توضیحات
ارائهی فایل پاورپوینت کامل اُمّ الاسراء یعنی مادر بودن – تجربهای خاص و متمایز!
پاورپوینتی حرفهای و متفاوت:
فایل فایل پاورپوینت کامل اُمّ الاسراء یعنی مادر بودن شامل 75 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شدهاند.
ویژگیهای برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل اُمّ الاسراء یعنی مادر بودن:
- طراحی خلاقانه و حرفهای: فایل فایل پاورپوینت کامل اُمّ الاسراء یعنی مادر بودن به شما این امکان را میدهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیرهکننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
- سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل اُمّ الاسراء یعنی مادر بودن به گونهای طراحی شدهاند که استفاده از آنها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
- آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل اُمّ الاسراء یعنی مادر بودن با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.
کیفیت تضمینشده با دقت بالا:
فایل فایل پاورپوینت کامل اُمّ الاسراء یعنی مادر بودن با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهمریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بینقص و حرفهای هستند.
نکته مهم:
هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخههای غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل اُمّ الاسراء یعنی مادر بودن با دقت و حرفهای تنظیم شده است.
همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل اُمّ الاسراء یعنی مادر بودن را دانلود کنید و ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل اُمّ الاسراء یعنی مادر بودن :
جای خالی مادرِ ۴۰ هزار «آزاده»
لقب «ام الاسراء» را مرحوم حجت الاسلام ابوترابی؛ «سید آزادگان» به پاس ۱۸ سال خدمت بی منت و مادرانه اش به خانواده اسرا به او؛ «بهجت افراز» داد. بانویی که بین ما نیست اما امروز؛ روز «بازگشت آزادگان به میهن» بهترین فرصت برای مرور مادری های ناب اوست. مادر بودن، گاه کار سختی است. به خصوص اگر فرزندت دور از تو در چنگال دشمنی سرسخت باشد. دشمنی که در یک جبهه شکست خورده و در جبهه دیگر قصد انتقام دارد. آمار فرزندانت را مخفی و مخدوش کند تا ببیند که تو از این داغ کمر خم می کنی و می شکنی یا نه؟!
مادری، صبور بودن سخت است به خصوص وقتی منتظر خبری از سلامت فرزندانت باشی و آن وقت دشمن برای آنکه امیدت را هم از تو بگیرد، عکس دسته جمعی شهادت عزیزانت را بفرستد. در یک جبهه رو در رو و خشن با تو بجنگد و در جبهه ای دیگر مثل موریانه ای که خوره چوب می شود با داغ دل دادن، خیز بردارد تا صبرت را بپوساند. مادری کردن کار ساده ای نیست وقتی ببینی ناموست، دخترانت اسیر دشمن باشند. خودت را به آب و آتش می زنی تا فرزندانت را برگردانی. این حکایت مادرانی است که فرزند آزاده داشته اند و بیش از همه حکایت «بهجت افراز»؛ مادر ۴۰ هزار آزاده کشور.
سلام، من زنده ام!
هر روز اشک، امید، جستجو، گاه حیرانی، دوباره امیدواری و خلاصه همه احوال غریبی که مادر یک اسیر در بند دشمن دارد سخت است. ضریب این احوال را باید با تعداد فرزندان اسیرت بالا ببری. همان هایی که به قول خودت آن قدر مؤمن و انقلابی بار آمده اند که می توان از متن نامه هایی که در اسارت بعثی ها فرستاده اند، متوجه شوی با تکیه بر تقوا و صبر، امیری می کنند در اسیری. درد دوری و شکنجه وحشیانه دشمن را تحمل می کنند به امید خدا، وطن و دیدن عزیزان. چنان امیرند که از جان مایه می گذاری و می گویی: کسی به فرزندانم اسیر نگوید؛ فقط بگویید «آزاده»!
این ها گوشه ای از احوال «بهجت افراز» بانوی فعال انقلابی است که به قول خودش دست تقدیر او را به اداره اسرا و مفقودین جنگ ایران و عراق رساند تا در سال های پر التهاب جنگ و پس از آن تا «آزادی بزرگ اسرا» و بازگشت آزادگان به وطن، پیگیر امور ۴۰ هزار آزاده ایرانی باشد. بانویی که چنان در مسند اداری خود دلسوز احوال خانواده اسرا بود که گویی خودش هم فرزندی در چنگ بعثی ها داشت. روز بی گریه در اداره نداشت؛ از دیدن غم خانواده ها، بی سامانی چشم براهی،گاهی هم گریه شوق. شوق آمدن خبری از فرزندی که نوشته: «سلام، من زنده ام!»
۵۷۰ بارِ تلخ
بارها پیش آمد، خانواده های چشم براه بی خبر از فرزندشان با اشک و خشم راهی اداره اسرا و مفقودین شدند، از شدت غم و ناراحتی افراز و رفقایش را نواختند اما افراز آغوش مهر و همدردی به روی مادران، همسران و خواهران آزادگان باز می کرد. ۵۷۰ رزمنده ایرانی که در اسارت، شهید شدند و هر بار خبر شهادت دسته جمعی و تصویر پیکرهای بی جانشان را می دید، داغدار می شد. درست نگفته اند؛ کارگری معدن کار سختی نیست! گاهی دادن خبر مرگ به کسانی که امید خواندن دوخط نامه یا شنیدن یک سلام دوباره از عزیزشان را دارند، فقط دادن خبر شهادت نیست؛ سخت ترین کار جهان است. افراز بارها مثل شمع سوخت و آب شد. دقیق تر؛ ۵۷۰ بار.
امینِ ۶ میلیون نامه
چه روزهای سختی بود، روزهایی که زنی جوان سراغش می آمد و می گفت بلاتکلیف بودن برایش سخت است؛ ۵ سال است به انتظار نشسته ولی خبری از همسرش نیامده و شرایط زندگی اش جوری است که دیگر باید برود سراغ یک سرنوشت جدید. درست وقتی کمی بعد نامه ای از همان اسیر می آمد و باید از آنچه اتفاق افتاده بود به او می گفت، دوست داشت شغل دیگری داشت. تلخی این اخبار را فقط اخبار خوشی از همان جنس می توانست از میان ببرد. درست وقتی کسی که همه فکر می کردند، شهید شده برایش ختم؛ هفتم، چهلم و سالگرد می گرفتند، خبر می داد زنده است. طی ۱۰ سال؛ از آغاز جنگ تا آزادی بزرگ اسرا، بهجت افراز و همکارانش واسطه رد و بدل شدن حدود ۶ میلیون نامه بین اسرا و خانواده هایشان شدند. ۱۹ بار جشن آزادی کوچک اسرا گرفتند: «آن روزی که آزاده جوان با چشم های گود افتاده و پوست به استخوان چسبیده از اتوبوس پیاده شد و خاک ایران را بوسید؛ دلِ منِ بهجت افراز آرام گرفت.» بانوی سرسختی بود حتی بعد از آزادی بزرگ، خاطرات شکنجه اسرای ایرانی و سوءرفتار بعثی ها در برخورد با اسرای ایرانی را مکتوب و مستند به نماینده صلیب سرخ در ایران تحویل می داد تا جنایت جنگی صدام پوشیده نماند.
کارِ کثیف سانسورچی ها
زهرا «ایراهیمیان» که همسرش آزاده بوده در یادمان مرحومه افراز، می-گوید: «گاهی یک خط نامه یعنی همسرم زنده ام، منتظرم بمان که من بر می-گردم و دوباره با هم زندگی می کنیم یعنی امید محض. دشمن خبیث بود. ترفندهای کثیفی داشت. سانسورچی ها دست می بردند به نامه اسرا. متن نامه را پر از یأس و ناامیدی می کردند. جوری که انگار آن رزمنده دست از آرمان و امیدش برداشته و ضد آرمان یا ناامید شده. اخبار کذب در نامه می نوشتند تا آخرین امید را هم از اسرا و خانواده هایشان بگیرند. بانو افراز و همکارانشان اما ریزبین و دقیق بودند، هوشیارانه متن تک تک نامه ها را رصد می کردند. این طور نبود که دستخط اسیر و سانسورچی متفاوت و این تحریف واضح باشد، سخت بود مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه.» همسر ابراهیمیان بر اثر شکنجه های دوره اسارت و جنگ جانباز شد و آبان ۱۳۹۱ به شهادت رسید: «۸ سال انتظار آمدنش را کشیدم. هفته ای نبود که سراغ خانم افراز نروم. دلگرمی خودم و بچه ها شده بود. احوال من خوب نبود به بچه هایم روحیه می داد. فرزند بعضی خانواده ها پدری که از اسارت برگشته را نمی-شناخت و غریبی می کردند، مادرانه به همسرانشان می گفت چه کار کنند تا بچه با پدرش مأنوس شود واقعاً برایمان مادری کرد.»
از عمرم خوب استفاده کردم
۸۵ ساله بود و عمر بیشتر از خدا می خواست. نه برای زنده بودن و بیشتر زندگی کردن. دوست داشت، انتشار کتابی دیگر که در دست داشت را ببیند؛ «سایه هلال» متن نامه های آزادگان و روشنگری درباره خیانت کثیف بعثی های سانسورچی که کم از جنایت جنگی نداشت. افراز فقط مردم دار نبود. سفره گشاده اش برای دورهم جمع کردن فامیل، ۱۰ و ۲۰ بار خواستگاری رفتن برای سر و سامان دادن جوان های فامیل را باید از زبان خواهرش؛ «عترت افراز» شنید. عترت خانم می گوید: «عید اکبر برای بهجت، پیروزی انقلاب بود. خواهر دیگرم و او از بانوان مبارز مدرسه رفاه بودند. ۳۰ درصد حقوقش را برای خودش بر می داشت و ۷۰ درصد صرف کار خیر می شد. یک بار به او گفتم: این لباس چیست که پوشیدی؟ نو بخر و بپوش، گفت: شکرخدا که پاره و خراب نیست. خودم را نونوار کنم خوب است یا برهنه ای را بپوشانم؟ فامیل عاشق خورشت فسنجان و انار دانه کرده هایش بود. با وجود آن همه مشغله ندیدم، صله رحم یادش برود. اگر قرار باشد در یک جمله به شما بگویم بهجت چه طور زندگی کرد، شاید بهتر باشد آخرین جمله خودش که پیش از مرگ به من گفت را بگویم: از عمرم استفاده خوبی کردم الحمدالله!»
آزاده ها گلدوزی می کردند
در قوانین بین المللی صلیب سرخ ژنو، قانونی هست که می گوید هر وقت بین دو کشور جنگ شود در پایتخت دو کشور طرفِ جنگ، دفتری تأسیس می شود تا واسطه بین کارهای دو کشور به ویژه اسرا و مفقودین شوند. اتفاقی که در جنگ ایران و عراق هم افتاد. هلال احمر در تهران نیاز به مرکزی برای تماس با صلیب سرخ داشت و هلال احمر عراق هم با صلیب سرخ در تماس بود. اداره ای که از ابتدای جنگ در سازمان هلال احمر به وجود آمد، اداره اسرا و مفقودین بود. در اداره اسرا و مفقودین هلال احمر چه می کرده را این طور گفته: «با خانواده اسرا و مفقودین جنگ ارتباط داشتیم و رابطی بین خانواده ها و صلیب سرخ جهانی بودیم. صلیب سرخ هم از آن طرف با هلال احمر عراق و اسرا در اردوگاه ها ارتباط داشت. وقتی این اداره تأسیس شد، خانواده هایی که مفقود داشتند به هلال احمر مراجعه و پیگیری می کردند. کارمان پیگیری مفقودین از طریق صلیب سرخ بود. آن ها به اردوگاه های عراق می رفتند. دنبال مفقودین می گشتند. عراق به صلیب سرخ اجازه می داد بازدید و ثبت نام کنند و نامه هایشان را بیاورند. ما هم به خانواده ها خبر می دادیم که مفقود شما اسیر است. حدود میلیون نامه بین اسرای جنگ و خانواده هایشان مبادله کردیم. پیگیری درمان بیماری هایشان را هم انجام می دادیم. فقط اجازه داشتیم عینک، نامه و کارت پستال بفرستیم. آزاده ها حق نداشتند از شکنجه هایشان بنویسند. فقط گاهی ممکن بود نامه از دست سانسورچی ها در برود و نامه ای با این مضمون به دستمان برسد. از روی نامه کپی می گرفتیم و به دست صلیب سرخ می رساندیم. همچنین اگر خانواده-ها نیازهایی داشتند با ما درمیان می گذاشتند. گاهی هم کارهای دستی که توسط اسرا ساخته می شد مثلاً تسبیح از هسته خرما یا نقاشی که روی یک تکه کارتن می کشیدند یا تکه های پارچه که روی آن گلدوزی می کردند برای خانواده هایشان می فرستادیم.»
آرامشِ خانواده اسرا
دیدن پریشانی، آدم را پریشان نکنده، بدون شک غمگین می کند. افراز اما آرامش خانواده اسرا در زمان جنگ بود. روی خودش کار کرده بود تا سیل اندوه او را نبرد؛ بماند و خانواده ها را آرام کند. درباره اینکه به عنوان یک بانو در چنین جایگاهی بود، می گوید: «معتقدم این از الطاف خفیه الهی بود چون خانم ها در این کارها عاطفه، دقت و محبت بیشتری دارند. اداره اسرا و مفقودین، اداره ای بود که به محبت و حوصله برای مردم نیاز داشت. خانواده ها همه بی تاب، گریان و شیون کنان وارد اداره می شدند. باید خانم ها با اخلاص، محبت و صبوری آنها را آرام می کردند. در مقابل عصبانیت-هایشان حوصله به خرج می دادند. این جز از خانم ها از کسی برنمی آمد. سال های آخر جنگ در اداره ۶۰ کارمند خانم داشتیم.»
محشور بودیم…
امام حسین (ع)، مراجعه مردم به افراد را نعمت معرفی می کنند. افراز این نکته را متواضعانه دریافته بود: «در این اداره با خانواده های ایثارگر، محشور بودیم.» خانواده چشم براه فقط خانواده غمگین نیست. خانواده ای است که هرجا لازم باشد می رود، کفش آهنین می پوشد و یکجا بند نمی شود تا خبری از عزیز خودش پیدا کند. شاید حتی در یک روز یا هفته چندبار به یک اداره مراجعه کند و دوباره خبری از عزیزش بپرسد حتی با لحنی تلخ و عصبانیت. این مراجعه ها افراز را کلافه نمی کرد. چون پا به پای آن ها بود و حالشان را درک می کرد: «عزیز گم کردن سخت است. می خواستند از فرزندشان خبر داشته باشند. اگر از آنها خبر داشتند مداوم نامه دریافت می کردند و اگر این اتفاق نمی افتاد، باعث تشنج خانواده ها می شد. مفقودینی بودند که سال اثری ازشان نبود و اجازه نمی دادند نامه شان بیاید. بعد از آزادی بزرگ، آزاد شدند.»
آقای خبرنگار، زنده بود
ام الاسرا سنگ صبور بسیاری از خانواده ها بود و خاطره های زیادی داشت: «چندمورد مفقود بودند که شهید اعلام شده بودند، برایشان مراسم ختم گرفته بودند و سنگ قبر هم تهیه کرده بودند اما با آزادی بزرگ اسرا به کشور برگشتند. طبیعی است که خانواده خیلی خوشحال شدند. یک مورد مفقود به اسم «بهروز قاسمی» از خبرنگاران صدا وسیما بود که شهید اعلام شده بود. یکی از اقوامش در اداره ما کار می کرد. یک روز فهرستی از صلیب سرخ آمد؛ اسم اسرای جدید. اسم قاسمی هم بود، هنوز چهلم اش نرسیده بود و او پیدا شده بود خانواده اش خیلی خوشحال شدند. روی کارتش شماره همکارش در صدا وسیما را نوشته و از طریق صلیب سرخ فرستاده بود. با آنها هم تماس گرفتیم و
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.