تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

ارائه‌ی فایل پاورپوینت کامل گزارش همایش؛ واکاوی عملیات مرصاد – تجربه‌ای خاص و متمایز!

پاورپوینتی حرفه‌ای و متفاوت:

فایل فایل پاورپوینت کامل گزارش همایش؛ واکاوی عملیات مرصاد شامل 120 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شده‌اند.

ویژگی‌های برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل گزارش همایش؛ واکاوی عملیات مرصاد:

  • طراحی خلاقانه و حرفه‌ای: فایل فایل پاورپوینت کامل گزارش همایش؛ واکاوی عملیات مرصاد به شما این امکان را می‌دهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیره‌کننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
  • سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل گزارش همایش؛ واکاوی عملیات مرصاد به گونه‌ای طراحی شده‌اند که استفاده از آن‌ها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
  • آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل گزارش همایش؛ واکاوی عملیات مرصاد با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.

کیفیت تضمین‌شده با دقت بالا:

فایل فایل پاورپوینت کامل گزارش همایش؛ واکاوی عملیات مرصاد با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهم‌ریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بی‌نقص و حرفه‌ای هستند.

نکته مهم:

هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخه‌های غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل گزارش همایش؛ واکاوی عملیات مرصاد با دقت و حرفه‌ای تنظیم شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل گزارش همایش؛ واکاوی عملیات مرصاد را دانلود کنید و ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل گزارش همایش؛ واکاوی عملیات مرصاد :

مقدمه

پذیرش قطع نامه ی ۵۹۸ و اعلام آتش بس بین ایران و عراق، این تصور را به وجود آورد که جنگ به اتمام رسیده است و عراق، به مرز بین المللی خود برمی گردد. اما شش روز پس از قبول قطع نامه، نیروهای عراقی با زیر پا گذاشتن توافقات انجام شده (قطع نامه ی )، بار دیگر به خرمشهر حمله کردند و تا آستانه ی تصرف آن پیش رفتند. نیروهای ایرانی، همه ی تلاش خود را برای حفظ خرمشهر به کار گرفتند؛ غافل از این که سازمان مجاهدین خلق، عملیاتی با نام “فروغ جاویدان” را در منطقه ی غرب آغاز کرده بود و قصد عزیمت به تهران را داشت. اعضای پناهنده شده ی سازمان مجاهدین خلق به ارتش متجاوز صدام، با جمع آوری افراد ضد انقلاب از کشورهای مختلف اروپایی، نیرویی فراهم کرده، با بهره گیری از جنگ افزارهای اهدایی صدام از تنگه ی پاتاق به اسلام شهر و تنگه ی چهارزبر در غرب کشور به ایران حمله کردند.

به دلیل هجوم سنگین ارتش عراق به جبهه ی جنوب، بخش عمده یی از توان نظامی ایران در جبهه های جنوب مشغول دفع تهاجم عراق بودند. به همین دلیل، عملاً در برابر حرکت ستون های مجاهدین، مقاومتی وجود نداشت. نیروهای ایران در جایی که برتری نسبی داشتند به کمین نشستند. همچنین در منطقه ی چهارزبر، با احداث تعدادی خاکریز و یک خط دفاعی مستحکم در انتظار ورود افراد سازمان مجاهدین خلق بودند.

این عملیات سه روز به طول انجامید. در روز اول، هدف سد کردن هجوم مجاهدین خلق بود. در روز دوم، حرکت نیروی زمینی انجام گرفت که با پشتیبانی بسیار قوی نیروی هوایی و هوانیروز هم راه شد و در روز سوم یگان های مجاهدین خلق (منافقین) به کلی منهدم شدند.

واژه ی عربی «مرصاد» به معنی کمین است. این نام، به دلیل کمین برنامه ریزی شده ی نیروهای ایرانی بر این عملیات گذاشته شد. در این عملیات با فرماندهی سپاه پاسداران و پشتیبانی هوانیروز ارتش، رزمندگان از سه محور چهارزبر، جاده ی قلاجه و جاده ی اسلام آباد پلدختر وارد عمل شدند و نیروهای ضد انقلاب را در دو مرحله سرکوب کردند.

مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس در سال ۱۳۸۸، همایش “تحلیل و واکاوی عملیات مرصاد” را با حضور فرماندهان، مسئولان و شاهدان عینی آن برگزار کرد. مشروح سخن رانی فرماندهان در گزارش پیشِ رو چنین است:

خودکشی منافقین با قرص های قرمز

سردار عروج فرمانده سپاه ولی امر در مقطع عملیات مرصاد: سپاه نیروهای مخصوص ولی امر(عج) به دستور فرمانده وقت جنگ آماده شده بود تا یک نیروی گارد برای نظام جمهوری اسلامی ایران باشد. یک بخش از وظایف آن، حفاظت از شخصیت ها بود و بخشی هم حفاظت فرودگاه ها بود. سازمان آنان هم علاوه بر نیروهای قبلی، تیپ ۶۶ هوابُرد و لشکر۶ ویژه ی پاسداران بود. ترکیب این لشکرها را به عهده ی بنده گذاشتند که سپاه گارد نظام برای بازپس گیری فاو تشکیل شود. ما ۱۴ گردان؛ یعنی حدود ۴ تا ۵ هزار نفر نیرو را آن جا بُردیم و چند شهید هم دادیم. ما مجبور بودیم به واسطه ی این که در حال تشکیل یک نیروی واکنش سریع بودیم، بنا به دستور آقای هاشمی رفسنجانی فرمانده وقت جنگ، در آمادگی کامل باشیم. برای همین در بالای منطقه یی در دانشگاه امام حسین (ع) فعلی مستقر شدیم.

اغلب برادرانی که در این سپاه خدمت می کردند، مجبور بودند به واسطه ی شغل خود، از مهارت های فردی بالایی برخوردار باشند، چون هم نیروهایی از هوابُرد و هم برادرانی در بخش حفاظت شخصیت ها حضور داشتند. برادرانی که در لشکر فرودگاه بودند و برادران لشکر۶ ویژه ی پاسداران که به ما ملحق نشده بودند، قرار بود به لشکر سیدالشهدا(ع) ملحق شوند. کار خیلی خوبی از نظر رزمی روی این برادران انجام شده بود. سازمان دهی به این شکل بود که گردان های کوچک، سبک، ورزیده و پا به کار شکل گرفته بودند. حالا می خواهم بگویم که چطور این عملیات به ما واگذار شد. دشمن، شلمچه در جنوب ایران را گرفته بود. به دستور فرمانده کل سپاه، به شلمچه رفتیم اما همه ی یگان را نبردیم. یعنی همه ی سپاه را نبردیم. من کادر فرماندهی، اطلاعات و عملیات و بعضی از برادرهای دیگر را بُردم. کار شناسایی، یک روزه صورت گرفت. کسی خبر نداشت که توان و استعداد دشمن در چه سطحی است؟ کسی از این موضوع خبر نداشت. رئیس ستاد وقت سپاه، آقای فروزنده بود. آن زمان به من تلفن زد و گفت: برادر محسن می گوید هر جا هستید برگردید به طرف کرمانشاه. ما گفتیم چه شده؟ گفتند اطلاعات نداریم، ولی عملیاتی در غرب صورت گرفته است. تا قبل از آن، منافقین ۳ یا ۴ عملیات موفق در غرب داشتند. تمام اسناد و مدارک آن موقع در مهران را داشتند که بعضی های شان را از دست برادران ارتش در عملیات مهران گرفته بودند.

یک عملیات دیگر منافقین در فکه بود. عملیات هایی که در آن موفقیت نسبی به دست آورده بودند، این ها را سرحال آورده بود. ۱۱ فیلم ویدئو VHS که از آن ها به عنوان مدرک گرفته بودیم، از بدو خروج شان از عراق تا پشت گردنه ی چهارزبر را فیلم برداری کرده بودند مؤید آن بود. ما از آن جا برگشتیم و به سرعت خودمان را به کرمانشاه رساندیم. در کرمانشاه به اتفاق برادر حجت معارف وند و برادر سید ابوالمعالی که مسئول اطلاعات و عملیات ما بودند، خدمت آقای هاشمی رفسنجانی که فرمانده جنگ بود، رسیدم. آقای هاشمی گفت ما هیچ اطلاعی از دشمن نداریم. چون به ایشان گفته بودم ما ۱۴ گردان آماده هستیم و از وضعیت ما مطلع بود، خود ایشان این یگان و سپاه را اداره می کرد و می دانست که بچه های مان آمادگی بسیار خوبی هم از نظر معنوی و هم از نظر نظامی دارند اگر اشتباه نکنم صیادشیرازی به سرعت یک هلی کوپتر جت رنجبر به ما داد.

آقا حجت و آقا سید سوار هلی کوپتر شدند و به سمت پشت چهارزبر و اسلام آباد برگشتند و به قدری به هلی کوپتر تیر خورده بود که ما حس کردیم، هلی کوپتر داشت زمین می خورد. یعنی ما یک شناسایی نصفه و نیمه از چهارزبر به این شکل انجام دادیم. چون هیچ کس هیچ اطلاعاتی نداشت. بنده هم وقتی رسیدیم پشت چهارزبر، رفتم در قرارگاه برادران و آن ها هم هیچ اطلاعاتی از دشمنِ پشت خاکریز نداشتند. وضع از نظر عدم شناسایی دشمن به این شکل بود. از پایین هم شهید عباس که از نیروهای سید ابوالمعالی بود را برای شناسایی روی زمین فرستادیم. وقتی برگشت که سه تا از برادرهای اطلاعات و عملیات ما شهید شدند. یکی از آن ها گفت: حاجی همه ی پشت چهارزبر آدم ایستاده است. آن زمان هم دیگر آقا حجت رسیدند. در چهارزبر، حتی یک عملیات قبل از ما نشده بود. البته ما مخالف بودیم و برادرها هم می دانند. بنده هم عرض کردم روی دویال چهارزبر عملیات نکنید. چون سینه به سینه ی دشمن بود و آن ها هم ما را پس زدند و ما دوباره برگشتیم روی دویال چهارزبر. ما به این برادران گفتیم صبح روی جاده عملیات می کنیم. البته آقای محسن رضایی بعداً به ما گفت، آن زمانی که روی جاده را به شما دادیم، فرمانده لشکرها از توان رزمی شما مطلع نبودند. البته ما داشتیم به صورت مخفی برای بازپس گیری فاو آماده می شدیم که اسم من را برده بودند که چرا ایشان را روی جاده گذاشتید. گفتم: مطمئنم که این ها خط را می شکنند. در یک روز ۱۴ دوشکا گذاشتیم روی ۱۴ وانت. همه ی این اتفاقات در یک روز طول کشید. متوجه شدیم که چون همه ی ما لباس های مان پلنگی بوده، منافقین در عملیات های قبلی، وارد نیروهای ما شده بودند. به بعضی کد و رمز دادیم و همان جا هم یکی یکی کروکی کشیدیم. آقای سید و آقای حجت، ما را تقسیم کردند.

ما چون می خواستیم بچه های آن ۱۴ گردان را با هواپیما تا کرمانشاه بیاوریم، گفتند نمی شود. بچه های ما آمدند فرودگاه یکم شکاری در مهر آباد سوار شدند و به همدان رفتند. برادران را از همدان تا کرمانشاه با اتوبوس آوردیم و آن جا شناسایی مان را انجام داده بودیم. ما به فرمانده کل گفتیم که صبح عملیات می کنیم. قبلاً گفتم که قرارگاه، هیچ اطلاعی از پشت خاکریز نداشت. اول یک گردان را فرستادیم تا راه را باز کند که نشد. گردان دوم هم نشد. گردانی به فرماندهی خوب برادر رسول خلیق فر و برادر دیگری که نامش را نمی برم، راه را باز کردند. واقعاً این را می گویم عین معجزه بود. شما حساب کنید روی جاده یی به عرض ۱۰متر از حسن آباد تا خود اسلام آباد، پشت سر هم ماشین و تانک [منافقین] بود. بعد ما یگان مان را با [این غنایم] تجهیز کردیم. خدا شهید صیادشیرازی را رحمت کند. پشت بی سیم با هم صحبت می کردیم. جوری بمب باران می کردند که ما چسبیده بودیم به این ها [منافقین] زمانی که به برادر محسن عرض کردم ما رسیدیم زیر پل حسن آباد، باور نکرد. گفت: کجا هستید؟ گفتم: زیر پل حسن آباد هستیم. نزدیک به۲۰۰۰ نفر از دشمن تلفات گرفته شده بود و البته عرض کنم ما ۳ الی۴ گردان را وارد عمل کرده بودیم و بقیه چون جاده تنگ بود، نمی توانستند وارد شوند. چون باید خطی می جنگیدیم. چپ و راست مان هم تا نزدیک ساعت۱۰صبح چیزی [نیرو] نبود.

اگر اشتباه نکنم نزدیکی های ساعت۱۰صبح، به حسن آباد رسیدیم. وقتی به برادر محسن گفتیم ما رسیدیم این جا، گفت: یگان های دیگر کسی آن جا نیست. گفتم: می توانیم تا اسلام آباد برویم و ما گذاشتیم پشت سر این ها [منافقین]. برادرها تا نزدیکی های عصر و حدود ساعت۴، ۵ به پشت اسلام آباد رسیدند. حتی بعضی از برادرهای مان تا پادگان الله اکبر رسیدند. ۴۰ شبانه روز هم در منطقه ماندیم و آن جا را پاک سازی کردیم و همین نیروهای یگان مخصوص ولی امر (عج) که متأسفانه در این گزارش هایی که در عرض این ۲۰ سال ارائه شده، اسمی از آن ها نشنیده ام. به هر صورت به برکت ۱۰ تا ۱۲ شهید، این شناسایی ها صورت گرفت و این عملیات به اتمام رسید. استعداد دشمن در منطقه که آن را بعداً شنود کردیم، چیزی نزدیک به ۶۰۰۰ نفر بود. حالا چون همه ی بازجویی های اولیه را بچه های خود ما انجام دادند، نکات ریزی را گرفتیم که عرض کردم. آن زمان، بخشی از این مدارک را به وزارت اطلاعات دادم.

منافقین به قدری مطمئن بودند به تهران می رسند که کروکی جماران را از جیب این ها گرفتم. با وجود آن که آن زمان من مسئول حفاظت شخصیت ها هم بودم، خود ما هم دقیقاً این جور خبرها را نداشتیم. کلانتری نزدیک منزل امام آن زمان سه برابر یا چهار برابر مهماتش شارژ نشده بود. قرار بود که تیم های عملیاتی که آن جا مستقر شده بودند، به محض رسیدن آن ها به تهران وارد جماران شوند. این ها همه در آن مدارک و فیلم ها بود و ما حتی تعلیمات شان را هم دیدیم. البته آن فیلم های حاجی دست برادرمان آقای محصولی است. ۱۱ حلقه فیلم است. من آن زمان دادم به ایشان. در آن فیلم، امتداد عملیات شان و خروج از مرز خسروی و اتمام آن در جماران را به نمایش گذاشته بودند که از نظر فنی هم جور درمی آمد. زمانی که ما اسیرها را گرفتیم، گفتم حدود ۲۰۰۰ نفر از آن ها در همین منطقه یی که ما بودیم کشته شدند. از بقیه هم خبر ندارم. چند موضوع تاکتیکی مهم وجود دارد. منافقین فکر همه چیز را کرده بودند. این را جدی می گویم. ما هم بی اطلاعِ بی اطلاع. من حداقل خودم هنوز به این جمع بندی نرسیدم که اطلاعاتی از دشمن داشتیم و گر نه ما را به شلمچه نمی بردند؛ می آوردند این جا. به لطف خدا و امام زمان و ائمه ی اطهار، منافقین خودشان این ها را جز به جز به من گفتند. اولاً چون بالای خاکریز بودم، می دیدم که این ها خودشان را با ماشین و تانک می زدند به خاکریز پشت چهارزبر. یک قرص هایی داشتند که هنوز یادم است؛ قرص قرمز رنگی بود. بعد از ۲۴ساعت که ما این ها را گرفتیم، دیدیم این ها شل شدند. بعد به من یک قرصی را نشان دادند و گفتند ما این ها را می خوریم و ۲۴ ساعت هیستیریک مغزی به ما دست می دهد. می گفتند ما که خودمان را می زدیم به خاکریز، به خاطر اثرات این قرص ها بود. نکته ی دوم این که اعتمادی که برادرها به عملیات های قبلی داشتند.

فرمانده منافقین به آقای حجت گفته بود که اگر این ها نبودند؛ یعنی اسم بنده را برده بود و بعد گفته بود که اگر این یگان نیروی مخصوصی که داشت برای بازپس گیری فاو آماده می شد نمی رسید، ما کار را تمام کرده بودیم. به قدری پراکندگی از نظر سازمان رزم، به خاطر عملیات های رخ داده در جنوب، در ما ایجاد شده بود که جمع بندی شان این بود که تا تهران کسی روی جاده جلوشان نیست. البته خدا شهید صیادشیرازی را رحمت کند. بعداً ما جلسه یی داشتیم که می گفتند: بمب باران ها به قدری نزدیک بود که ترکش ها به بچه های خودمان هم می خورد. نکته ی دیگر این است که اطلاعاتی که منافقین از شهر های مرزی ما داشتند، اطلاعات غلطی بود. یعنی این ها فکر می کردند، از مرز خسروی داخل می شوند و به قصرشیرین، کرند و اسلام آباد می رسند. تصور می کردند که تمام این مردمی که جلو راه شان قرار می گیرند، قواره ی ضد انقلاب دارند در حالی که اشتباه می کردند. چون ما در اسلام آباد غرب شاهد بودیم که بعضی از کشاورزهایی که در همان دوروبر بودند، به نیروهای ما کمک می کردند. آن ها اطلاعات درستی از بافت جمعیتی ما نداشتند.

البته باز رجوی در آن بقیه ی صحبت هایش که جانشین بنده گوش داده بود، چون در آن زمان پایش خراب شده بود، در تهران مانده بود. آن جا این را گفته بود که ما در جمع بندی مان به جز این که حساب سپاه نیروهای مخصوص ولی امر(عج) را نکرده بودیم، نقصی نداشتیم. چون آن ها داشتند، رزم نزدیک را مشق می کردند، اما بقیه ی یگان های سپاه، جنگ نزدیک را تجربه نکرده بودند. البته این که این درست است یا غلط باقی بماند. چون جای بحث تاکتیکی دارد و فرماندهان جنگ یک روزی باید بنشینند تا با هم دیگر صحبت کنیم. جنگ نزدیک قواره یی دارد و جنگ جز به جز است. کار سختی است و کار هر یگانی نیست. برادران حتماً باید همه در قواره ی تک بر نیرو مخصوص باشند که بتوانند جنگ نزدیک را انجام دهند. چون دیگر فقط بمب باران و توپ خانه کار نمی کند و مهارت های فردی فی مابین دو طرف هم مهم است. ما با آقای هاشمی رفسنجانی، زیاد در ارتباط بودیم. آن زمان این توان فرماندهی دستوری؛ یعنی فرماندهی اجرایی میدانی را حتی از فرمانده کل سپاه هم من ندیده بودم. یعنی خود آقای هاشمی، معرکه را اداره می کرد که چه کسی برود؟ چه کسی بیاید؟ چه کار بکنید؟ این ها مدیریت مشاورتی است. مدیریت مشاورتی یعنی به نیروهای تحت امرت بچسبی تا چیزی از تو یاد بگیرند؛ نه با فاصله و با سخن رانی. من به تشکیلاتی که این جاست، پیشنهاد می کنم که اگر صلاح بدانند، یک دور همه ی این فرماندهان بچه های لشکر ولی امر(عج) را بیاوریم تا روی زمین و متن به متن، درباره ی عملیات فروغ جاویدان صبحت کنند. به نظر من برای رفع فاصله یی که الآن در مقاومت های اعتقادی بین رزمندگان قدیم و جدید ایجاد شده، مقاومت اعتقادی احتیاج است؛ نه دانستنی های دینی. دانستنی های دینی از بین می رود، اما مقاومت دینی است که باقی می ماند. آن هایی که در این جنگ با ما هم راه بودند، با مقاومت دینی و البته تمرین های سخت نظامی به پیروزی رسیدند. چون نظر حضرت امام بود که فاو باز پس گیری شود که حالا نشد و بعدها به جاهای دیگری خوردیم و رفتیم برای عملیاتی دیگر و فاز کاری یگان نیروهای مخصوص ولی امر(ع) از اصل پایه گذاری آن تغییر کرد.

انهدام ۴۰ درصد از کادر سازمان مجاهدین در عملیات مرصاد

رضایی مدیر کل دفتر جنگ وزارت اطلاعات هم درباره عملیات مرصاد نکاتی را بیان کرد وی گفت: من در آن زمان، مسئول دفتر جنگ وزارت اطلاعات بودم. دو قرارگاه در جنوب و غرب و دو وظیفه ی عمده داشتیم. یکی اعزام نیروهایی که برای سازمان رزم سپاه ضرورت داشت و مورد نیاز بود و یکی هم کارهای پشتیبانی اطلاعاتی مانند هدف یابی و جمع آوری اطلاعات که باید خودمان به صورت مستقیم انجام می دادیم. چند روز قبل از شروع ماه مرداد، در اواخر تیر ماه به خاطر بحث قبول قطع نامه و مسائلی که رخ داد، تقریباً تمام نیروهای ما در منطقه بودند. خودم آن زمان در کرمانشاه بودم. ایلام در شرایط سختی قرار گرفته بود و نیروهایی را ما آن جا برای کار دیگری جمع آوری کرده بودیم، اما سوم مرداد منافقین آمدند چهارزبر. برای همه ی ما تعجب آمیز بود. همان طوری که جناب آقای عروج هم فرمودند، واقعاً ما تصور نمی کردیم که بعد از قبول قطع نامه و آتش بس، یک نیرویی به این شکل وارد بشود.

اجازه بدهید من به جای پرداختن به مشاهداتم، بحث سازمان و مسئله ی عملیات فروغ جاویدان را مرور کنم. سازمان مجاهدین خلق، یکی از کارهایی که در فاز سیاسی انجام داد، جمع آوری سلاح و آموزش و سازماندهی نیروهایش در قالب میلیشیا با شعار مبارزه با امریکا بود. ولی بعد از ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰ وارد فاز نظامی شدند و چند مرحله را گذراندند تا به بحث تشکیل ارتش آزادی بخش رسیدند. بعد از۳۰ خرداد ۱۳۶۰ که بحث قیام عمومی را مطرح کردند و سازمان وارد فاز نظامی شد، مرحله ی اول، استراتژی براندازی نظام با دو عملیات شاخص؛ یکی عملیات حزب جمهوری اسلامی در روز هفتم تیر و یکی هم انفجار دفتر ریاست جمهوری است که سازمان برای این قضیه، سازمان دارای تحلیل خاصی بود. سازمان همیشه خودش را با جمهوری اسلامی، مثل موتور ماکرو- موتور میکرو مقایسه می کرد و می گفت: ما در مقایسه با نظام، در زمینه ی استعداد نیرویی، امکانات و تجهیزات ارتباطات، یک موتور میکرویی هستیم و نظام یک نظام ماکرو است. وقتی ما می توانیم از آن موتور ماکرو جلو بزنیم و زمانی می توانیم آن را از کار بیندازیم که بتوانیم در انجام کارهایش خلل ایجاد کنیم. تصور می کرد در مرحله ی اول و به اصطلاح در براندازی ضربه یی می تواند، این موتور ماکرو را به قول خودش از کار بیندازد و تعادل قوا را به نفع خودش تغییر بدهد.

بعد از این که آن حرکت ها موجب یک خیزش عمومی ملی در بین مردم شد، احساس کرد که این جواب نمی دهد. پس به بحث چریک شهری روی آورد. در چریک شهری، ترکیب دو بحث را برای به عنوان استراتژی کار چریک به کار گرفت؛ یکی عملیات های بزرگ و ترور شخصیت ها و افراد شاخص جمهوری اسلامی، و دوم عملیات های گسترده با هدف قرار دادن توده های طرف دار نظام و پاسداران و بسیجیان و افراد حزب الهی. به قول خودشان آنان قصد داشتند با حرکت پیش تازانه ی نیروهای سازمان، مردم را به صحنه بکشانند و توده ها [را] در جهت قیام عمومی و برهم زدن تعادل قوا به صحنه بیاورند و در این قضیه که اسمش را طرح براندازی شتابان گذاشته بودند، نتوانستند به نتیجه برسند و در اصطلاح، به نتیجه یی که از این موارد می خواستند برسند، دست پیدا نکردند. حدود ۵ مهر۱۳۶۰ بود که بحث قیام مسلحانه ی عمومی و بحث گسترش هسته های مسلح را مطرح کردند. آن زمان آمدند و گفتند: ما روی بحث خفقان لجام گسیخته ی رژیم، حساب نکرده بودیم و در معادلات مان، آن را دست کم گرفته بودیم، برای همین عملاً نتوانستیم با این ترورها و عملیات های تک زنی، تعادل قوا را برهم بزنیم. روی عنصر اجتماعی هم زیاد حساب کرده بودیم و فکر می کردیم برای شکستن طلسم اختناق، خیلی سریع به صحنه می آیند که این هم نشد. معتقد بودند که باید بحث تک زنی را به هسته های مسلح گسترش بدهند اما عملاً بعد از ۲ سال، با ضرباتی که در آن سال ها خوردند، به این رسیدند که این هم جواب نمی دهد و یکی از تحلیل هایی که خود سازمان در آن زمان داشت، این بود که کسانی را که ما می زدیم و شهید می کردیم، در بین شهدایی که از جبهه های جنگ به عقب می آوردند، عملاً گم می شدند به همین خاطر در تحلیل درونی شان به این نتیجه رسیدند که این روش هم جواب نمی دهد. در نهایت به آن رسیده بودند باید روی حمایت خارجی حساب کنند و خودشان را در معادله ی روابط قدرت های بزرگ قرار دهند و بتوانند به اصطلاح، موتور جمهوری اسلامی را از کار بیندازند. برای همین هم بعد از دو سال، بحث خروج از کشور و قرار گرفتن در معادلات خارج از کشور مطرح شد تا سازمان، خودش را در ارتباط با سوسیال دموکرات های فرانسه و کنگره ی آن ها و ارتباطی که از طریق بنی صدر با آن ها ایجاد شده بود، باز تعریف کند. برای همین، تظاهرات های خیابانی را بعد از بحث قیام مسلحانه در آن سال ها، در ایران راه اندازی کردند که آن تجمعات هم با توجه به سرکوبی که صورت گرفت، عملاً جواب نداد.

پس از آن، بحث خروج از فرانسه و رفتن به عراق را مطرح کردند که آن هم در واقع یک حرکت لاجرم [تحمیلی] برای سازمان بود؛ نه یک حرکت انتخابی. سازمان در تمام این مراحل، واقعاً خودش یک استراتژی و یک تصمیم گیری مستقلی را انجام نمی داد و تابع شرایط پیش می آمد و آن را برای نیروهایش تحلیل می کرد و یک تصویری برایش ایجاد می کرد و ما نفاق را در همه ی حرکت های سازمان می دیدیم. در جریان قرار گرفتن در معادلات خارجی، دقیقاً این دیده می شد که سازمان، چهر ه اش را در بازی ابرقدرت ها و تخاصم آن ها با نظام جمهوری اسلامی و به عنوان یک مهره برای براندازی نظام تعریف می کند. به هر حال مسعود رجوی، بحث جنگ نوین آزادی بخش را با نقد تئوری جنگ های آزادی بخش چین و امریکای جنوبی مطرح کرد و تکیه اش هم روی تفکرات یک تئوریسین چپ ایتالیایی، به نام گرامشی است. این تئوری بر این اساس قرار گرفته که باید با تصور یک کشور متخاصم، در کنار کشور هدف برویم و در آن مستقر شویم و یک ارتشِ کوچکِ آموزش دیده، سبک، قوی و با انگیزه ایجاد کنیم. یک سوراخ و یک روزنه در بدنه ی دفاعی کشور هدف، ایجاد کنیم و با غافل گیری و سرعت عمل به پایتخت و قلب آن کشور برویم. جنگ اصلی در پایتخت و مرکز آن کشور، تعیین کننده ی وضعیت خواهد بود. تحلیل سازمان در رابطه با نظام جمهوری اسلامی هم این بود که اگر سه واقعه رخ دهد، نظام جمهوری اسلامی از هم می پاشد. رحلت امام خمینی (ره)، جنگ گرگ ها یا به قول آن ها جنگ قدرت در داخل نظام، و حمله ی قدرت های خارجی به صورت گسترده به ایران و از کار انداختن ماشین اقتصادی، اجتماعی، نظامی و سیاسی نظام، این سه واقعه هستند.

مسعود رجوی می گفت: دلیل این که حضرت امام می فرمودند جنگ برای کشور نعمت است، این است که امام با عنصر جنگ و با تکیه به مسئله ی جنگ، ضعف ها و ناکارامدی های دیگرش را می پوشاند و یا با شهدای جنگِ ضرباتی که منافقان وارد می کردند، تأثیرگذاری خودش را از دست داد. در مجموع با توجه به این تحلیل می گفت: ما وقتی می توانیم بر جمهوری اسلامی فائق بیاییم که عملاً یکی از این حالت ها در رابطه با رحلت حضرت امام رخ بدهد که این ها از سال۱۳۶۳ به شدت روی مسئله ی سلامتی حضرت امام حساس بودند که آیا امکان تحقق آن وجود دارد یا نه و روی تحلیل های شان به این مسئله می پرداختند.

در رابطه با جنگ گرگ ها هم این تحلیل را داشتند که به دلیل این که جمهوری اسلامی یک طبقه نیست؛ بلکه یک طیف است و همچنین جمهوری اسلامی در تحلیل آن ها یک طیف خرده بورژوا است که از کارمند و کارگر تا بازاری و سرمایه دار در آن وجود دارد، عملاً جنگ قدرت در بُن این طیف وجود دارد و این خودش، یک طیف تنش زا و اختلاف زاست. آن ها می گفتند که این، به صورت بالقوه وجود دارد و ما باید آن را تحریک کنیم که فعال شود. نکته ی دیگر این که می گفتند: خود جنگ با عنصر خارجی باعث می شود که جنگ گرگ ها نمود پیدا نکند.

در رابطه با تهدید خارجی هم در آن سال های آخر اعتقاد داشتند که با ورود امریکا و حمله به کشتی های ایران، حمله به پایانه های نفتی، زدن هواپیماها و راکد شدن صادرات نفتی ایران، به نوعی باعث می شود که این مطلب خود را نشان دهد. اجرای چند عملیات، پیرامون شهرهای فکه و مهران، این امیدواری را در سازمان و حتی در عراق به وجود آورد که ارتش عراق این شجاعت را پیدا کند و به خطوط ما بزند. وگر نه در خطوط قبلی مان، همیشه سپاه، خط شکن بود و ارتش خط نگه دار. این که برادران ارتشی ما در مناطقی مثل فکه و مهران غافل گیر شدند و به اسارت نیروهای منافقین درآمدند، به این خاطر بود که تصور نمی کردند که یک نیروی منافقین بتوانند چنین کاری را انجام دهند. خُب در بیش تر مناطق، رسم بر این بود که سپاه، خط را می شکست و یک مدتی آن را نگه می داشت و بعد از تثبیت، برای نگه داری تحویل برادران ارتش می داد. آن جا هم برادران ارتش در آن دو عملیات واقعاً غافل گیر شدند.

به هر حال به صحبت قبلی ام برمی گردم. وقتی سازمان با آن نگاه جنگ نوین آزادی بخش، به عراق آمد تا در این معادله و در ابطه با صدام، خودشان را باز تعریف کنند، قرارگاه هایی را در مناطق مرزی جمهوری اسلامی ایجاد کردند و نیروهایشان را فراخوان کردند، آموزش نیروها را انجام دادند و با این که آموزش نیروها تکمیل نشده بود، عملیات فروغ جاویدان را آغاز کردند. شاید یکی از دلایل موفقیت عملیات مرصاد، این بود که منافقین هنوز به آموزش کامل نیروهای شان نرسیده بودند. نکته ی دیگر این بود که بعد از عملیات چلچراغ یا همان عملیاتی که در مهران صورت گرفته بود، به شدت این ها غره شده بودند و شعار “امروز مهران؛ فردا تهران” را واقعاً باور کرده بودند و فکر می کردند توان آن را دارند که ظرف ۴۸ ساعت به تهران برسند. مسعود رجوی هم در نشست توجیهی نیروهایش در مقر قرارگاه اشرف، واقعاً با همین تصور با نیروهایش صحبت می کند که ما خیلی سریع ظرف ۴۸ ساعت به تهران خواهیم رسید. واقعاً چه قدر این زمان بندی فضایی، خیالی و واهی بوده است.

به هر حال، سازمان بعد از عملیات چلچراغ درمحور مهران، به این فکر رسید که این کار را انجام بدهد. طبق اطلاعاتی که بعداً ما به دست آوردیم، سازمان، این عملیات بزرگ را برای ۵ مهر برنامه ریزی کرده بود نه برای سوم مرداد ماه و داشتند خودشان را آماده می کردند. قبول قطع نامه و آتش بس برای جمهوری اسلامی، آن ها را غافل گیر کرد. از یک طرف تصور نمی کردند امام خمینی(ره) با توجه به شعار “جنگ جنگ تا پیروزی”، قطع نامه و آتش بس را بپذیرند و این، عنصری است که این ها به هیچ وجه از آن کوتاه نمی آیند و وقتی که حضرت امام پذیرفت، این ها گفتند که هم ما [غافل گیر شدیم] و هم غربی ها و صدام غافل گیر شدند. این غافل گیری در برخوردهای آن ها کاملاً مشهود بود. وقتی که این جور شد، صدام به این ها یک وعده داد که ما مذاکرات آتش بس را مقداری به تأخیر می اندازیم تا شما بتوانید آن عملیات تان را انجام دهید.

سازمان یا به قولی مسعود رجوی می گوید: یا ما می رویم کمر رژیم را می شکنیم و یا رژیم، کمر ما را می شکند. با این تئوری و با این تصور برای حمله، برنامه ریزی کردند. سه دسته نیرو در این عملیات وارد کردند. یک سری نیروهای ارتش آزادی بخش که آموزش دیده و سازمان دهی شده بودند. یک سری نیروهایی که از اروپا و جاهای دیگر فراخوانده شده بودند. یک سری هم نیروهایی بودند که در عملیات قبلی اسیر شده و یا از اردوگاه های اسرا، توانسته بودند آن ها را جذب کنند. این سه گروه متشکل از پنج هزار نفر و چند نفر که سازمان آن ها را در قالب ۲۵ تیپ به کارگرفت. همان طور که اشاره کردم، این ها آموزش لازم را ندیده بودند و برای همین در جمع بندی نیروهای استخبارات که در گزارشات داشتند، می گویند در تنگه ی چهارزبر، وقتی هواپیما و هلی کوپترهای عراقی، در دو مرحله آمدند و بمب باران کردند، تا خط را بشکنند و مسیر را برای ادامه ی حرکت منافقین باز کنند، نیروهای سازمان نتوانستند استفاده از این پشتیبانی هوایی برای خط شکنی استفاده بهینه کنند. سازمان به این نتیجه رسید که این نیروها دیگر حتی توان رسیدن به کرمانشاه را هم ندارند و همین دلیل عراقی ها عملیات پشتیبانی هوایی خودشان را قطع کردند و فقط هلی برن و کمک هایی برای خروج آن ها انجام دادند. اما تا قبل از آن، لشکر۲۸ سنندج و پایگاه شهید نوژه را بمب باران کردند. عراق، قول دیگری هم به سازمان داده بود [که] آن را هم انجام داد، یکی فشار در جبهه ی جنوب با هدف زدن خرمشهر و کشیدن نیروهای جمهوری اسلامی به جنوب؛ دوم، زدن به جبهه ی میانی و کشیدن نیروها و تمرکزشان در این منطقه و همچنین بمب باران عقبه مثل پایگاه هوایی شهید نوژه، لشکر سنندج و نیروهایی که احتمال پشتیبانی از سوی آن ها وجود داشت. نکته ی دیگری که در توهم سازمان جالب بود، این است که سازمان از عراق درخواست کرده بود که پایگاه هوانیروز کرمانشاه را نزند. چون تصور آن ها این بود که می آیند و پایگاه کرمانشاه را می گیرند و با استفاده از همین هلی کوپترها می توانند، نیروهای شان را هلی برن کرده و نفوذ سریع به تهران را انجام دهند. پس بنده عملیات را به صورت خیلی مختصر خدمت تان عرض می کنم.

همان طوری که اشاره کردیم، حدود چند روز قبل از شروع عملیات، مسعود رجوی، در صبحگاهِ ارتش آزادی بخش منافقین، ساعت ۵:۳۰ صبح روز دوشنبه ۳ مرداد ۱۳۶۷ در قرارگاه تشکیل می شود و نیروهایش را توجیه می کند. طبق برنامه قرار بود ساعت ۳:۳۰ بعدازظهر از مرز خسروی عبور کنند اما ساعت ۱۶ از مرز خسروی عبور کردند. ساعت ۵ بعدازظهر به قصرشیرین رسیدند که قرار بود، ساعت ۱۸ از سرپل ذهاب عبور کنند. طبق محوربندی آن ها، فرماندهی محور اول این حرکت با مهدی براعی با ۳ تیپ و با هدف تصرف شهرهای کرند و اسلام آباد بود. قرار بود که کرند را تا ساعت۲۰ و اسلام آباد را تا ساعت۲۲ تسخیر کنند و ۲ تیپ آن ها در اسلام آباد مستقر شوند و یک تیپ دیگر را به فرماندهی جهانگیر، به کمک محور دوم که قرار بود کرمانشاه را بگیرد، بفرستند و مسیر را ادامه دهند.

ابراهیم ذاکری فرمانده محور دوم با ۵ تیپ قرار بود تا ساعت ۱۲ شب، کرمانشاه را بگیرند و تا ساعت یک بامداد، مراکز مهم شهر را که از قبل روی نقشه ها مشخص کرده بودند، پاک سازی کنند و به اشغال درآورند. پس از آن، محور سوم به فرماندهی محمود مهدوی با ۲ تیپ، با هدف تصرف همدان حرکت کند و ساعت۷:۳۰ صبح سه شنبه ۴ مرداد، شهر همدان را بگیرد و بعد به طرف پایگاه هوایی شهید نوژه برود و پایگاه هوایی شهید نوژه را تا ساعت ۹:۳۰ دقیقه اشغال کند. یک تیپ از آن ها در همدان بماند و تیپ دوم آن ها به کمک محور چهارم که قصد تصرف قزوین را دارد، حرکت کند و در محور چهارم مهدی افتخاری با ۲ تیپ قرار بود قزوین را اشغال کند و بعد از آن، حرکت به طرف تهران که محور پنجم بود، به مسئولیت محمود عطایی و معاونت مهدی ابریشم چی انجام شود. محور پنجم قبلاً قرار بود با ۱۳ تیپ انجام شود. همان طور که سردار عروج اشاره کردند، ۳ تیپ مأمور اشغال و پاک سازی جماران، ۲ تیپ مسئول تصرف صدا و سیما و یک تیپ هم مسئول تصرف فرودگاه و بقیه هم [مسئول تصرف] سایر نقاط از جمله ریاست جمهوری و مجلس و نخست وزیری بودند.

بنای آن ها بر این بود که ساعت ۱۶ روز سه شنبه ۴ مرداد، عملیات تمام شود و در تهران، به قول خودشان جمهوری دموکراتیک اسلامی را اعلام کنند که الحمدلله با هوشیاری نیروها و حضور آن ها، این هدف تحقق پیدا نکرد. نکته یی درباره ی تلفات سازمان بگویم. چیزی که خود سازمان در رابطه با تلفاتش اعلام کرد، ۱۲۶۳ نفر بود که تقریباً شاید بیش از ۲۰ نفر از ۵۰ نفر، اعضای هئیت اجرایی که در رده ی سازمان بعد از رهبری قرار داشتند، در این عملیات کشته شدند که ۵ نفر از آن ها فرمانده تیپ بودند. حدود۶۰ نفر دست گیر شدند که تعدادی از آن ها مانند فرهاد الفت، سعید شاهسوند و طاهره مهدوی شاه بس از عناصر شاخص بودند که اطلاعات مهمی هم داشتند.

در این عملیات، بیش از ۱۱۰۰ نفر زخمی شدند که خودشان اعلام کردند که ۱۱ نفر از آن ها کشته شدند. اما بعداً که ما پی گیری کردیم، از این ۱۱۰۰ نفر مجروحی که این ها اعلام کرده بودند، ۹۹۴ نفرشان بعداً ردیابی و پیدا شدند. یعنی بیش تر از ۱۰۰ نفر از آن ها کشته شده بودند. خودشان اعلام کرده بودند که ۶۱۲ خودرو، ۷۲ تانک و زره پوش، ۲۱ توپ و ۵۱ تفنگ ۱۰۶ سازمان از بین رفته است. در مجموع می توان گفت تقریباً ۷/۴۱ درصد از کادرهای اصلی سازمان در این عملیات ضربه خوردند و شاید بشود گفت ۳۰ درصد نیروهای وارد شده به عملیات کشته شدند. آن ها این تصور واهی را داشتند که با ۵ هزار نفر نیرو می توانند، تهران را بگیرند. یک تصوری که بعضاً در برخی از دوستان ما هم وجود داشت، این بود که آن ها خودشان هم اعتقادی به این نداشتند. شاید می خواستند به نوعی [خود را] از این پتانسیلی که جمع کرده بودند و روی دست خودشان و عراق مانده بود، راحت کنند و حتی مسعود رجوی، به نوعی خودش را از این ها خلاص کند. برای همین هم شاید تا آخرین مرحله، مسعود وارد صحنه نشد. با این که اگر این ها به پیروزی ۴۸ ساعته ی خود مطمئن بودند، باید خودشان همراه نیروها وارد می شدند.

در رابطه با فراخوان نیروهای سازمان توسط مسعود رجوی برای تشکیل ارتش، او به همه ی نیروها و کادرهایش ابلاغ کرد که باید به عراق بیایند و همه باید در ارتش تعریف شوند و اصلاً کسی نمی تواند عضو سازمان باشد و در ارتش تعریف نشده باشد. این کار با همان تئوری گرامشی صورت گرفته بود. بعد از عملیات چلچراغ، تمام نیروهای اروپا را به منطقه ی داخلی منتقل کرد. سازمان دو فراخوان دیگر هم داشت؛ یکی بحث خروج از ایران بود که وزارت اطلاعات در آن زمان، با این خروج ها برخورد و درگیری داشت و این ها را جمع و جور می کرد.

فراخوان دوم هم در حین عملیات بود. بنیه ی سازمان روی عنصر داخلی خیلی حساب باز کرده بود. غلامرضا پورآگل که از عناصر هیئت اجرایی سازمان بود، در تحلیل خود می گوید: ماجرای ما و جمهوری اسلامی مثل دو بوکسور است که در رینگ دارند هم دیگر را می زنند و قضیه ی مردم، مثل تماشاچی هاست. اگر جمهوری اسلامی را زمین انداختیم، مردم برای ما هورا می کشند. اصلاً به پیوندهایی که بین نظام و مردم وجود داشت، توجه نداشت و اصلاً فکر نمی کرد که پیوندهایی بین نظام و مردم وجود دارد که این ها را به هم دیگر محکم کرده است. در زمان عملیات، سازمان شماره های عناصر داخلی را داده بود که وقتی وارد شدید با این ها تماس بگیرید. موقعی که کرند و اسلام آباد غرب را گرفتند، رادیو سازمان تبلیغات گسترده یی برای پیوستن به ارتش آزادی بخش شروع کرد و تصورش این بود که با سلاح هایی که هم راه دارند و سلاح هایی که از نیروهای ما می گیرند، مردم را تسلیح و جریان را گسترش می دهند که در همان کرند و اسلام آباد غرب، دیدند مردم از این ها استقبال نکردند و در این تحلیل واخوردند.

نکته ی دیگری که سازمان در تحلیل خود داشت، این بود که روی تشکیلاتی از زندانیان آزاد شده، خانواده های معدومین و عناصر نفوذی که در داخل داشتند و شناسایی نشده بودند، حساب کرده بود. از جمله این که در تحلیل آخرش می گوید جمهوری اسلامی در پشتیبانی از جبهه هایش آن قدر مستأصل شده که حتی نیروهای زندانیان اوین را هم به جبهه آورده است و بسیج نمی تواند نیرو بدهد. یعنی تحلیل سازمان این بود که ماشین اقتصادی جمهوری اسلامی با جلوگیری از صدور نفت تعطیل شده و برای همین، تضادهای درونی اش نمود پیدا کرده و بسیج، توانایی سازمان رزم را ندارد. برای همین هم کفگیرش به کف دیگ خورده و نیروهای زندان بان را هم به جبهه فرستاده و عملاً زندان ها هم با یک تلنگر درهایش باز می شود و آن نیروها هم به نیروهای ما اضافه خواهند شد و بعد هم با این تحلیل، آن موقع می توانست برای جذب مردم، فراخوان دهد.

آماری که سازمان در کتاب عملیات فروغ جاویدان داده بود، همان را در نشریه هم داد. دقیقاً ۱۲۶۴ کشته را با اسم و مشخصات داده بود. حالا این کتاب، دیدنی است. سازمان در یکی از کارها که متخصص بوده و هست، جعل شهید است؛ به طوری که در همان قضایای سال ۶۷، شاید این ها در آمارهایی که داده بودند، بیش از ۵ هزار آمار کشته و شهید دادند و آمار کاملاً دروغ و غیر واقعی بود. سازمان استعداد چنین مطالبی را دارد. زمانی که احساس کرده بود، می تواند از این اسناد در بحث های بین المللی و حقوق بشری استفاده کند، دقیقاً از آن طرف می افتاد و مظلوم می شد. مدافع حقوق بشر می شد و طوری نشان می داد که اصلاً اهل جنگ نیست. یعنی سازمان بعد از فروپاشی رژیم صدام، همه جا می گوید که ما اصلاً عملیات مسلحانه نمی کنیم و وقتی که بحث خارج شدن از لیست گروه های تروریستی را دنبال می کند، دقیقاً روی این دست می گذارد که سازمان بعد از فروپاشی رژیم عراق، هیچ حرکت مسلحانه یی را انجام نداده است. عبارت نفاق، کاملاً زیبنده سازمان است و چون راحتی تغییر ظاهر می دهد. درباره ی این که آیا سازمان و یا شخص مسعود رجوی با هدف راحت شدن و خلاص شدن از دست نیروها، آن ها را به صحنه آورد، نظر خودم این نیست. یعنی فکر نمی کنم مسعود می خواست از شر این نیروهایش خلاص شود. گرچه من احساسم این است که صدام نظرش این بود که به هر حال کلی هزینه کرده و بودجه گذاشته و آن ها را تجهیز کرده بود، فکر می کرد این جا سنگ مفت وگنجشک مفت است. ما این ها را رها می کنیم، اگر این ها توانستند بروند و به نتیجه برسند که خوب است. یک حکومت دست نشانده ی وابسته به خودمان در آن جا به وجود آمده است. اگر هم موفق نشدند که چنین نیرویی را در داخل کشور خودمان به وجود آوردیم و باید از شر این پتانسیل راحت شویم.

حرکت متکی به جاده ی منافقین؛ عامل شکست

سردار محمد شعبانی فرمانده سپاه چهارم بعثت که از نزدیک شاهد ماجرای عملیات منافقین بوده است، سخن ران دیگر همایش بود. وی گفت: از صحبت های آقای رضایی تشکر می کنم. می خواهم دو، سه مطلب بگویم که شاید نشنیده باشید. البته این که ایشان گفتند سازمان بعد از جریان ۳۰ خرداد، به داخل عراق و فرانسه فرار کردند، جای نقد دارد. این که منافقین، چه طور یک ارتش نامنظم چریک به قول خودشان، تبدیل به یک ارتش منظم می شود، سئوالی است که بنده در پایان نامه ام روی آن کار کردم. این پایان نامه با هدایت سردار رضایی، دکتر اردستانی، سردار وحیدی و دوستان دیگر انجام شده است. چون برای پایان نامه ام به زندان اوین رفتم و با خیلی از این ها مثل شاهسوند حرف زده ام، یک سری حرف ها را هم با او چک کردم، لذا توقع دارم که با دیده ی نقادی نگاه کنید. بنا بر اعتراف شان، برای تبدیل یک ارتش نامنظم به یک ارتش منظم، از ژنرال جی آپ از ویتنام الگوگیری کرده اند. حالا الآن مقطع پایان جنگ شده است. من می خواهم به روز شنبه، سوم مرداد، ساعت ۷ برگردم. من فرمانده سپاه چهارم بودم. ساعت۹:۳۰ صبح آقای همتی فرمانده ما که الآن مسئول حفظ آثار جنگ است، از کِرند زنگ زد که آقای شعبانی عراق به شدت، منطقه را می کوبد. گفتم نگران نباش. من الآن روی تلکس ها دارم می بینم که رزمندگان با آن پیامی که امام فرمودند، حمله کردند و دشمن در حال فرار است و تازه مجوز می خواهند که دنبالش کنند.

حالا ما هم خبر داشتیم که ایران در زمان برتری بر عراق قطع نامه را پذیرفته. قطع نامه ی ایران پذیرفته شده و حالا امریکا آخر جنگ آمده و چاه های نفت فروزان ما را زده و عراق دفاع متحرک دارد. حالا که امام، قطع نامه را بنا به مصالحی پذیرفتند، برای آن ها قابل قبول نیست. لذا صدام می خواهد اگر ایران قطع نامه را پذیرفت، نیروهایش دوباره در خرمشهر و آبادان باشند تا پشت میز مذاکره، از موضع قدرت با ایران حرف بزند. مستحضرید یک یورش همه جانبه داخل ایران بود. لذا در ۲۷ اردیبهشت ما قطع نامه را پذیرفتیم و عراق در روز ۳۱ تیر حمله کرد. خلاصه حدود ساعت ۱۰:۳۰ دکتر سنجقی که همراه آقای هاشمی رفسنجانی بود، از جنوب آمده بود. قبلاً هم در شمال غرب سابقه حضور داشت، گفتند جمع شوید و یک گزارش به آقای هاشمی جانشین فرمانده کل قوا بدهید. زمانی که خواستم وارد قرارگاه بشوم و آقای هاشمی می خواست جلسه بگذارد، ساعت ۵ دقیقه به ۲ بعدازظهر بود. مجدداً تلفن چی در دفتر ایشان توی راهرو گفت: آقای شعبانی تلفن فوری. همتی دوباره زنگ زد و گفت: شعبانی وعده به قیامت. عراقی ها به ما حمله کردند و دارند از سر پل رد می شوند. گفت: بمب باران کردند؟ دستور دادم هر چه کلت و سلاح و مخابرات و وسایل داریم، به پادگان انتقال بدهیم. گفتم: همتی آدم باهوشی بود به او گفتم چته که تلفن را قطع کرد.

ما رفتیم و وارد اتاق آقای هاشمی شدیم و سردار ناصح که جانشین ما بود، آقای صادق محصولی، آقای داورزنی فرمانده لشکر۸۱، سردار نوحی و ۲ نفر دیگر در اتاق بودند. با آقای سنجقی نشستیم. اتفاقاً من کنار درب نشستم و آقای هاشمی هم آن جا بود. اول سلام و علیک کرد و گفت آقای شعبانی چه خبر؟ گفتم: یک خبر دارم که اگر این خبر صحت داشته باشد، اهمیتش از این جلسه بیش تر است. گفت: تو چه خبر داری؟ داستان را گفتم. ایشان با یک نگاه گفت: نه. عراق اصلاً قدرت حمله ندارد. ما در جنوب آن ها را پس زدیم. یک دفعه برگشت گفت: تو چه گفتی؟ دو مرتبه گفتم. در جلسه، سکوت برقرار شد. گفت: بلند شو با این تلفن زنگ بزن، ببین کرند چه خبر است. اما منافقین از کرند هم رد شده بودند و دکلی که برای مخابرات است، اصلاً قطع بود. من سریع اسلام آباد را گرفتم. اسلام آباد یک فردی بود. گفتم: سلام من شعبانی هستم، ترسیدم منافقین باشند. خلاصه نشانی داد و گفتم: آزادی کجاست؟ سردار آزادی الآن فرمانده سپاه همدان است و بچه ی کرمانشاه هم است و آن موقع، اسلام آباد بود. دقت کنید، عراقی ها اول در اسلام آباد درگیر شدند. گفتم آقای هاشمی ۲۰دقیقه پیش کرند بوده و الآن وارد اسلام آباد شدند. جلسه به هم خورد. گفت: بلند بشوید. این دقیقاً جملات آقای هاشمی است. برگشت به ما گفت: آقای محصولی تحت امر بروید و مقاومت مردمی را در اسلام آباد به وجود بیاورید. از کرمانشاه آمدیم. آقای محصولی گفت که برویم، من را در ستاد لشکر بگذارید. من نیرویم را آماده کنم. رفتیم لشکر ویژه ی

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *