تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

ارائه‌ی فایل پاورپوینت کامل ایرما : تفسیر یک خواب – تجربه‌ای خاص و متمایز!

پاورپوینتی حرفه‌ای و متفاوت:

فایل فایل پاورپوینت کامل ایرما : تفسیر یک خواب شامل 120 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شده‌اند.

ویژگی‌های برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل ایرما : تفسیر یک خواب:

  • طراحی خلاقانه و حرفه‌ای: فایل فایل پاورپوینت کامل ایرما : تفسیر یک خواب به شما این امکان را می‌دهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیره‌کننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
  • سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل ایرما : تفسیر یک خواب به گونه‌ای طراحی شده‌اند که استفاده از آن‌ها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
  • آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل ایرما : تفسیر یک خواب با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.

کیفیت تضمین‌شده با دقت بالا:

فایل فایل پاورپوینت کامل ایرما : تفسیر یک خواب با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهم‌ریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بی‌نقص و حرفه‌ای هستند.

نکته مهم:

هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخه‌های غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل ایرما : تفسیر یک خواب با دقت و حرفه‌ای تنظیم شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل ایرما : تفسیر یک خواب را دانلود کنید و ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل ایرما : تفسیر یک خواب :

مدخل

در تابستان ۱۸۹۵ با روانکاوی، خانم جوانی را که با من و خانواده ام دوست صمیمی بود درمان می کردم. می توان پی برد که رابطه پیچیده و مفصلی از این قبیل، احساسات مختلفی در پزشک و به خصوص در روان درمانگر ایجاد می کند. اگرچه در چنین موردی علاقه پزشک بیشتر است ولی نفوذش بر شخص کمتر است. اگر پزشک در معالجه بیمار موفق نشود ممکن است ارتباط او با بیمار و یا خانواده اش قطع شود. در این مورد درمان من به نیمه راه نتیجه رسیده بود، یعنی بیمار از نگرانیهای هیستریک خود رهایی یافته ولی نشانه های جسمی بیماری تماماً از میان نرفته بود. اما من هنوز معیار مسلّمی در دست نداشتم که بیماری هیستری را چه وقت می توان کاملاً شفا یافته دانست و از بیمار توقع داشتم راه حلی را که مورد قبول او نبود بپذیرد. درگیر این اختلاف بودیم که معالجه به مناسبت فرارسیدن تعطیلات تابستان به ناچار تعطیل شد. روزی یکی از همکاران جوان و از دوستان بسیار صمیمی من به دیدن من آمد. او بیمار مرا که نامش ایرما (Irma) بود به تازگی در خانه ییلاقیش دیده بود. از او حال ایرما را پرسیدم. جواب داد: بهتر است ولی کاملاً خوب نیست. همان وقت متوجه شدم که این جمله دوستم اُتُو (otto) یا شاید لحن صدایش وقتی آن عبارت را گفت، در من ایجاد آزردگی و رنجش کرد. به نظرم رسید که شاید اُتُو با گفتن این عبارت خواسته است مرا سرزنش کند که بیمار را درست معالجه نکرده ام. در نظرم چنین جلوه کرد که اُتُو جانب بیمار مرا گرفته است و شاید این جانبداری در اثر تلقین پدر و مادر بیمار باشد که از ابتدا با نحوه معالجه من موافق نبودند. اما این حس نامطبوع در من چندان روشن و واضح نبود و من هم از آن چیزی نگفتم. همان شب تاریخچه بیماری ایرما را برای دکتر «م» که دوست مشترک ما بود نوشتم. گویی می خواستم به این وسیله خود را از این که در معالجه ایرما توفیق کامل نیافته بودم به نحوی تبرئه کنم. نزدیک صبح آن شب خوابی دیدم و پس از بیدار شدن آن را عیناً نوشتم. خواب من این بود:۱

خواب [ روز ] ۲۴ ۲۳ ژوئیه ۱۸۹۵

تالار بزرگی بود. عده زیادی مهمان در آنجا بودند که ما از آنها پذیرایی می کردیم. ایرما در میان آنان بود و من او را به کناری بردم، مثل این که می خواستم جواب نامه او را بدهم و او را سرزنش کنم که چرا هنوز راه حل مرا نپذیرفته است. به او گفتم: اگر هنوز درد می کشی تقصیر از خود توست. جواب داد: نمی دانید درد گلو و شکم و معده چه قدر مرا آزار می دهد. دارم از درد خفه می شوم. من وحشت کردم و به اُتُو نگاه کردم. قیافه اش رنگ پریده و ورم کرده به نظر می رسید. نگران شدم. مبادا نقصی جسمی در او باشد که من متوجه آن نشده ام. ایرما را به طرف پنجره بردم و به گلویش نگاه کردم. مقاومت کرد، مثل زنی که دندان مصنوعی داشته باشد. با خود اندیشیدم لزومی نداشت این طور رفتار کند. آن گاه دهانش را کامل باز کرد و در طرف راست آن لکه سفید بزرگی و در طرف دیگر زخمهای خاکستری رنگی دیدم که روی چیزی شبیه به غضروفهای پیچ خورده بینی قرار داشت. فوراً دوستم دکتر «م» را صدا زدم. او هم معاینه را تکرار کرد و آنچه را که من دیده بودم تأیید کرد… قیافه دکتر «م» با قیافه عادی اش اختلاف داشت؛ رنگ پریده بود و هنگام راه رفتن می لنگید و ریشش را تراشیده بود… دوست من اُتُو هم پهلوی ایرما ایستاده بود و دوست دیگرم لئوپولد با دست به سینه او می زد و می گفت: در قسمت پائین و طرف چپ ناحیه حساس دارد. و نیز نشان داد که در شانه چپ او در پوست فسادی هست. (آنچه او دیده بود من نیز با آن که بیمار لباس بر تن داشت دیدم.)… «م» گفت: شکی نیست که عفونتی هست ولی اهمیت ندارد. اسهال خونی به دنبال خواهد آمد و سموم را دفع خواهد کرد… ما مستقیماً از چگونگی پیدایش عفونت آگاه بودیم. کمی پیش از آن وقتی ناخوش بود دوستم اُتُو به او آمپولی زده بود با محلولی از پروپیل (propyl) ، پروپیلس (propyls)… اسید پروپیونیک (propionic acid)… تری متیل آمین (trimethylamin) ، و من فرمول این دو را در مقابلم می دیدم که با حروف بزرگ چاپ شده بود… این قبیل آمپولها را نباید با بی احتیاطی زد. شاید هم سوزن آمپول استریل نبوده است.

این خواب امتیازی که دارد این است که معلوم است به واقعه ای که روز قبل اتفاق افتاده بود مربوط می شود. آنچه را روز قبل اتفاق افتاده بود در مقدمه خواب توضیح دادم. خبری که توسط دوستم اُتُو از حال ایرما گرفته بودم و تاریخچه پزشکی او که شب پیش می نوشتم جریانهای ذهنی مرا هنگام خواب به خود مشغول داشته بود. با وجود این [ حتی اگر ] هر کسی که از مقدمه روز پیش و داستان خواب هم اطلاع داشته باشد نمی تواند معنی خواب را درک کند. من هم نمی دانستم. نشانه های بیماری ایرما که در خواب دیده بودم مرا مبهوت کرده است زیرا ایرما برای معالجه این قبیل بیماریها نزد من نیامده بود.

آمپول اسیدپروپیونیک نیز به کلی در نظر من بی معنا و خنده آور است و همچنین واکنش دکتر «م» برای تسلی دادن من خواب در قسمت دوم خود مبهمتر و مرموزتر از قسمت اول است. برای این که معنای این جزئیات بر من روشن شود به تحلیل دقیق خواب می پردازم.

تحلیل [ خواب ]

تالار بزرگ … عده زیادی مهمان در آنجا بود که ما از آنها پذیرایی می کردیم. ما آن تابستان را در بل وو (Bellevue) به سر می بردیم و آن خانه بزرگی است روی تپه ای نزدیک کالنبرگ۲ (kalenberg) . این خانه را سابقاً به منظور مهمانخانه ساخته بودند و بنابراین اطاقهای پذیرایی آن همگی وسیع و تالارمانند بود. این خواب را من چند روز پیش از روز تولد زنم در بل وو دیدم. روز قبل از خواب دیدن، زنم به من گفت که روز تولدش منتظر است عده ای از دوستان از جمله ایرما به خانه ما بیایند. خواب من به استقبال این روز رفته بود و من در خواب دیدم که عده ای از دوستان همچنین ایرما در تالار بزرگی مهمان ما هستند.

من ایرما را از این که هنوز «راه حل» مرا نپذیرفته بود سرزنش کردم و به او گفتم: اگر هنوز درد می کشی تقصیر از خود توست. این عبارت را ممکن بود در حال بیداری هم به او گفته باشم و چه بسا که چنین هم کرده بودم. آن وقت این طور می پنداشتم (اما اکنون دیگر چنین عقیده ندارم) که اگر معنای نهفته بیماری را برای بیمار تشریح کنم کار معالجه به پایان رسیده است. فکر می کردم مسئولیت این امر به عهده من نبود که آیا او این راه حل را قبول می کرد یا نه. هرچند که دستیابی به موفقیت در گرو همین امر بود. به لطف همین اشتباه، که اینک خوشبختانه تصحیحش کرده ام، گذران زندگی برایم در دوره ای خاص آسوده تر گشت، دوره ای که طی آن به رغم تمامی جهل و نادانی اجتناب ناپذیرم، از من انتظار می رفت تا به درمانی موفق نائل شوم.

کلماتی که در خواب به ایرما گفته بودم به وضوح نشان می داد که نمی خواستم برای درد و رنجی که ایرما می کشد مسئولیت را متوجه خود بدانم. اگر تقصیر از او بود پس تقصیر از من نمی توانست باشد. آیا ممکن است هدف خواب هم به همین دلیل بوده باشد؟

شکایت ایرما که دردهایی در گلو و معده و شکم دارد که می خواهد او را خفه کند. این بیمار پیش من از درد معده شکایت کرده بود ولی دردش خیلی شدید نبود. بیشتر شکایت او از حال به هم خوردگی بود. او برای معالجه درد گلو و شکم و بسته شدن گلو پیش من نیامده بود. تعجب کردم چرا این نشانه های بیماری در خواب پیدا شده بود. اما علت آن را در آن لحظه نیافتم. رنگ پریده و ورم کرده به نظر می رسید… بیمار من همیشه خوش آب و رنگ بود. به گمانم که در خواب، دیگری را به جای او گذاشته بودم.

وحشت به من دست داد مبادا به بیماری عفونی او توجه نکرده باشم، چنان که می توان پذیرفت این مطلب می تواند برای پزشکی که با بیماری سروکار دارد و بسیاری از نشانه های بیماری را که متخصصان دیگر نشانه بیماریهای عضوی می دانند او نشانه هیستری می شمارد. اما از طرف دیگر شکی به دل من راه یافته بود که وحشتی که از این لحاظ دارم وحشت بجایی نیست. ولی منشأ این تردید برایم معلوم نبود. اگر چنان بود که بیماری ایرما منشأ جسمی داشت مسئولیت معالجه او به عهده من نبود. کار من فقط مربوط به معالجه دردهایی بود که از هیستری (hysteria) ناشی می شد. آن گاه به ذهنم آمد که آرزوی آن را داشتم که در حقیقت بیماری ایرما منشأ جسمی داشته باشد تا عدم بهبودی کامل مربوط به من نباشد.

من او را نزدیک پنجره بردم تا به گلویش نگاه کنم. او مقاومت کرد مثل زنی که دندان مصنوعی داشته باشد. با خود اندیشیدم لزومی نداشت این طور رفتار کند… من هیچ وقت به دهان و گلوی ایرما نگاه نکرده بودم آنچه در خواب دیده بودم مرا به یاد معاینه ای انداخت که زمانی پیش از این از یک معلم سرخانه به عمل آورده بودم. در نگه اول در اوج طراوت و تجسم زیبایی دوره جوانی بود. امّا وقتی بنا شد دهان او را معاینه کنم دیدم دندان مصنوعی دارد و او از باز کردن دهانش ناراحت است. این مرا به یاد معاینه های پزشکی دیگر و اسرار ناراحت کننده ای که از بیماران در طی آنها بر من کشف شده بود انداخت.

لزومی نداشت این طور رفتار کند… در درجه اول [ این عبارت ] اظهار محبت آمیزی بود که به ایرما کرده بودم اما حدس زدم ممکن است معنای دیگری هم داشته باشد. (اگر شخص بادقت به تحلیل ادامه دهد به جایی می رسد که حس می کند همه اندیشه های نهفته را آشکار کرده است یا نه.) طرز ایستادن ایرما در کنار پنجره ناگهان مرا به یاد خاطره دیگری انداخت: زنی بود از دوستان صمیمی ایرما که مورد احترام من بود. یک شب به دیدن او رفته بودم و او کنار پنجره ایستاده بود به وضعی که ایرما در خواب ایستاده بود. پزشک او آقای دکتر «م» گفته بود که او به دیفتری دچار شده است. تصویر دکتر «م» و غضروفهای پیچ خورده بینی در قسمت دیگری از خواب جلوه می کند. حالا به خاطر من گذشت که در چند ماه اخیر این اعتقاد به من دست داده بود که این زن هم دچار هیستری است. حقیقت این بود که این را ایرما با من در میان گذاشته بود. اما من خودم از او چه می دانستم؟ این که در گلوی او تشنجات هیستریک پدید می آید و من این بیماری را در خواب به ایرما نسبت داده بودم. من در خواب دوست ایرما را به جای او گذاشته بودم. حالا به یادم آمد که اغلب به ذهنم خطور کرده بود که این زن هم ممکن است برای معالجه پیش من بیاید. اما احتمال این امر در نظر من کم بود زیرا این زن بسیار خوددار بود و از نشان دادن بیماری خود ابا داشت و مقاومت می کرد، چنان که در خواب نشان داده شد. علت دیگر این بود که لزومی نداشت این طور رفتار کند. تاکنون توانسته بود به اندازه کافی تسلط بر نفس خود را حفظ کند و از کمک دیگری بی نیاز باشد. اما چند خصوصیت دیگر هم بود که نمی توانستم آنها را نه به ایرما و نه به دوستش نسبت دهم، از قبیل رنگِ پریده و قیافه ورم کرده و دندان مصنوعی، دندان مصنوعی؛ مرا به یاد پرستاری انداخت که ذکرش گذشت.

این مطلب این حس را در من ایجاد کرد که از بدی دندان شکایت نکنم. آن گاه به فکر زنی دیگر افتادم که نه بیمار من بود و نه میل داشتم برای معالجه پیش من بیاید زیرا بیش از حد کمرو بود و به نظر نمی آمد روش درمان من برایش مناسب باشد. این زن معمولاً پریده رنگ بود. یک بار با آن که کاملاً سالم می نمود قیافه اش ورم کرده به نظر می رسید.۳ به این ترتیب من ایرما بیمار خود را با دو شخص دیگر سنجیده بودم که آنها هم از تحت معالجه قرار گرفتن توسط من خودداری می کردند. اما علت این که من جای ایرما را در خواب با رفیقش عوض کرده بودم چه می توانست باشد؟ شاید در واقع علت این باشد که دلم می خواست به جای ایرما رفیقش را درمان می کردم. احتمالاً نسبت به او محبت بیشتری حس می کردم، یا او را بیمار باهوشتری می دانستم زیرا ایرما چون «راه حل» مرا نپذیرفته بود در نظرم ابله جلوه کرده بود.

دوست ایرما از او عاقلتر بود و در نتیجه زودتر تسلیمِ نظر من می شد. او دهانش را درست باز می کرد و بیش از ایرما صحبت می کرد.۴ آنچه در گلوی او دیدم چیزی شبیه به غضروفهای پیچ خورده بینی [ بودند ] که رویشان زخمهای خاکستری رنگی گرفته بود. لکه های زخم سفید مرا به یاد دیفتری و از آنجا به یاد دوست ایرما می اندازد و نیز بیماری سخت دختر بزرگم راکه دو سال پیش موجب نگرانی شدید من شده بود به یادم می آورد. و نیز زخمهای غضروف بینی مرا به یاد نگرانی ای می اندازد که درباره سلامت خود داشته ام. برای کم کردن تورّم بینی ام در آن موقع کوکائین مصرف می کردم و چند روز پیش از یکی از بیمارانم که او هم برای معالجه بینی اش همان درمان مرا به کار برده بود شنیدم که به نکروزیس ( necrosis = سیاه شدن بافت) مخاط بینی مبتلاست. من اولین پزشکی بودم که در سال ۱۸۸۵۵ به کار بردن کوکائین را برای این معالجه پیشنهاد کرده بودم و این پیشنهاد مرا مورد سرزنش همکارانم قرار داده بود. سوءاستفاده از این دارو موجب مرگ یکی از همکاران عزیز من شده بود و این واقعه قبل از سال ۱۸۹۵ یعنی سال [ دیدن [خواب بود. من فوراً دکتر «م» را صدا کردم و او معاینه [ ایرما را تکرار کرد ] . این قسمت اهمیت و مقام دکتر «م» را در جمع نشان می دهد. اما کلمه «فوراً» قابل تحقیق و تأمل است. این نکته مرا به یاد واقعه اسف انگیزی در زندگی پزشکی ام انداخت. زمانی با تجویز متوالی سولفونال (sulphonal) که در آن وقت به عقیده من داروی بی آزاری بود، حالت مسمومیت ایجاد کرده بودم و برای کمک و مشاوره به همکار مجرّبترم متوسل شده بودم. یکی از جزئیات فرعی دیگر خواب تأیید می کرد که خاطره این حادثه در ذهن من مانده بود. بیماری که مسموم شده بود همنام دختر بزرگم بود. سابقاً هیچ وقت من به یاد این مطلب نیفتاده بودم اما حالا مثل انتقامی که تقدیر برای من تعیین کرده باشد به خاطرم آمد. مثل این که جانشین کردن یک شخص به جای شخص دیگر به این منظور واقع شده بود که بگوید: این ماتیلده (Matilde) به جای آن ماتیلده؛ چشم را به چشم و دندان را به دندان کیفر باید داد… به نظرم می رسید که در این خواب موارد متعددی را که نشان می داد من در کار پزشکی هنرمند نیستم برای محکوم کردن خود جمع آوری کرده بودم.

دکتر «م» رنگ پریده بود و هنگام راه رفتن می لنگید و ریشش را تراشیده بود… درست است که چهره ناخوش دکتر «م» موجب نگرانی دوستانش شده بود اما این اوصاف مربوط به کسی دیگر بود. به یاد برادر کوچکترم افتادم که دور از وطن زندگی می کرد. او هم ریش خود را می تراشید و اگر اشتباه نکنم دکتر «م» که در خواب دیده بودم به او شباهت داشت. چند روز پیش از برادرم خبر رسیده بود که یکی از شریانهای رانش آسیب دیده است و در موقع راه رفتن می لنگد. با خود اندیشیدم باید علتی باشد که در خواب این دو نفر را به صورت یک نفر با هم ترکیب کرده ام. به یادم آمد که اخیراً از هر دوِ آنها رنجشی در دل داشتم چرا که مطلبی را برای هر دوِ آنها اظهار کرده بودم و آن را نپذیرفته بودند.

دوستم اُتُو نزدیک بیمار ایستاده بود و دوست دیگرم لئوپولد بیمار را معاینه می کرد و می گفت در قسمت پایین سمت چپ گلو ناحیه بی حسی وجود دارد…

دوستم لئوپولد پزشک بود و از دوستان و خویشاوندان اُتُو بود و چون تخصص هر دوِ آنها در یک رشته پزشکی بود ناچار پیوسته مردم آن دو را با هم مقایسه می کردند. وقتی من مسئولیت بخش بیماریهای عصبی کودکان۶ را در یکی از بیمارستانها به عهده داشتم هر دوِ آنها معاون من بودند و منظره ای شبیه به آنچه در خواب دیده بودم اغلب اتفاق می افتاد. وقتی راجع به تشخیص بیماری کودکی با اُتُو صحبت می کردم لئوپولد هم از آن کودک معاینه می کرد و اغلب نظر صحیحی اظهار می داشت و تفاوت بین شخصیت این دو نفر تفاوت بین برزیک (Brasig) و رفیقش کارل (Karl)7 بود که یکی سریع بود و دیگری کُند ولی قابل اعتماد. اگر در خواب اُتُو را با لئوپولد مقایسه می کردم برای این بود که اولویت لئوپولد را نشان دهم. این مقایسه شبیه بود به مقایسه ای که میان ایرما بیمار نافرمان خودم و دوستش کرده بودم که از او عاقلتر بود؛ تا وقتی که به بیمارستان کودکان منتقل شدم.

قسمت بی حسی در طرف چپ مرا به یاد بیماری انداخت که در مورد او تشخیص صحیح لئوپولد نظر مرا جلب کرده بود. و نیز چیز مبهمی درباره گسترش عفونت affection) (metastaticبه یاد من آمده بود. ممکن بود این هم اشاره دیگری باشد به بیماری که دلم می خواست به جای ایرما قرار گیرد. تا آنجا که من تشخیص داده بودم، هیستری در او نشانهای بیماری سل را به وجود آورده بود.

در تکه ای از پوست شانه عفونتی هست. فوراً متوجه شدم که این اشاره به روماتیسم خود من بود که اگر در شب زیاد بنشینم متوجه درد آن می شوم. از این گذشته عبارت مربوط به این قسمت خواب خیلی مبهم بود: من هم همان طور که او دیده بود آن را دیدم. اما عبارت در قسمتی از پوست شانه عفونتی هست نیز غیرعادی است. ما معمولاً از عفونت قسمت پایین سمت چپ صحبت می کنیم و این وضعیت به ریه مربوط می شود و درباره سل است.

با آن که لباس بر تن داشت… این جمله اضافی بود. ما معمولاً در بیمارستان کودکان، کودک را بی لباس و زنان را با لباس معاینه می کردیم. در خصوص یکی از پزشکان حاذق گفته اند که او بیمارانش را فقط از روی لباس معاینه می کرد. بیش از این چیزی در این باب به خاطرم نگذشت. حقیقت آن است که نمی خواستم در کنه این نکته بیش از این تحقیق کنم.

دکتر «م» گفت شکی نیست که عفونت هست ولی اهمیت ندارد، اسهال خونی به دنبال خواهد آمد و سموم را دفع خواهد کرد. در آغاز، این عبارت به نظر من خنده دار آمد اما وقتی در مورد آن دقت کردم دیدم دارای نوعی معناست. آنچه در بیمار دیده بودم دیفتری بومی بود. یادم آمد موقع بیماری دخترم از [ بیماری ] دیفتریتیس و دیفتری (Diphtertits, diphteria)صحبت شده بود. فرق این دو آن است که دیفتریتس بیماری بومی است و دیفتری بیماری عمومی. لئوپولد وجود قسمت بی حسی را کشف کرده بود و آن را نشانه عفونتی می دانست که ممکن است کانون پخش بیماری باشد. ظاهراً فکر می کردم این نکته درست است که چنین متاستازهایی (گسترش بافت) به واقع در بیماری هیستری رخ نمی دهد. این نکته مرا بیشتر به فکر بیماری «پِه میا» (Pyaemia)انداخت.

اهمیت ندارد… این جمله برای تسلی خاطر من گفته شده بود و ارتباطش با دیگر مطالب از این قبیل بود. آن قسمت که از آن صحبت کردیم موضوعش این بود که درد بیمار در اثر عفونت جسمانی شدید بود. در من این حس ایجاد شده بود که داشتم به این وسیله بار مسئولیت را از شانه خود برمی داشتم. پیداست که معالجه روانی نمی تواند مسئول رفع دردهایی باشد که در نتیجه دیفتری عارض شده است. با وجود این ناراحت بودم از این که برای تبرئه خودم در خواب چنین بیماری ای را برای ایرما وضع کرده بودم و این کار سخت بی رحمانه به نظر م

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *