توضیحات
پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل کربلا منتظر ماست بیا تا برویم…؛ ابزاری کارآمد برای ارائههای برجسته
آیا به دنبال ارائهای بینقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل کربلا منتظر ماست بیا تا برویم… با 80 اسلاید با طراحی حرفهای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.
ویژگیهای بارز فایل فایل پاورپوینت کامل کربلا منتظر ماست بیا تا برویم…:
- گرافیک شگفتانگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
- استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل کربلا منتظر ماست بیا تا برویم… به گونهای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
- کیفیت حرفهای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شدهاند.
طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل کربلا منتظر ماست بیا تا برویم… با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.
توجه: نسخههای غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل کربلا منتظر ماست بیا تا برویم… تضمینشده است.
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل کربلا منتظر ماست بیا تا برویم… :
امروز اومدم تا از یه سفر براتون حرف بزنم یه سفر که خیلی برام موندگار شده. وقتی داشتم مینوشتمش اونقدر غرقش شده بودم که ساعت فراموشم شده بود و متوجه نشدم کی گذشت…خیلی طولانی هست اما عشق به کربلا آسان می کند…
حس مغناطیسی
گاهی اوقات یه سری خاطرات برامون چنان ارزشمند میشن که همه جوره سعی میکنیم نگهشون داریم. گاهی هم دوست داریم دیگران رو یه جوری در اون ساعات خوشی که برامون گذشته شریک کنیم هرچند خبر نداریم میتونیم منتقل کننده ی خوبی باشیم یا نه!.. حالا من حکم گذراننده ی ساعات خوش رو دارم و شما هم همونایی هستین که دلم میخواد توی خاطرات خوبم سهیم باشین.. کاش بتونم خوب توصیف کنم!
پارسال اربعین کلی متفاوت بود، تلویزیون همش زائران رو نشون میداد و مصاحبه هایی که باهاشون داشت، از طرف دیگه هم مردم عراق رو که خدایی با جون و دل از زائران پذیرایی میکردن.. همینجا اینو بگم که: این پذیرایی عراقیها از زائران امام حسین علیه السلام مربوط به امروز و دیروز نیست اینا از قدیم همین طور بودن و نسل به نسل به بچه هاشون منتقل کردن.
خلاصه براتون بگم اینا بود و یه حس درونی هم خیلی از ماها داریم.. یه حس اعتقادی، یه حس مغناطیسی که مارو به سمت خودش میکشه.. شاید بعضیا اینو شعار بدونن ولی واقعا شعار نیست واقعیته، چطور شما یکی رو دوست دارین میل و کشش به سمتش پیدا میکنین یا یه جایی رو دوست دارین دلتون شدید میخواد که اونجا رو ببینین همینو برای اونایی در نظر بگیرین که دلشون میخواد کربلا برن.. منم پارسال چنین حسی بهم دست داده بود.. دلم میخواست به هر قیمتی شده اربعین کربلا باشم. چطوری، با کی، اصلا با کدوم پول و … اینا حالیم نبود فقط دلم کربلا میخواست.
ویزا و گذر
چهارشنبه دوازده آذر بود که عمویم زنگ زد خونمون و با مادرم صحبت کرد: میگن دیگه ویزا و پاسپورت نمیخوان شما دوتا هنوزم میخواین بیایین کربلا؟ مادرم: «بدون هیچ تعللی» آره چرا که نه.. باید چه کار کنیم؟. چی با خودمون بیاریم؟.عمویم: فعلا صبر کنید ببینم دیگه کیا میخوان بیان خبرتون میکنم فقط بدونید که سه شنبه حرکت میکنیم هرچند نفر که باشیم. راستشو بخواین از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم اصلا باورم نمیشد! آخه عموهام با رفتن من نه این که مخالف باشن ولی چنان هم نشون نمیدادن که موافقن.. چون راه طولانی بود و خودشون هم خبر نداشتن چقدر از راه رو میتونن سواره و چه مقدار رو باید پیاده رفت.. نه میخواستن من اذیت بشم نه دست رد به سینم میزدن که دلی شکسته باشن.
چهار روز مونده به اربعین
خلاصه کش و قوس های رفتن نرفتن منم تموم شده بود و سه شنبه هجده آذر چهار روز مونده به اربعین ساعت سه صبح ده نفری از خونه هامون زدیم بیرون و با ماشینهای دوتا از عموهام تا مهران رفتیم و اونجا خونه یکی از فامیلهامون ماشینها رو پارک کردیم و مسیرمون رو از پل زائر توی مهران شروع کردیم. غلغله ای بود با این که اتوبوس گذاشته بودن ولی کفاف نمیداد ماشینهای شخصی هم توی مسیر یازده کیلومتری پل زائر تا پایانه مرزی رفت و آمد میکردند اما نه از جاده اصلی چون زائران زیاد بودن و جاده اصلی به اونا اختصاص داشت. فقط اتوبوسها اجازه تردد توی جاده رو داشتن.
ما توی ازدحام جمعیت راه میرفتیم و هنوز اول راه بودیم پنج کیلومتر رو راه اومده بودیم و هر بار میخواستیم سوار اتوبوس بشیم قبل از رسیدن ما به ورودی پر میشد و زود راهشو میگرفت و میرفت. توی مسیر باقیمونده بالاخره یه اتوبوسو قبل از سوار شدن دیگران دیدیم و به سمتش دویدیم یکی از عموهایم سوار شد و دست منو گرفت و دنبال خودش کشید پشت سرمون مادرم و عموی دیگه ام و خانمهاشون و باجناق یکی از عموهام و خانمش و دایی و دختر داییم هم سوار شدن. فکر میکردیم اتوبوس شش کیلومتر باقی مونده رو میره اما فقط دو کیلومتر ما رو جلو برد و گفت میخواد همه رو حد اقل دو کیلومتر نزدیک کنه ما هم مابقی رو پیاده رفتیم.
مرز بی مرزی
یازده و نیم دوازده بود که به پایانه مرزی رسیدیم. هرچند گفته بودن پاسپورت نمیخوان ولی ما با خودمون برده بودیم و دادیم مهر کردن.. توی مسیر آب و خوراکی زیاد میدادن و از این حیث هیچ نگرانی وجود نداشت تنها نگرانی این بود که: با وجود این همه جمعیت و شلوغی چطور خودمونو به کربلا و یا نجف برسونیم؟ بعد از عبور از پایانه مرزی عراق کمی دیگه پیاده روی کردیم و با شنیدن صدای اذان یه جایی ایستادیم و خوراکیهایی که توی مسیر بهمون داده بودن رو خوردیم و نماز خوندیم و دوباره راهمون رو پیاده ادامه دادیم.. گفته بودن ده کیلومتر که بریم میتونیم به ترمینال بدره برسیم و از اونجا ماشین بگیریم برای هرجایی که میخوایم.. ساعت دو شده بود و همچنان راه میرفتیم که یه دفعه دیدیم کامیونها میان و مردم گروه گروه میرن توشون و میخوان خودشونو به یه جایی برسونن. یه دفعه یکی از عموهام گفت: خانما همه دارن با این ماشینا میرن تاکسی و اتوبوس اینا گیر نمیاد نظرتون چیه ما هم با مردم سوار یکی از اینا بشیم؟
کفش کهنه در بیابان نعمت است!
هممون زدیم زیر خنده و منو یکی از زن عموهام پچ پچ کنان به هم گفتیم: بلانسبت مارو با چی اشتباه گرفته.. داشتیم میخندیدیم و بدون توجه به حرفش راه میرفتیم کمی دیگه که پیش رفتیم دوتامون از گفتن این حرف پشیمون شدیم چون واقعا زیاد راه رفته و حسابی خسته و کوفته بودیم. حالا فقط آرزو میکردیم یه کامیون بیاد که حد اقل پر نباشه. «میبینین آدمیزاد چه کارا که نمیکنه! تا یه حال خوب و وضع خوب داریم بهترشو میخوایم و بده رو مسخره میکنیم همین که فشار اومد تو تنگنامون قرار داد بده رو با جان و دل میخوایم» القصه کامیون هم اومد و ما که فکرشم نمیکردیم لباسامونو خاکی کنیم رفتیم توی کامیون و با چه وضعی کف کامیون نشستیم انگار که روی فرشای هزارو پانصد شانه نشسته باشیم.. آخه نمیشد سرپا ایستاد چون جاده های عراق همه باریک و اصلا انگار جاده نیست. هر دفعه کامیون یه اوجی میگرفت و مارو یه بالایی می انداخت مثل بچه های کوچیک هست که یه بزرگتر بالا میندازتشون بعد میگیره، کامیون هم مارو بالا میانداخت و دوباره برمیگشتیم به آغوش کف خودش..توی این بالا و پایین انداختنا خیلیهامون رو هم میافتادیم و کلی میخندیدیم و خودمونو مسخره میکردیم..
با همین وضعیت یک یا یک و نیم ساعت بعد به شهر کوت رسیدیم و کامیون همه رو اونجا پیاده کرد.. اونجا هم ازدحام جمعیت عجیب غوغا میکرد. هرکسی دنبال چیزی بود.. زائرا دنبال ماشین، مردم مشغول پذیرایی، پلیسا تمام حواسشون به رفت و آمدها بود و توی این چند روز صدای عزاداری قطع نمیشد و هرجایی که پذیرایی میکردن خیمه های عزاشون برپا بود.
دو راهی نجف
نزدیکای ساعت پنج شده ما هم دنبال ماشینی بودیم که مارو به نجف برسونه از اونجایی که مردم عراق کرد زیاد دارن و از قدیم با استانهای مرزی رفت و آمدشون و بده بستون ازدواجی داشته اند ایرانیهای زیادی اونجا هستن که دیگه اصلیتشون رو عراقی میدونن.. یه چندتاشون هم اونجا به پست ما خوردن که ازشون آدرس میپرسیدیم و راهنمایی میخواستیم.. در حال آدرس گرفتن و راهنمایی خواستن بودیم که یه مرد عرب اومد و با حرف و ایما و اشاره به آقایون همراهمون فهموند مسیری که به نجف میره طولانی هست و بهتره امشب رو اونجا بمونیم و صبح زود به سمت نجف بریم.. خودش هم گفت میزبانمون میشه و ماشین شاسی بلندش رو نشون داد و گفت خونش نزدیکه و خودش مارو خونش میبره فردا هم میفرسته نجف.. «البته بیشتر اینا رو وقتی با زبان عربی نتونسته بود بفهمونه به انگلیسی دست و پا شکسته گفت و من برای همراهانم ترجمه کردم » وقتی دید من دارم هی با همراهانم حرف میزنم دیگه با من حرف میزد اما نه اون خوب انگلیسی حرف میزد و نه من زیاد بلد بودم.. هرطور بود آقایون رو راضی کرد و شب رو خونش موندیم.. دوتا خونه داشت که آقایون رو توی یکیش برد و خانما رو هم توی یکی دیگه.. مدام هم میرفت و زائر میآورد و از اون طرف هم فامیلش رو جمع میکرد که هم به خانمش کمک کنه و هم برای مهموناش جو صمیمی ای ایجاد کنه.. توی فامیلش هم یه دختری بود که زبان میخوند اونو فرستاده بود سراغ من که دوتامون رابط بین همراهان من و خانواده اش باشیم.. شب خیلی خوبی بود من زیاد انگلیسی بلد نبودم اما میتونستم با کلمات و جملات دست و پا شکسته منظورمو برسونم هربار هم یکی از همراهانم یه چیزی رو میخواستن منو صدا میکردن و اون دختر رو هم میآوردن یا بلد بودم و میگفتم یا میگفتم شرمنده این یه قلم رو فاکتور بگیر من اینو نخوندم.. سرتونو به درد نیارم نیم ساعت طول کشید تا بهش فهموندم مامانم دیابت داره و نمیتونه چای شیرین بخوره چای رو تلخ براش بریزن.
کاش عربی بلد بودم!
اون شب خیلی خندیدیم چون یه چیزهایی پیش میومد که میخواستن ترجمه کنن و من بلد نبودم یا دختره چیزی میگفت که من منتقل کنم اما دقیق منظورشو نمیفهمیدم اینا هم یه تیکه ای مینداختن به خودم و زبانی که بلد بودم. با همه اوصاف اون شب تمام شد و صبح چهارشنبه صاحب خونه که بالاخره به مردها فهمونده بود فرماندار اون شهر هست با ماشینش مارو رسوند به ترمینالی که از اونجا به سمت نجف میرفتن و بهمون هم گفت کمی دیگه اونجا بینهایت شلوغ میشه و فقط دو ساعت هم ماشینها برای نجف سوار میکنن و بعد از ساعت ده دیگه هیچ ماشینی از اینجا سمت نجف نمیره.. حرفاش کاملا درست بود تا اون رفت انگار تمام شهر رو اونجا جمع کرده باشن و بخوان بفرستند به سمت نجف.. دیگه ماشینی توی شلوغی مردم دیده نمیشد. ما هم نتونسته بودیم بریم و ساعت هم از ده گذشته بود.. هرکسی یه چیزی میگفت.. یکی میگفت: خدایی ما ایرانیا ادعای مسلمونیمون میشه کدوممون بدون این که بشناسیم اینجوری یه عده رو میبریم خونمون.. یکی دیگه گفت: حالا اگه اینا بیان برن مشهد ایرانیا همین که بفهمن قیمت دستشون نیست چنان تیغشون میزنن که خدا میدونه.. تو حال و هوای همین حرفا بودیم که باجناق عمویم گفت: اینا رو ول کنید ببینیم میشه یه کامیون دیگه پیدا کنیم که باهاش بریم نجف؟. . ما خانما زدیم زیر خنده گفت: آره بخندین به خدا اگه شانس بیارین همون کامیون هم گیرتون بیاد..
یه کیلومتری راه رفتیم که دیدیم بازم یه جاده پیدا شد پر از شلوغی و کامیون.. پرسیدیم کجا میرن؟ گفتن نجف… مردها گفتن: ببینین اگه وایستین اینم تا یه ساعت دیگه گیرتون نمیاد پس سوارشین.. چاره ای جز اطاعت نبود سوار شدیم.. سوار شدنها هم واسه خودش عالمی داشت.. یا یه پله چوبی میذاشتن که بریم بالا یا یه قوطی حلبی زیر پامون بود و یکی یکی میرفتیم و به بعدیها کمک میکردیم فقط باید شانس میآوردیم که پله شکسته نباشه و یا حلبی از زیر پامون در نره. برای پایین اومدن هم همین وضع بود.. هربار یه داستان ازش میساختیم و خانما سرامونو میکردیم زیر چادرا و حسابی به اتفاقات پیش اومده و حالتهای یک دیگه میخندیدیم..
همه تو کامیون نشسته بودیم با دوبار سوار شدن کامیون نشینی برامون پذیرفتنی شده بود راننده چند جعبه میوه خرید و داد دست مسافرانش و با ایما و اشاره فهموند که راه طولانی هست بخورید که گرسنه نمونید.. هرجا ایستگاه صلواتی هم میدید میایستاد که از زائرین پذیرایی بشه.. ما هم توی کامیون باید یادمون میموند برای چی اومدیم عمو ام مداحی میکرد و هم ما و هم بقیه مسافران که نصفشون افغانی هم بودن همراه با عمو شدیم و یه یه ساعتی عزاداری کردیم.. ساعت حدودای سه و چهار بعد از ظهر بود که به نجف رسیدیم راه اصلی عجیب شلوغ بود و نمیتونستیم حتی بهش نزدیک هم بشیم.. با جناق عمویم که سال قبلش هم اومده بود ما رو از راه فرعی برد.. عجب راهی بود مردمان اون قسمت واقعا فقیر بودن.. خونه های خراب شده کوچه های کثیف و باریک، جویهای فاضلاب که به هرچیزی شبیه بودن بجز مجاریهای خروجی برای فاضلابهای شهری.
پذیرایی شیرین مردمی
همه اینها وجود داشت و در همین محیط با این اوصاف مردمانی بودن که تمام داراییهاشون رو آورده بودن بیرون
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
فایل پاورپوینت کامل پاسخی بر شبهات تاریخی جلسه خبرگان سال ۶۸
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.