توضیحات
پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل گلگشتی در زندگی آیت الله شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی؛ ابزاری کارآمد برای ارائههای برجسته
آیا به دنبال ارائهای بینقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل گلگشتی در زندگی آیت الله شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی با 120 اسلاید با طراحی حرفهای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.
ویژگیهای بارز فایل فایل پاورپوینت کامل گلگشتی در زندگی آیت الله شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی:
- گرافیک شگفتانگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
- استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل گلگشتی در زندگی آیت الله شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی به گونهای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
- کیفیت حرفهای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شدهاند.
طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل گلگشتی در زندگی آیت الله شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.
توجه: نسخههای غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل گلگشتی در زندگی آیت الله شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی تضمینشده است.
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل گلگشتی در زندگی آیت الله شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی :
آسمان روحم آوار شده و دلم لک زده برای چند قطره باران؛ بارانی که روح کپک زده ام را شست و شو دهد و چشمهای خمارم را به بیداری باز کند. آه آه! سرم درد می کند، چشمانم سیاهی می رود و روحم به آسمان می رود و برمی گردد.
خدایا! نه می دانم چقدر از عمرم باقی مانده و نه می دانم عمر رفته را چکار کرده ام. نه که ندانم… نه! از یادآوری آن شرم دارم.
سراپا شرم شده ام و بر عمر رفته افسوسی سرد می خورم. در چه فکرهایی بوده ام من و چهامیدهایی داشته ام. بسیار کسانی را دیده ام که افسوس خوران گفته اند که دستهایشان خالی است اما من در حسرت آن دستهای خالی مانده ام! با دست خالی می توان رفت اما با کوله باری سنگین از گناه، نه.
اکنون دیگر باید برای حسرت هایم نیز حسرت بخورم. زیرا این حسرتها دست مرا نگرفته و نصرتی نصیبم نساخته اند.
خدایا! دستم را در دست که بگذارم تا مرا دستگیری کند؟
قلب نا آرامم را به که بسپارم تا آن را به ساحل آرامش بنشاند؟
به کدام سرا، سر بکشم که مرا به سَما برساند؟
چشمم را به کدام افق بدوزم که طلیعه ای روشن از آینده به من نشان دهد؟
کدامین راه را بپویم که راهزن های هرزه گرد، راه را بر من نبندند و مرا به بیراهه نکشانند؟
اکنون دل بسته ام به چشمه های زلال، به افق های بلند و به آرزوهای رویایی. برایدستیابی به اینها چه باید بکنم؟ آیا اسوه های تام و تمام انسانیت و ایمان را که در کنارم بوده اندرها کنم و به دامان عرفانهای کاذب پناه برم؟
نه! به کور سوی شب چراغی پناه نخواهم برد، آنگاه که خورشیدی تابان پیش روی مناست. به کرم شب تابی دل نخواهم بست، وقتی بدر ماهتاب در نگاهِ من است.
اکنون به خورشید تابناک و مهتاب رازناک می اندیشم و در تمنّای یافتن اسوه ای هستم که بی قراری های گم گشتگی ام را به آرامشِ راهیابی مبدّل کند. دستم را بی ریا بگیرد و با اخلاص از خطر غَرْق به ساحل نجات امن برساند. اینک چشم به راه یک حادثه ام، حادثه ای که شاید با گلگشتی در زندگی و سیره عرفانی و اخلاقیِ فقیهِ مردم دار و عارف کرامت مدار حضرت آیت الله شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی (قدس سره) به تحوّلی در زندگی ام بینجامد وراهی فراروی روح خسته ام بگشاید.
دلم گواهی می دهد که در این راه یارانی خواهم یافت. می دانم که همرهی یاران باصفا دشواریِ راه را آسان می کند. شاید گامهای بی رمقم به پشت گرمی حضور آنان قوّت گیرد.
بشارت تولد
حاج ملاعلی اکبر یازده سال است که نزد مرد خدا، حاج ملاصادق، هم خدمت می کند و همشاگردی. اما از اینکه فرزند پسری ندارد دلتنگ است. او اکنون عهد کرده است به زیارتعتبات عالیات مشرّف شده و به آن ذوات مقدس متوسل شود تا خداوند به او پسری عنایت فرماید. سفر که پایان می گیرد، حاج ملا صادق تخته پولادی همو که اصفهانی ها او را بهکرامت مداری می شناسند او را به تولد فرزند پسری مژده می دهد و به او توصیه می کند که نام حسنعلی را برای او برگزیند. اینک سحرگاهی[۱] است که مرید و مراد، استاد و شاگرد درتخت فولاد مشغول راز و نیاز با مولای خویشند. در این میان استاد، بشارت تولد فرزند را به ملاعلی اکبر می دهد و باز هم سفارش می کند که نام «حسنعلی» را برای او برگزیند. ملاعلی اکبر به خانه می آید و با شنیدن خبر شادی آفرین تولد فرزند، خدای بزرگ را سجده می گذارد و در تربیت او می کوشد.
کودکِ بزرگ منش
چه فهمیده فرزندی شده است این کودک، هفت ساله است که با نماز و روزه و دعا و نماز شبهمدم است. تابستانی گرم است و حسنعلیِ هفت ساله روزه دار به همراه پدرش به محضرعارف نامدار و مرادشان رسیده اند. در این میان حاج محمدصادق نبات متبرکی را که در کفدستش مانده به حسنعلی می دهد و می فرماید: بخور! و کودکِ مطیع بی درنگ خرده نبات راتناول می کند. پدر، به ملاصادق عرض می کند: حسنعلی روزه بود! استاد از او می پرسد، مگر نمی دانستی با خوردن نبات روزه ات باطل می شود و کودک می گوید: می دانستم اما اطاعتِ امر کردم! و اینجاست که استاد عارف او را می ستاید و نوید می دهد که کودک مطیع به جایی خواهد رسید و این گونه است که استاد عارف شخصاً تا پایان عمر و از پس مرگ نیز، روحش، مراقب او می شود تا او را به درجات عالی عرفانی می رساند.
آب زندگانی!
حسنعلی تا یازده سالگی زیر نظر استاد و مرشد خویش مراحل رشد و بالندگی را طی می کند. در این هنگام استاد به رحمت خدا می رود. این کودک مطیع روح خود را آن گونه به استاد پیوندزده است که پس از رحلت استاد نیز از ارشادات او بهره مند می گردد، آن گونه که خود می گوید:
هر زمان که به هدایت و ارشادی نیازمند می شدم، حالتی شبیه خواب بر من عارض می گشت و در آن حال، روح آن مرد بزرگ به امداد و ارشادم می شتافت و از من رفع مشکل می فرمود.[۲]
و هنگامی که دوستش به او اصرار می کند که نزد استاد زنده بروند باز هم مرحوم استاد رامی بیند:
آمدند و دست به شانه های من زدند و فرمودند: هر کس مثل ما آب زندگانی خورد، از برای او مرگ نیست، تو کجا می خواهی بروی.[۳]
و صد البته این توفیق، رفیق هر کسی نمی شود، اما حسنعلی این سعادت را می یابد. سعادتی که به حق، لیاقتِ داشتن آن را به اثبات می رساند.
در راه کسب علم
این عارف پاک نهاد از همان کودکی به کسب علم و دانش پرداخت و همزمان مراحل سیر وسلوک معنوی را نزد اساتید خود طی می کند. او که از همان اوان کودکی زیر نظر مرحوم ملاصادق تخته فولادی که از ارکان علم و عرفان شهر اصفهان بود سود جسته و بعدها نزداستادان بزرگ زمان، به اکتساب فقه، اصول، منطق، فلسفه و حکمت می پردازد. در فقه وفلسفه از محضر عالم عامل مرحوم آخوند ملا محمد کاشی و فلسفه و حکمت را از افاضاتذی قیمت مرحوم جهانگیرخان و تفسیر قرآن مجید را از محضر درس مرحوم حاجی سیدسینا پسر مرحوم سید جعفر کشفی می آموزد.
در مسیر کسب علم به نجف، بارگاه مطهر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مشرّف می شود و در این شهر، از جلسات درس مرحوم حاجی سید محمد فشارکی و مرحوم حاجی سیدمرتضی کشمیری و ملا اسماعیل قره باغی استفاده می کند.
کشمیری منم!
به دنبال چه می گردد این جوینده کمال؟ با چه دلی می رود که او را از پیش می خوانند؟ در اوچه می بینند که تحیر و سرگشتگی چند دقیقه ای او را نیز برنمی تابند؟
نخستین روزی که برای زیارت و درک حضور مرحوم حاجی سید مرتضی کشمیری به محل سکونت ایشان در مدرسه بخارایی ها رفتم، اتفاقاً روز جمعه بود. کسی را در صحن و سرای مدرسه نیافتم که جویای اتاق آن مرد بزرگ شوم؛ ناگهان از داخل یکی از حجرات دربسته،صدایی شنیدم که مرا با نام، نزد خود می خواند، به سوی اتاق رفتم، مردی در را به روی من گشود و فرمود: بیا! کشمیری منم![۴]
پس از مراجعت از نجف اشرف، به بارگاه مقدس رضوی تشرف حاصل کرده و برای مدتیآن ارض مقدس را برای سکونت اختیار می کند. سپس چند بار به اصفهان و مشهد و نجف اشرف مسافرت کرده و در همه جا ضمن استفاده از محضر علمای بزرگ با کوله باری از علم وتقوا در ضمن تحصیل و تدریس، به تزکیه نفس و ریاضت معنوی ادامه می دهد و به مقامات عالی علمی و عرفانی نایل می شود. اکنون در محضر سیره عبادی آن بزرگمرد بارمی یابیم و نکته هایی در خورِ مقال، توشه برمی گیریم:
سیره عبادی
شیخ حسنعلی آن گونه محو جمال یار و مشتاق زیارت دلدار است که در پیشگاه بزرگ مرتبه ای چون او شب و روز نمی شناسد و آرام و قرار نمی یابد. چشمهای این سالک خدامحور، شب بیداری را از همان کودکی تجربه می کند:
آن مرحوم از دوازده تا پانزده سالگی، تمام سال، شبها را تا صبح بیدار می ماندند و روزها همه روزه به جز ایام محرّمه، با ترک حیوانی، روزه می گرفتند و از پانزده سالگی تا پایان عمر پربرکتش، هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان و ایام البیض هر ماه را صائم و روزه دار بودند و شبها تا به صبح نمی آرمیدند.[۵]
جذبه حق و جمال مطلق، این کودک دوازده ساله را آن گونه مشتاق می کند که تا پایان عمر در خلسه حضور، و در صَعْقِ جلال نور مدهوش می شود.
در انجام فرائض یومیه در اول وقت و اتیان نوافل و بیداری سحرگاهان و تهجد و احیای شبهای جمعه و لیالی متبرک و روزه در ایام البیض و خدمت به خلق به ویژه سادات و زیارت قبور انبیا و اوصیا و اولیا علی الخصوص در شبها و روزهای جمعه مداومت و مراقبت می نمودند.[۶]
این است که سالک در راه رسیدن به معشوق سر از پا نمی شناسد و از همه مظاهر مادی چشم پوشی می کند و در این راه خواب و خوراک چه باشد که سالک را از رفتن بازدارد!
آقای خوانساری فرموده اند در ایام شباب در اصفهان به تحصیل مشغول بودم، شبها چیزی راروی درخت می دیدم که در روز نبود. از کسی پرسیدم چیزی را شبها روی درخت می بینم ولی روزها نیست نمی دانم چیست؟ گفت: این شیخ «حسنعلی» است که شبها برای اینکه خوابش نبرد بر روی شاخه درخت می نشیند و به ذکر می پردازد.[۷]
و البته این در اوایل سلوک است که سالک هنوز در حال طی کردن مقامات است وگرنه هنگامی که سالک به قرب وصال نایل شد بر همه قوای حیوانی مسلط می شود و آنان را دراختیار خود می گیرد.
پس از نیمه شب به ذکر و تهجّد و نماز شب مشغول بودند تا برآمدن آفتاب. بسته به حال مزاجی شان در بعضی از ایام سال صبح ها و بعد از ظهر، نیم ساعتی استراحت می کردند.
شبی یک ختم قرآن!
قرآن، چشمه جوشانی است که قلب و دل عارفان و سالکان را تطهیر می کند. وجود آنان را سراسر نور می سازد. در سفری که آن مرحوم به مشهد مقدس دارند برای اشتغال به امور معنوی، حجره ای در صحن عتیق در اختیار می گیرند و در همین سفر در مدتی بیش از یکسال هر شب ختمی از قرآن مجید در حرم حضرت رضا علیه السلام تلاوت می کرده اند![۸]
رکوع طولانی شیخ
آقای نظام التولیه سرکشیک آستان رضوی نقل کرد که:
«شبی از شبهای زمستان که هوا خیلی سرد بود و برف می بارید نوبت کشیک من بود. اول شب خدّام آستان مبارکه به من مراجعه کردند و گفتند به علت سردی هوا و بارش برف زائریدر حرم نیست، اجازه دهید حرم را ببندیم، من نیز به آنان اجازه دادم.
مسئولین بیوتات درها را بستند و کلیدها را آوردند. مسئول بام حرم مطهر آمد و گفت:حاج شیخ حسنعلی اصفهانی از اول شب تاکنون بالای بام و در پای گنبد مشغول نمازمی باشند و مدتی است که در حال رکوع هستند و چند بار که مراجعه کردیم ایشان را به همانحال رکوع دیدیم، اگر اجازه دهید به ایشان عرض کنیم که می خواهیم درها را ببندیم.
گفتم: خیر، ایشان را به حال خود بگذارید، و مقداری هیزم در اطاق پشت بام که مخصوص مستخدمین است بگذارید که هرگاه از نماز فارغ شدند استفاده کنند و در بام را نیز ببندید.مسئول مربوطه مطابق دستور عمل کرد و همه به منزل رفتیم.
آن شب برف بسیاری بارید. هنگام سحر که برای باز کردن درهای حرم مطهر آمدیم، به خادم بام گفتم برو ببین حاج شیخ در چه حالند. پس از چند دقیقه خادم مزبور بازگشت وگفت: ایشان همانطور در حال رکوع هستند و پشت ایشان با سطح برف مساوی شده است.
معلوم شد که ایشان از اول شب تا سحر در حال رکوع بوده اند و سرمای شدید آن شبسخت زمستانی را هیچ احساس نکرده اند نماز ایشان هنگام اذان صبح به پایان رسید.»[۹]
گستره علوم
روح جوینده و کمال طلب این رادمرد عرصه دین و تقوا به دنبال کشف رازهای ناگشوده علوم،بر علوم مختلفی تسلط پیدا می کند، از علوم متداول که در حوزه های علمیه آن روزگار تدریسمی شود تا علوم تجربی مانند نجوم و ریاضیات و طب و علوم غریبه:
فرزند ایشان می گوید:
در یادداشتی از ایشان چنین دیدم:
نیست علمی که مرا نیست در آن استقصا
ای بسا گنج که خوابیده به ویرانه ماست
ایشان از جمیع علوم ظاهری و باطنی بهره فراوان داشتند و معتقد بودند که بعد از علم توحید و ولایت و احکام شریعت (فقه) که تعلم آن واجب است، تحصیل سایر علوم نیز لازم و ممدوح و جهل به آنها مذموم و ناپسند است و مراد از حرمت برخی از علوم و فنون، استعمال آنهاست،نه تحصیل و تعلم آنها.
مرحوم پدرم فقه و تفسیر و هیأت و ریاضیات را به طلاب علوم تدریس می فرمودند ولی در فلسفه و علوم الهی با آنکه متبحّر کامل بودند، تدریسی نداشتند و می فرمودند طالب این علمباید که اخبار معصومین علیهم السلام را کاملاً مطالعه کرده باشد و علم طبّ را نیز بداند و درحین تحصیل، باید که به ریاضت و تزکیه نفس پردازد.[۱۰]
آری! او علم ابدان را به علم ادیان پیوند می زند و از آن معجونی می سازد که مردم از آن منتفع می شوند. طب را می آموزد تا ملجا و پناه دردمندان و بیماران جامعه باشد اما این علوم نه تنها او را از مسیر حق جدا نمی سازد بلکه خدمت به خلق خدا را عبادت می انگارد و همه وجود خود را وقف خدمت به آنان می کند.
سلوک اجتماعی
سیره و رفتار اجتماعی شیخ، شیوه سلوک او را از عارف نمایانِ مدعّی جدا می سازد. او در عین رسیدن به قلّه های کمال عرفانی، زندگی با مردم کوچه و بازار را رها نمی کند و همدم رازها و دردهای آنان می شود. از این رو می بینیم که برای مردم طبابت می کند، به سؤالات فقهی و مذهبی پاسخ می گوید و همچون مردم عادی زندگی می کند.
ساده زیستی
عالمان عامل در مسیر سلوک به سوی حق از همه چیز رسته و به سلک بندگان راستین حق پیوسته اند. آنان به مولای متقیان و امیر مؤمنان اقتدا می کنند که از بند همه قیود رسته و به حق پیوسته بود:
رنگ لباس ایشان سفید بود، در تابستان لباس کرباسی و در زمستان لباس پشمی. غالباً لباسشان وصله داشت و در جواب کسانی که از ایشان می پرسیدند چرا لباس وصله دار می پوشید می گفتند این طلاب عموماً لباس وصله دار می پوشند و وقتی می بینند لباس استادشان هم وصله دارد به آنها خیلی سخت نمی گذرد و یا می فرمودند: حضرت امیر نیز در هنگام تنگدستی مسلمین لباس وصله دار می پوشیدند… کفش ایشان در زمستان کفش معمولی بود و در تابستان نعلین می پوشیدند.[۱۱]
هنگامی که آوازه کرامات و استواری شیخ به مأموران رضاشاه می رسد، شاه پدرزنش را برای کسب اطلاع از زندگی داخلی ایشان می فرستد.
آنها که آمدند منزل و اثاث منزل را دیدند حالت تعجب به آنها دست داد چون که دیدند منزلی است که زمینش خاکی است و سه اطاق بیشتر ندارد. نه پرده ای بود نه فرشی. چند گلیم و یک قطعه زیلو، فرش خانه بود. .. درب منزل به روی همه باز بود، نه حاجبی و نه دربانی.[۱۲]
همه چیز از آن خدا
مرحوم شیخ هرگاه به بیماران دوا یا دعایی می داد می فرمود: ما بهانه ای بیش نیستیم و شفا دهنده اوست، زیرا این عالم محل اسباب است. از این رو لازم است هنگام بیماری به طبیب مراجعه شود.
رسیدگی به کار مردم
آن عارف بالله و ناسک فی الله در سیر خدمت به مردم همواره آماده بود و رفع حاجت درماندگان را برای خود افتخاری بس بزرگ می پنداشت:
در کلیه ساعات روز و شب، برای رفع حوائج حاجتمندان و درماندگان، آماده بودند. روزی عرضه داشتم، خوبست برای مراجعه مردم وقتی مقرّر شود. فرمود: پسرم! لیس عند ربِّنا صباح و لا مساء، آن کس که برای رضای خدا، به خلق خدمت می کند، نباید که وقتی معین کند…
نزد خدای ما صبح و شام را تفاوتی نیست.
پس از طلوع خورشید اندکی استراحت می فرمودند و بعد از آن تا ظهر به ملاقات و گفتگو بامراجعان و تهیه و ساخت دارو برای بیماران می نشستند و پس از آن نیز به پاسخگویی و رفع نیازمندی محتاجان و گرفتاران مشغول بودند.[۱۳]
پایداری و مراقبت ایشان در خدمت به خلق آن گونه بود که خواب شب و استراحت روز را از ایشان ربوده بود، تا آنجا که روزی یکی از سادات محترم مشهد برای ایشان سجاده ای و رختخوابی هدیه می فرستد و ایشان در جواب می فرماید: «سجاده را به خاطر سیادت شما که رعایت حرمتش را بر خود لازم می دانم می پذیرم اما به رختخواب نیازم نیست چون بیست و پنج سال است که پشت و پهلو بر بستر استراحت ننهاده ام!»[۱۴]
کار تا آخرین لحظه
مرحوم شیخ، عابدی گوشه گیر و بی خبر از دنیا و تحولات آن نبودند و همراه با سیر معنوی و کسب مقامات عرفانی به کار و تلاش و کسب روزی نیز اهمیت فراوان می دادند:
از اول صبح تا حدود ساعت ۱۰ صبح به مراجعین پاسخ می گفتند و بعد برای تهیه دارو و گاهی هم برای مراجعه به کتابفروشی از منزل خارج می شدند و در موقع ظهر بازمی گشتند و عصربرای تدریس به مدرسه می رفتند… در تمام ایام سال به روش جابر بن حیّان به تهیه داروهای شیمیایی مشغول بودند. سال آخر عمرشان مشغول تهیه دارویی شدند که تهیه آن دو سال طول می کشید. با توجه به اینکه قبلاً فرموده بودند یک سال از عمرم باقی نمانده به ایشان عرض کردم معلوم نیست عمر شما برای به ثمر رسیدن این دارو کفاف دهد. فرمودند: انسان تا زنده است باید کار کند. تا زنده هستیم وظیفه خود را انجام می دهیم و هرگاه عمر سرآید دیگر دست ما نیست.[۱۵]
ارادت به اهلبیت و سادات
آن اسوه تقوی و پارسایی ارادتی تام و تمام به اهلبیت کرام داشت و خویش را در برابر آن بزرگواران مانند بنده ای مطیع می انگاشت و البته شرط رسیدن به مقامات معنوی را مددجویی از آن ذوات مقدس می دانست.
پدرم رحمه الله علیه، استمداد از ارواح مطهر ائمه هدی علیهم السلام و نیز استمداد از ارواح اولیاء رحمه الله علیهم اجمعین را یکی از شرایط سلوک الی الله می دانست از این رو به اعتکاف و زیارت مشاهد متبرکه ائمه علیهم السلام و قبور مقدسه اولیا اهتمام فراوان می ورزیدند.[۱۶]
آن مرحوم علاوه بر ارادت خالصانه به محضر ائمه هدی، علاقه زاید الوصفی به سادات و ذراری پیامبر صلوات الله داشتند و در راه خدمت به آنان حاضر به همه نوع فداکاری بودند و درشرایط مختلف احترام خاصی برای آنان قایل بود تا آنجا که علّت موفقیت خود را در سلوک،مدیون خدمت به آنان می دانست.
بدان که در راه حق و سلوک این طریق، اگر به جایی رسیده ام، به برکت بیداری شبها و مراقبت در امور مستحب و ترک مکروهات بوده است ولی اصل و روح همه این اعمال، خدمت به ذراری ارجمند رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم است.[۱۷]
اجتناب از غذای شبهه ناک
در باب اهمیت غذای حلال و نقش آن در سعادت و شقاوت آدمی سخن بسیار گفته شده است. سالکان کوی دوست، بطن و باطن خود را به هر غذایی نمی آلایند. شیخ محمدعلی فانی که در سفر مشهد مقدس همراه شیخ بوده نقل می کند:
روزی یک مجمعه[۱۸] غذای لذیذی آوردند. آن را گرفتم. فرمودند بگو فردا قبل از ظهر بیایند چون مجمعه را داخل منزل آوردم به من دستور دادند غذا را ببرم درب منزل شخصی و فردا صبح اول وقت بروم و ظرف آن را بگیرم. چون مدتی بود غذای لذیذ نخورده بودم این کار برایم گران بود. بالاخره بعد از چند روز گله کردم که چرا غذاها را در منزل مصرف نکردید. فرمودند: این غذاها از حقوق شخصی بود که در اداره دارایی (زمان طاغوت) کار می کرد وخوردن آن برای ما صحیح نبود ولی آن را به کسی دادم که برای او حکم خوردن میته را داشت که برای بعضی خوردن میته حلال می شود.[۱۹]
کرامات
سلسله عارفان پاک نهاد و خداجو در راه سلوک معنوی و نیل به آرمانهای سماوی چشم به مقصد الهی دوخته اند و نه به مائده های زمینی. آنان بر مرکب عشق و ارادت سوارند و به یاری حضرت دوست امیدوار. این مرکب راهوار برخی آنان را از راه کرامت به مقصد می رساند و بعضی را از طریق گوشه گیری و عزلت. بی خبران از این وادی نه کرامات اینان را به دل می پذیرند و نه دست از سر عزلت ایشان برمی دارند.
از این عارف نامدار کرامات فراوانی نقل شده است که در نگاه اول گاهی عجیب و غیرقابل باور می نماید. این کرامات عمدتاً بنا بر نیاز مردمان آن روزگار برپایه شفا دهندگی بیماران و راهگشایی برای درماندگان و بیچارگان سامان می یافت.
آوازه این کرامات در کوی و برزن گاهی به حدی بود که باعث هجوم گروهیِ افراد نیازمند می گردید. این مساله به رغم عشق و علاقه به گره گشایی از کار دردمندان موجب می شد آن مرحوم به ترک محل زندگی خود و هجرت به مکانی دیگر اقدام ورزد و اما جویندگان عاطفه،باز هم آن عاشق شیدا را در هر مکانی بود یافته و دست نیاز به آن واسطه فیض دراز می کردند. اکنون (ضمن تقسیم بندی) شمه ای از آن کرامات بی شمار را به نقل از فرزند آن مرحوم به تماشا می نشینیم:
آگاهی از باطن
آقا شیخ مختار روحانی نقل کرد
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
فایل پاورپوینت کامل موثرترین روش تنبیه کودکان
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.