تعداد بازدید
4 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت کامل هیس… آرام تر… اینجا رولکم خوابیده… / برای خواب آرام سارا و همکلاسی هایش؛ انتخابی هوشمند برای ارائه‌های حرفه‌ای

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل هیس… آرام تر… اینجا رولکم خوابیده… / برای خواب آرام سارا و همکلاسی هایش، محتوای خود را در قالب 27 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.

چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟

  1. چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل هیس… آرام تر… اینجا رولکم خوابیده… / برای خواب آرام سارا و همکلاسی هایش با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را به‌خوبی درگیر محتوا می‌کند.
  2. صرفه‌جویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل هیس… آرام تر… اینجا رولکم خوابیده… / برای خواب آرام سارا و همکلاسی هایش آماده‌ی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچ‌گونه ویرایش.
  3. نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل هیس… آرام تر… اینجا رولکم خوابیده… / برای خواب آرام سارا و همکلاسی هایش به‌گونه‌ای است که در هر صفحه‌نمایشی عالی به‌نظر می‌رسد.

هشدار: استفاده از نسخه‌های ناقص فایل پاورپوینت کامل هیس… آرام تر… اینجا رولکم خوابیده… / برای خواب آرام سارا و همکلاسی هایش ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل هیس… آرام تر… اینجا رولکم خوابیده… / برای خواب آرام سارا و همکلاسی هایش، کیفیت تضمین‌شده دارد.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل هیس… آرام تر… اینجا رولکم خوابیده… / برای خواب آرام سارا و همکلاسی هایش را دریافت کنید و تأثیرگذارترین ارائه‌ خود را آغاز کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل هیس… آرام تر… اینجا رولکم خوابیده… / برای خواب آرام سارا و همکلاسی هایش :

باد ، ناله خفیفی سر می دهد و مشتی از گرد و خاک را به هوا می پاشد؛ باد سردی که بی امان می وزد و تا مغز استخوان هم نفوذ می کند. آسمان، سیاه است و تاریک. پر از لکه های به هم چسبیده ابرهایی که با حرکت باد، محکومانه به این طرف و آن طرف می روند و به گوشه های هم پیوند می خورند. همه جا سکوت است و خاموشی و … صداهایی گنگ و نامفهوم. صدای گریه ای شاید، مویه غریبانه کودکی و یا صداهای رگه دار مردانی که در دل شب، ناامیدانه به این سو و آنسو سرک می کشند و لابلای آوارها، دسته جمعی، به جستجو می پردازند.

آسمان بی قراراست و ناآرام. مثل زن؛ زنی که حدوداً چهل ساله است؛ زنی با پیراهن درازیکدست مشکی که صورتش را در سیاهی گوشه چادر پنهان کرده و کز کرده است گوشه ای، کنار خیابانی پهن و دراز که روزگاری عبور انبوه آدمها را در خود شاهد بوده است و حالا … از آن همه آبادانی و رونق، جز تلی از خاک و آهن و سنگ، چیزی به چشم نمی خورد.

“کی آن اتفاق افتاده بود” زن فکر می کند و یادش نمی آید. دوباره به ذهنش فشار می آورد. دردِ عجیبی می پیچد توی سرش. چشمانش را می بندد، تاریک و سیاه. خوشش می آید. باز می کند و دوباره، برای هزارمین بار شاید، به پتوی سفید رنگی نگاه می کند که جسم کوچکِ کودکش را در برگرفته است. خسته است؛ خسته و شکسته. قدرت فکر کردن ندارد. انگار که همه چیز را از یاد برده باشد، انگار سالها خودش را گم کرده باشد و حالا … توی این گوشه شهر، در لابلای عبور آرام کسانی که به نظرش غریبه می آیند و آدمهای پریشان و مضطرب، تمام روزهای از دست رفته اش را مرور می کند، “کی بوده؟” حتی خودش را هم به یاد نمی آورد. زنی تنها که سالها نامهربانیهای کویر و سرمای شبانه اش را تاب آورده بود، زنی که برای مدت های مدید، زخم کهنه مرگ شوهرش را در خود پنهان کرده بود و هیچ گاه از روزگار و اهالی این شهر، شکوه نکرده بود و زنی که تمام دلخوشی اش، تمام جوانی و آرزوهای از دست رفته اش را وقف کودک هفت ساله اش، تنها یادگار مردِ عزیزش ، کرده بود. کودکش … کودکش …

– ببخشید خانوم، شما حالتون خوبه ؟؟ …”

سرش را بلند می کند به بالا نگاه می کند و چند قدم آن طرفتر که مرد، ایستاده است. مردی با لباسهای یکدست سفید که یک هلال قرمز رنگ در “قسمت جلوی آن خودنمایی می کند. زن حواسش نیست. صدای مرد را می شنود و نمی شنود. او را می بیند و نمی بیند. می خواهد حرف بزند. چیزی بگوید. زبانش را در دهان می چرخاند. بغضش بی اختیار می ترکد و شروع می کند به گریه کردن.

کمی آنطرفتر، زن جوانی فریاد می زند و خود را برزمین می کوبد. دور خودش می پیچد. مویه می کند. تکه پارچه کهنه قرمز رنگی را در دست گرفته و هی می بوید و می بوسد و نگاهش می کند و آن را در هوا تکان می دهد و فریاد می زند … “خودشه” این روسری دخترمه … خودم براش خریده بودم …” جمعیت اطرافش را حلقه می کنند. چند نفر با عجله، لابلای آوارها، خشتهای گلی و چوبهای بزرگ و پوسیده را کنار می زنند. خاکها را برمی دارند، به جستجوی چیزی، کسی شاید، دخترکی که روسری قرمز رنگش رادر میان انبوه خاک ها و خشت های گلی جا گذاشته بود و “زن، زن جوان، هم چنان بی قراری می کند و تکه پارچه خاک آلود را بو می کند و دور خودش می پیچد و می پیچد و … مردی که لباس سفیدش، هلال قرمز رنگ دارد، دوباره می پرسد:

– ببخشید خانوم، شما سردتون نیست! …”

زن باز هم سکوت می کند. هم گرمش هست و هم نیست. گرمای شدید را در وجودش احساس می کند؛ مثل یک کوره مذاب . انگار دارد آتش می گیرد. مثل شعله های آتش … گرم … گرم … گرمش نیست. خسته است. خوابش می آید. دلش می خواهد سرش را بگذارد زمین و آرامِ آرام، روزها و سالها، بی هیچ هیاهو و دغدغه ای، بخوابد و به هیچ چیز فکر نکند. پلکهایش را روی هم می گذارد . فشار می دهد و بعد … دوباره چشم باز می کند.

می ترسد. نکند خوابش ببرد. نکند خوابش ببرد و وقتی که بیدار شود، دوباره زلزله ای آمده باشد و همه چیز را ویران کرده باشد و بعد، ساعتها بعد که به هوش بیاید، خودش را خونی و خاک آلود، با کبودی زخمهایی که جای جای بدنش را فرا گرفته است، در یک چادر

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *