تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت کامل یک کتاب در یک مقاله؛ انتخابی هوشمند برای ارائه‌های حرفه‌ای

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل یک کتاب در یک مقاله، محتوای خود را در قالب 106 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.

چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟

  1. چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل یک کتاب در یک مقاله با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را به‌خوبی درگیر محتوا می‌کند.
  2. صرفه‌جویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل یک کتاب در یک مقاله آماده‌ی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچ‌گونه ویرایش.
  3. نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل یک کتاب در یک مقاله به‌گونه‌ای است که در هر صفحه‌نمایشی عالی به‌نظر می‌رسد.

هشدار: استفاده از نسخه‌های ناقص فایل پاورپوینت کامل یک کتاب در یک مقاله ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل یک کتاب در یک مقاله، کیفیت تضمین‌شده دارد.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل یک کتاب در یک مقاله را دریافت کنید و تأثیرگذارترین ارائه‌ خود را آغاز کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل یک کتاب در یک مقاله :

*-کارشناسی ارشد از رشته فلسفه دانشگاه مفید

پژوهش گر دایره المعارف علوم عقلی اسلامی

فایل پاورپوینت کامل یک کتاب در یک مقاله

ارسطو تأثیرگذارترین فیلسوف بر فیلسوفان قرون وسطا و مسلمان بوده است. درباره او که عقل آکادمی و معلم اول نامیده شد، کتاب های فراوانی به رشته تحریر درآمده و از آن جمله آثاری است که با عنوان «

Aristotle

» همه یا اغلب مباحث و رشته های علمی مربوط به ارسطو را شامل می شوند. «ارسطو» تألیف «آلفرد ادوارد تیلور» از این دسته است. تیلور، فیلسوف افلاطونی نیمه اول قرن بیستم ( ۱۸۶۹- ۱۹۴۵) است که مهم ترین اثر او درباره افلاطون (

the Man and His Work: Plato

است که کاپلستون در بیان جنبه ریاضی نظریه مثل در تاریخ فلسفه، خود را مدیون او می داند. کتاب او در باب ارسطو با دیدگاه انتقادی نسبت به ارسطو و همراه با نظریات افلاطون است. در بعضی مباحث، نظریات «دیویدراس» را هم اضافه کرده ایم. (

Taylor, 1943

)این کتاب شامل پنج بخش به ترتیب ذیل است:

۱. زندگی و آثار ۲. طبقه بندی علوم ۳. فلسفه اولی ۴. طبیعیّات ۵. حکمت عملی.

۱. زندگی و آثار

در بخش اول، مؤلف با مقایسه فلاسفه با شعراء درباره شخصیت فیلسوفان و مقدار شناختی که مردم از آنها دارند، خاطر نشان می کند که شخص اهل مطالعه (

Well read

)به کسی می گویند که با نثر و نظم شاعران آشنا باشد، گرچه با فلاسفه بزرگ هیچ گونه آشنایی نداشته باشد، در عین حال، شمار اندکی از فیلسوفان بوده اند که بر تفکر و فرهنگ اروپاییان تأثیر جدّی داشته اند و در میان این تعداد اندک ارسطو جایگاه مهمی دارد.

تیلور هدف از تألیف کتاب را کمک به خوانندگان آثار ادبی عنوان می کند، که آشنایی مختصر با ارسطو برای آنها ضروری است.

زندگی ارسطو

بنابر تأکید مؤلف در مقام مطالعه نظریات ارسطو، لازم است که به اوضاع سیاسی اجتماعی و وضعیت خانوادگی او توجه کنیم، برای مثال جامعه عصر او در بعضی نظریات سیاسی و یا موروثی بودن پزشکی، در تفکر زیست شناسانه اش مؤثّر بوده است. آن گاه مختصری از زندگی ارسطو از هفده سالگی، و ورودش به آکادمی تا همراهی اش با هرمیاس و ازدواج با پویتاس را بازگو می کند. مؤلف تأثیر کامل ارسطو را بر اسکندر که پلوتارک (

Plutarch

)مدعی آن است، بعید دانسته و می گوید: بر فرض پذیرش، این تأثیرپذیری و همدلی بین استاد و شاگرد اندک بوده است. سپس به ادامه حیات ارسطو از مرگ افلاطون تا تأسیس لوکیوم (

Lyceum

) و از ورود کالیستنس (

Callisthenes

) به مرکز جنگی اسکندر و اعدام او، و سوء ظن اسکندر به ارسطو، تا حدّی که فکر حمله به هند باعث انصرافش از انتقام و جنایت در حق ارسطو شده، می پردازد.

تیلور به زندگی سخت فیلسوف در این ایام اشاره می کند که هم مورد خشم اسکندر واقع شد و هم از طرف مردمی که حکومت مقدونی و ایده های اسکندر را ناشی از تعلیمات او می دانستند مورد انتقام قرار گرفت. برای آن که جام شوکران سقراط تکرار نشود، ارسطو به زادگاهش کوچ کرد و یک سال بعد درگذشت.

آثار ارسطو

مؤلف پس از ذکر نسبتا طولانی مسائل زندگی ارسطو، در باب آثارش بسیار مختصر بحث کرده است. و از آنجا که افلاطونی است، ضمن تمجید از سبک ادبی آثار افلاطونی، آثار ارسطو را فاقد جذّابیت می داند. اما سریعا داوری اش را به این نحو اصلاح می کند که بنابر شواهد خارجی و دلایل درونی، آنچه از ارسطو برای ما باقی مانده، آثار تخصّصی اوست که بعدها شاگردانش جمع آوری و یا تقریر کرده اند. پس خاطر نشان می کند که تمجید سیسرو (

Cicero

) از آثار ارسطو مربوط به محاورات و قوانین اساسی ای است که تنها یک مورد از آن به جای مانده است.

۲. طبقه بندی علوم

مؤلف، در بخش دوم، ضمن بیان تعریف فلسفه از نگاه ارسطو، می گوید: «به نظر او، فلسفه دانشی است که تنها ابزار برای غایات مفید نیست، بلکه دریافت آن به خاطر کنجکاوی یا حیرت انسان است، که تحقّق کامل این امر فطری وقتی است که انسان به مدارج همه جانبه تمدن رسیده باشد». (

Toylor, 1943 : 14

) آن گاه تیلور سیر تاریخ علمی یونانیان را از ستاره شناسی و هواشناسی تا اعداد و اشکال و وصول به تأمّل نظری و فلسفه بیان می کند.

ارسطو در طبقه بندی علوم به لزوم تفکیک فلسفه از جدل و سفسطه تأکید می کند، و در فرق میان علم یا فلسفه، با جدل و سفسطه می گوید:

دیالتیک، هنر استدلال از مقدماتی است که صدق یا کذبشان تأثیری در استدلال جدلی ندارد و مقدمات محتمل یا موجّه برای آن کافی است، ولی در فلسفه (علم) که به کارگیری فاهمه در کشف حقیقت است، به دنبال حقیقت هستیم و لذا باید مقدمات آن صادق باشند. (

Ibid : 15

)

آن گاه تیلور شاخه های متفاوت علوم را از نظر ارسطو بیان می کند. مهم ترین آنها تقسیم علم به نظری و عملی است که در غایت، موضوع و نتیجه با هم متفاوت هستند:

غایت فلسفه نظری دانستنِ فقط است، ولی هدف فلسفه عملی دانستنِ صرف نیست، برای مثال شناخت انسان ها در حکمت عملی برای ارضای تمایل عقلانی صرف نیست، بلکه به دنبال نظام درست تعلیم و تربیت و حکومت هستیم، از این رو، ارسطو علم سیاست و اخلاق را جزء علوم عملی می داند.

موضوعات فلسفه عملی صرفا امور ممکن الوجودند، ولی در فلسفه نظری با حقایق ثابت سر و کار داریم، از این رو، به نظر ارسطو، علم اقتصاد و پزشکی از علوم عملی هستند.

نتایج علم نظری، حقایق کلی است که با ضرورت منطقی از اصول بدیهی قابل استنتاج اند، ولی نتایج فلسفه عملی، کلی نیستند، بلکه قواعد عامی هستند که در اغلب موارد صحیح اند.

در باب تقسیم فلسفه نظری، دیدگاه افلاطون این است که در فلسفه هیچ شاخه ای وجود ندارد و همه علوم استنتاجاتی از اصول نهایی هستند که موضوع دیالکتیک واقع می شوند، به نظر ارسطو، فلسفه نظری دارای سه شاخه است؛ فلسفه اولی، ریاضیات و طبیعیات.

فلسفه اولی که در قرون وسطا «مابعدالطبیعه» (

Metaphysica

) نامیده می شد، در مورد موجودات فاقد جسم و شکل و منزّه از هرگونه تغییر و به ویژه خدای ارسطو (محرک نامتحرک) بحث می کند، و با «موجود بما هو موجود» (

Being qua Being

)سر و کار دارد.

حوزه ریاضیات نسبت به فلسفه اولی محدودتر است، زیرا موضوعاتش «هستی بما هو هستی» نیست. موضوعات فلسفه اولی از غیر مادی و فاقد حرکت هستند، موضوعات ریاضی مستعد حرکت نیستند، ولی ذاتیِ ماده اند و وجود قابل انفکاک ندارند.

طبیعیات در باب موضوعات مادی و متحرک بحث می کند، از این رو، دارای محدودترین حوزه بوده اصول موضوعه و متعارفه اش نسبت به ریاضیات و فلسفه اولی ساده تر است.

به نظر تیلور، ارسطو فلسفه عملی را به چند شاخه تقسیم نکرده و تقسیم آن به روان شناسی، اخلاق، اقتصاد و سیاست را محققان بعد از او انجام داده اند. هم چنین به نظر او، تقسیم علم از نظر ارسطو دو بخشی بود و تقسیم سه گانه نظری، عملی و تولیدی کار شارحان است. آنها این غفلت ارسطو را با افزودن خلق هنری تکمیل کردند و قصدشان این بود که فن شعر و خطابه ارسطو را در طبقه بندی جای دهند.

از دیدگاه مؤلف، در کتاب های ارسطو هیچ مجوّزی برای پذیرش تقسیم سه گانه نداریم و فن خطابه و شعر اگر به نحو درست بیان شوند، هیچ مشارکتی با فلسفه ندارند و به فرض که ارسطو فلسفه هنر می داشت، فن شعر و خطابه جزء آن نبودند.

البته دیویدراس در آغاز کتابش تقسیم سه بخشیِ نظری، عملی و تولیدیِ خود ارسطو را قبول دارد که هدف از آنها به ترتیب عبارت است از: دانش، رفتار و ساختن اشیای سودمند. (

Ross, 1974 : 20

)

منطق صوری

تیلور در باب منطق می گوید: در طبقه بندی ارسطو، منطق یا «تحلیل» ارسطو هیچ جایگاهی ندارد، چون روش اثبات همه علوم و خود یک علم آلی و ابزاری است و جزئی از فلسفه نیست، از این رو، مجموعه آثارش در منطق ارغنون نامیده شد.

نظر تیلور و دیویدراس در اینجا هماهنگ است. به نظر راس، نام «منطق» برای ارسطو شناخته نبود و کلمه

Logica

بیشتر به معنای دیالکتیک بود تا منطق، اسکندر نیز نخستین فردی است که کلمه لوگیکه را در منطق به کار برده و اسم خود ارسطو برای منطق «تحلیلات» است. (

Ibid

)

تیلور پس از این اظهار نظر کوتاه در ده صفحه گزارشی از منطق صوری ارائه می دهد که به نظر او، اصالت ارسطویی دارند و به وسیله شارحان بعدی اضافه نشده اند، البته متذکر می شود که مُبدع قیاس های شرطی رواقیّون هستند.

مؤلف، تعریف ارسطو را از قضیه، یعنی صورتی که بتوان آن را صادق یا کاذب نامید، و سپس طبقه بندی ارسطو را از حدود که بر طبقه بندی محمولات مبتنی است، و طبقه بندی قضایا را براساس نوع ارتباط میان موضوع و محمول بیان می کند، و ضمن گزارشی از فهرست مقولات ارسطویی، جوهر، کیفیت، کمیت و نسبت را چهار مقوله عمده ای می داند که از آنها بحث کرده است. هم چنین مکان، وضع، ملک، فعل و انفعال را ذکر می کند که مجموعا به عدد ده بالغ می شود.

او براساس دیدگاه افلاطونی اش اظهار می دارد که در یکی دو فقره از آثار افلاطون، شمارش شبیه با این فهرست ارسطو دیده می شود، و احتمال می دهد که ارسطو آن را از افلاطون اخذ کرده باشد. از نظر دیویدراس، ارسطو کمابیش همه این مقولات را نام برده است، اما به نظر می رسد که او بعدا به این نتیجه رسیده باشد که «وضع» و «ملک» مفاهیمی نهایی و تحلیل ناپذیر نیستند. او برخلاف تیلور معتقد است که هیچ شاهدی بر این که ارسطو مقولات را از آکادمی اقتباس کرده باشد وجود ندارد، البته می پذیرد که افلاطون به بعضی از مقولات اشاره ضمنی دارد، اما هرگز به صورت نظام مند مطرح نکرده است. (

Ibid , 22

)

تیلور سپس طبقه بندی پنج گانه ارسطو را براساس رابطه موضوع و محمول بیان می کند؛ یعنی حدّ تام، عرض خاص، جنس، فصل، و عرض عام. این طبقه بندی با تعدیل های اساسی که فرفروریوس انجام داد، در منطق قرون وسطا به عنوان «کلیات خمس» (

Five words

)مطرح شد. آن گاه ضمن بیان این که تعریف حقیقی به نظر ارسطو باید همیشه براساس جنس و فصل باشد، اقسام تعریف از نظر او را بیان می کند که عبارت اند از:

تعریف واقعی، تعریف اسمی، تعریف اثبات ناپذیر حدّ نخستین، هم چنین در مبحث قضایا، تقسیم قضیه از نظر ارسطو براساس کمیت و کیفیت، و جهات قضایا از نظر او به ممکنه، مطلقه و ضروریّه را به نحو مختصر بیان می کند. در باب استنتاج، ضمن بیان تعریف قیاس ارسطویی به این که «در آن امور معیّن پذیرفته شده (مقدمات)، اموری متفاوت از خودشان را به نحو ضروری نتیجه می دهند»، گزارشی از اشکال اربعه در منطق ارسطو ارائه می دهد و این که شکل اول کامل است و شکل دوم و سوم تنها با تحویل به شکل اول قابل دفاع اند و ارسطو آنها را «ناقص» می نامد، شکل چهارم را ارسطو به رسمیت نمی شناخت و آنها را گزاره های تحریف شده شکل اول می دانست.

تیلور و راس در این که ارسطو قیاسات شرطی را مثل قیاسات حملی، مطرح نکرده است، متّفق اند، اما راس تصریح می کند که گرچه ارسطو قیاس شرطی را به عنوان نوع خاصی از قضایا بررسی نکرد، دو نوع استدلال از فرض (

Exhypoth

) را بیان کرده است. (

Ibid , 36

)

در بخش استقرا، مؤلف شرایط استقرای تام را از دیدگاه ارسطو و اولین به کارگیری استقرا به وسیله سقراط و نیز انتقاد فرانسیس بیکن را بر آن دو، مطرح می کند. ارسطو هیچ گاه استقرا را به عنوان «برهان» (

Proof

) تلقی نمی کرد، چون همه مصادیقش نمی تواند بررسی شود. او استدلال از جزئی به کلی را استقرا و از کلی به جزئی را قیاس نامید.

نظریه معرفت

در بخش معرفت شناسی، تیلور می گوید:

با این که ارسطو سعی می کند بر تمایزاتش با افلاطون تأکید کند، به گونه ای که نشان دهد به نظریه ای کاملاً طبیعی و تجربی معتقد است، اما در هر حال، نتایج نهایی اش نوعا تحت تأثیر افلاطون است. تنها تفاوتش با افلاطون در گرایش طبیعت گرایانه اوست که باعث لغزش های فراوان شده است.

مؤلف، بنیادِ نظریه معرفت افلاطون را بر تمایز بین ادراک حسی و معرفت علمی معرفی می کند. به نظر افلاطون، علم حقیقی ریاضیات محض است. عدم اطمینان به ادراک حسی علت عدم معرفت علمی در باب محسوسات است و معرفت ما از عالم، تقریبی (

Approximate

) و شبه معرفت است و همه آنچه به نام علم داریم تنها ما را به مثال مطلق متذکر می شود.

اساس معرفت شناسی افلاطونی بر دو نکته استوار است:

۱. علم، به اعیان و روابط آنها که کاملاً عقلانی باشند، می پردازد و داده های حسی هیچ دخالتی در ساختار علمی ندارند.

۲. مثال یا کلی از طریق انتزاع ویژگی های مشترک اشیای محسوس حاصل نشده و کلی ای جدای از جزئیات است.

تیلور در توصیف نظریه معرفت ارسطو می گوید که آن با کنار زدن نظریه افلاطون شروع شده است. به نظر ارسطو، علم هیچ احتیاجی به مُثُل (

Ideas

) ندارد و آنها چیزی جز استعارات شاعرانه نیستند.

به نظر مؤلف، معرفت شناسی ارسطو از طبیعت گرایی آغاز شده و به افلاطون گرایی ختم می شود، چون به نظر ارسطو، کلی از طریق انتزاع خصایص مشترک مصادیق حاصل می شود و همه متعلّقات معرفت، واقعیات جزئی محسوس به ادراک حسی هستند، پس ارسطو، مثل بعضی تجربه گرایان معاصر باید به عدم صدق قضایای ریاضی معتقد می شد، اما می بینیم که او قضایای ریاضی را صادق می داند و این چیزی نیست جز تأثیر بیست ساله آکادمی افلاطون که ریاضیات را والاترین نوع شناخت می دانست.

علم از نظر ارسطو معرفت مُبرهن است که همیشه با واسطه مقدمات است و علم داشتن، یعنی دانستن اشیا از طریق «دلایل چرایی» آنها، و در نهایت، ارسطو می پذیرد که «ادراک حسی به تنهایی حقیقت علمی را به ما نمی دهد، زیرا تنها می تواند ما را به وجود امر واقعی مطمئن سازد، و نمی تواند امر واقع را با نمایش ارتباطش با بقیه نظام حقایق، تبیین نماید». (

Iaykor, 34

)

به نظر ارسطو، علم از سه مؤلّفه تشکیل می شود:

۱. طبقه معیّنی از اشیا که موضوع پژوهش علم را تشکیل می دهند.

۲. تعدادی اصول موضوعه و پیش فرض که باید سرآغاز استدلالمان باشند.

۳. خصوصیات معیّنی از اشیا تحت بررسی و عوارضی که در باب اعیان هستند.

اصول موضوعه یا اولین اصل هر علمی باید برهان ناپذیر باشد و نمی توان آنها را با مقدمات ساده تر اثبات کرد، زیرا نیازمند سلسله براهین نامحدود متوالی خواهند بود، اما این که معرفت ما درباره آنها چگونه حاصل می شود، ارسطو می گوید که عقل، این حقایق را به نحو شهودی به عنوان امر بدیهی درک می کند و در جواب دیگر، آنها را نتیجه استقرا از تجربه حسی می داند. این دو جواب باعث می شود که ارسطو را تجربی مسلک یا افلاطونی لحاظ کنیم.

تیلور دلیل این تناقض ظاهری را پاسخ واحد ارسطو به دو سؤال متفاوت می داند؛ یعنی:

۱. چگونه می توان تفکّر درباره اصول موضوعه را شروع کرد؟

۲. چه شاهدی بر صدق اصول موضوعه داریم؟

استقرا از تجربه، جواب پرسش اول، و شهودی بودن آنها پاسخی برای دومی است.

فرق ارسطو با تجربه گرایان این است که آنها پاسخ اول ارسطو را در جواب به هر دو سؤال کافی می دانند. تیلور خاطرنشان می کند که تجربه گرایانی مثل جان استوارت میل که کبرای قیاسشان نیز با استقرای ناقص اثبات شده، دچار تناقض شده اند، اما ارسطو از آن اجتناب کرده است.

ارسطو در جواب به این اشکال که چطور اصول موضوعه برهان ناپذیر را بدیهی می دانید، در حالی که شخصی دیگر در صدق آنها مردّد است، از روش دیالکتیکی استفاده می کند، زیرا این اصول استدلال ناپذیر نیست و تنها می توان پیامدهای انکار، برای مثال اصل تناقض را برشمرد، از این رو، از دیدگاه تیلور اهمیت استدلال جَدَلی در نظام ارسطویی به دلیل دفاع از اصول برهان ناپذیر است.

۳. فلسفه اولی

مؤلف ضمن بیان این که فلسفه اولی از نظر ارسطو «علمی است که به بررسی آنچه صرفا بارزه اش وجود است و به خصوصیاتش بما هو می پردازد»، (

Ibid , 41

) نمایاندن اصول علوم متفاوت و دفاع جدلی از آنها را نیز کار فیلسوف می داند.

سپس با بیان دو معنای وجود، بحث درباره همه آنها را وظیفه فلسفه اولی می داند، اما به طور خاص، فلسفه اولی درباره ویژگی نحوه ای از وجود که به جواهر متعلّق است، بحث می کند.

آن گاه به دو معنای «جوهر» از نظر ارسطو اشاره می کند:

۱. جوهر به عنوان یکی از مقولات به معنای انواع واقعی در طبیعت است و در این معنا جواهر طبقه خاصی از موجودات هستند. به نظر ارسطو، جوهر از سه جهت می تواند جدای از بقیه مقولات باشد، و در مقام تعریف، و از نظر معرفتی بر سایر مقولات مقدّم است و آنها فقط فرعیّات و لوازم وجودند.

۲. به معنای دوم، جوهر فردی شی ء کاملاً جزئی است که صرفا موضوع حمل واقع می شوند، آنها ثابتات وجودند، (

Invariants

Of Existence

) گرچه تغییرات و فرایندها در میان آنها رخ می دهد و بر یکدیگر فعل و انفعال دارند و در کیفیاتشان در نوسان هستند، اما مادام که آنها وجود دارند و از حیث عدد، واحد و در تمام این تغییرات یکسان هستند، وجودشان اساسی ترین شرط وجود عالم است.

جالب است که دیویدراس تأکید بر فرق جواهر فرد و کیفیات و نِسَب را یکی از مهم ترین نکات اندیشه ارسطو در مواجهه با افلاطونیان می داند (

Ross,166 – 167

) اما تیلور هیچ اشاره ای به این استقلال رأی ارسطو نمی کند.

در جواب به این سؤال که مؤلّفه جواهر فردی چیست؟ مهم ترین نظریات ارسطو، یعنی تمایز بین ماده و صورت که در آن جهان به نحو ایستا لحاظ می شود، و تمایز بین بالقوّه و بالفعل که در آن جه

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *