود تقریباً هیچ تأثیری بر جای نمی گذارد؛ نمایش هرگز آن تصور عظیمی را که در بار اول ایجاد کرده است در بار دوم ایجاد نمی کند؛ در واقع به سختی ممکن است فرد بزرگسالی را واداشت که از خواندن کتابی که بسیار لذّت برده است آن را بلافاصله دوباره بخواند. نو بودن همیشه شرط لذّت بردن است. اما کودکان هرگز از درخواست خود از بزرگسالان برای تکرار بازی ای که به او نشان داده اند یا با آنها بازی کرده اند خسته نمی شوند، تا این که آنها نیز از ادامه دادن خسته شوند. و اگر به کودکی قصه قشنگی گفته شود، او اصرار خواهد کرد که آن قصه را بارها و بارها بشنود تا قصه جدیدی را؛ و او بی امان تصریح خواهد کرد که این تکرار باید با همان نسخه اولیه یکی باشد و هر تغییری را جرمی تلقی خواهد کرد و آن را تصحیح خواهد کرد هرچند این تغییرات ممکن است به این امید انجام گیرد که تحسین تازه ای برانگیزد. هیچ یک از اینها با اصل لذّت تضاد ندارد؛ تکرار تجربه مجدد چیزی اینهمان آشکارا و فی نفسه منبع لذّت است. برعکس در مورد کسی که مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرد، اجبار به تکرار وقایع دوران کودکی اش در «انتقال»، به طور آشکارا اصل لذّت را به هر طریق نادیده می انگارد. بیمار به شیوه ای کاملاً کودکانه رفتار می کند و بنابراین به ما نشان می دهد که ردّ پاهای خاطره سرکوب شده تجربه های اولیه او در حالتی مقیّد در او حضور ندارند و در واقع به تعبیری قادر به تبعیت از فرایند ثانویه نیستند. افزون بر این آنها توانایی خود برای شکل دادن به تصور و خیالی آرزومندانه را که در خواب ظاهر می شود و بازمانده های روز قبل آن را همراهی می کنند مدیون واقعیتِ مقیّد نیستند. ما همین اجبار به تکرار را مکرراً در جریان معالجه خود به عنوان سد و مانعی می یابیم، یعنی زمانی که در پایان تحلیل تلاش می کنیم تا بیمار را ترغیب کنیم که خود را کاملاً از پزشک خود جدا سازد. همچنین می توان فرض کرد که زمانی که کسانی که با تجزیه و تحلیل ناآشنا هستند ترسی مبهم احساس می کنند ترسی از بیدار کردن چیزی که آنها احساس می کنند بهتر است خفته باقی بماند آنچه آنها دست آخر از آن می ترسند، ظهور همین اجبار است که حاکی از آن است که نوعی قدرت «اهریمنی» آنها را تسخیر کرده است.
اما چگونه گزاره «غریزی» بودن، به اجبار به تکرار ربط پیدا می کند؟ در اینجا نمی توانیم از این شبهه بگریزیم که ردّ پای خصوصیت عام غرایز و شاید زندگی ارگانیک به طور کلی را یافته ایم، چیزهایی که
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
فایل پاورپوینت کامل وداع با ماه آمال و آرزوهای حقیقی و انسانی
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.