توضیحات
تحولی در ارائهها با فایل پاورپوینت کامل انسان شناسی شناخت عقل در پرتو عقل و نقل!
اگر به دنبال یک روش ساده اما حرفهای برای ارائهی مطالب خود هستید، فایل پاورپوینت کامل انسان شناسی شناخت عقل در پرتو عقل و نقل بهترین انتخاب شما خواهد بود. فایل پاورپوینت کامل انسان شناسی شناخت عقل در پرتو عقل و نقل از پایه بر اساس اصول طراحی مدرن ساخته شده و تضمین میکند که اسلایدهای شما جذاب، منظم و آمادهی استفاده باشند.
فایل پاورپوینت کامل انسان شناسی شناخت عقل در پرتو عقل و نقل شامل 120 اسلاید است که با ترکیب بصری زیبا و چیدمانی حرفهای، ارائهی شما را به سطحی بالاتر میبرد.
چرا باید از فایل پاورپوینت کامل انسان شناسی شناخت عقل در پرتو عقل و نقل استفاده کنید؟
✔ طراحی حرفهای: هر اسلاید فایل پاورپوینت کامل انسان شناسی شناخت عقل در پرتو عقل و نقل با دقت بالا تنظیم شده تا بیشترین تأثیر را روی مخاطبان بگذارد.
✔ صرفهجویی در زمان: نیازی نیست ساعتها وقت خود را برای طراحی پاورپوینت بگذارید، همه چیز آماده است.
✔ استفادهی آسان: بدون نیاز به ویرایشهای پیچیده، کافی است فایل را باز کنید و ارائه دهید.
✔ فایل پاورپوینت کامل انسان شناسی شناخت عقل در پرتو عقل و نقل قابل استفاده در هر محیطی: چه در دانشگاه، چه در جلسات کاری، فایل پاورپوینت کامل انسان شناسی شناخت عقل در پرتو عقل و نقل حرفهای نیاز شما را کاملاً برآورده خواهد کرد.
متمایز باشید!
دیگر نگران بهمریختگی یا طراحیهای غیرحرفهای نباشید. فایل پاورپوینت کامل انسان شناسی شناخت عقل در پرتو عقل و نقل به شما این امکان را میدهد که بدون دغدغه روی محتوای خود تمرکز کنید و ارائهای تأثیرگذار داشته باشید.
همین حالا دریافت کنید و تجربهای متفاوت از ارائههای حرفهای را داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل انسان شناسی شناخت عقل در پرتو عقل و نقل :
*-استادیار گروه فلسفه دانشگاه قم
چکیده
گرچه اذعان به وجود عقل در آدمی از باورهای بدیهی و یا نزدیک به بداهت است، اما شناخت ذات و حقیقت آن و ارائه تعریف جامع و مانع از آن و کارکرد آن در شناخت معارف نظری و احکام عملی از مسائل مورد اختلاف و در خور تحقیق و بررسی است. در این مقاله، عقل از ابعاد گوناگونِ معناشناسی، هستی شناسی و معرفت شناسی از دیدگاه علوم عقلی، تجربی و معارف نقلی کاوش شده است.
کلید واژه ها: عقل، نفس ناطقه، عقل عملی، عقل نظری، جوهر مجرُد
مقدمه
اهمیت عقل بر کسی پوشیده نیست، چرا که به واسطه گوهر گرانبهای عقل است که آدمی مفتخر به مدال (لقد کرمنا) و (فضّلنا) شده و معارف الهی و علوم بشری و اتم شناسی تا اخترشناسی و مبدأشناسی تا معادشناسی تحصیل می شود .و با عقل ابزار کسب سعادت دنیا و آخرت حاصل شده و حق و باطل، درست و نادرست، زشت و زیبا سنجیده می شود. هم چنین با عقل احکام الهی از کتابهای آسمانی و سنت رسولان و اوصیائشان استنباط و حیاط فردی و اجتماعی تنظیم می شود، انسان مکلف به تکلیف الهی، اجتماعی و اخلاقی شده و قوا و غرائز تعدیل، توسن نفس اماره رام و حرکت به سوی قله انسانیت آغاز می گردد. پس شایسته است تا هر چه بیشتر و بهتر آن را بشناسیم و در راه رشد و کمال آن گام برداریم.
در این مختصر برآنیم که عقل از ابعاد گوناگونِ معناشناسی، هستی شناسی و معرفت شناسی بررسی کنیم. به امید گامی در معرفت نفس که انفع المعارف است برداشته باشیم.
۱. معناشناسی عقل
عقل به معانی گوناگونی آمده است
– در لغت: عقل لفظی عربی است و معدل فارسی آن خرد(۱) و اندیشه(۲) و گاه هوش(۳) است. ریشه لاتین آن(۴) (
Ratio
) و «
Intelligentia
» است، و «
Rason
» و «
intelligence
» در انگلیسی و «
Rason
» و «
intelligence
» در فرانسه از ریشه لاتین اخذ شده است. (صلیبا، ۱۳۶۶:۴۷۲)
عقل در اصل به معنای بسته و نگه داشتن است، هنگامی که عرب می گوید «عَقِلَ البعیر» (المعجم الوسیط ۱۳۶۳: ۶۱۶) به این معناست که زانوی شتر را بست و هنگامی که می گوید «اعتِقلَ لِسانُه» (جوهری، ۱۳۶۸:۳/۱۷۷۲) به این معناست که زبانش از سخن گفتن بازماند. در دعای صباح منسوب به امیرالمؤمنین علی (ع) چنین می خوانیم: «الهی هذِهِ اَزمّه نفسی عَقَلْتُها بعِقالِ مشیَّتک» (مفاتیح الجنان:۸۲) معبودا! زمام نفس خویش را به پای بند مشیت تو بستم. در اینجا عقل را در معنای لغوی آن بکار بردند .
الف) اصطلاح عمومی
عقل در اصطلاح بیشتر به معنای مرکز یا قوّه ادراک (الیاس، ۱۳۵۸: ۴۵۱) و ادراک اشیا بر وجه حقیقی آن آمده است: «عَقَلَ (عَقِلَ) عقلاً: ادراک الاشیاء علی حقیقتها و عقل الغلام: ادرک و میّزَ و هنگامی که عرب می گوید: «ما فعلتُ هذا مُذْ عَقلْتُ» (المعجم الوسیط: ۶۱۶)؛ به این معناست که از زمانی که به قّوه تمیز و شناخت (خوب و بدو زشت و زیبا رسیده ایم) چنین کاری نکردم. بنابراین، یک معنای عقل در اصطلاح تمیز خوب و بد اشیاست که اشاره به عقل عملی است. معنای دیگر آن که اشاره به جنبه ادراکی و نظری عقل دارد، ادراک امور و حقایق هستی و حیات است، آن گونه که هستند و این وجه ممیّز آن از ادراکات ظنی و همی و جهل و نفهمی است.
ب) در لسان قران: راغب اصفهانی می گوید: «العقل یقال للصورهِ المتهیّئهِ لقبول العلم و یقال للعم الذی یستفیدُه الانسان بتلک القوه عقل» (راغب اصفهانی: ۳۵۴)؛ عقل به قوّه ای گفته می شود که آدمی با آن آماده پذیرفتن علم می شود و به علمی هم که انسان با این قوّه به دست می آورد، عقل گفته می شود. وی در ادامه می گوید: «هرجا خداوند کفار را به عدم عقل مذمت کرده، اشاره به معنای دوم است، مانند: «مَثلُ الذین کفرو… فَهمْ لایعقلون» و هرجا رفع تکلیف از بنده کرده، اشاره به معنای اول است. (همان)
علامه طباطبایی(ره) ذیل آیه «کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللّه َُ لَکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ» (بقره۲/۲۴۲) می فرماید: اصل در معنای عقل بستن و نگهداشتن است و این با ادراکی که انسان دل بر آن می بندد، مناسب است و چیزی که با آن درک می کند نیز عقل نامیده می شود. هم چنین به قوّه ای که یکی از قوای انسانی است و به واسطه آن خیر و شر و حق و باطل از یکدیگر تشخیص می دهد، عقل می نامند و مقابل آن جنون و سفه و حمق و جهل است که هرکدام به اعتباری استعمال می شود. استعمال لفظ عقل بر ادراک از این نظر است که در ادراک دل بستن به تصدیق وجود دارد و خدا جبلّی انسان قرار داده که حق و باطل را در علوم نظری، و خیر و شر و منفعت و مضرّت را در علوم عملی تشخیص دهد.
بنابراین، قرآن شریف عقل را نیرویی می داند که انسان در امور دینی از آن منتفع می شود او را به معارف حقیقی و اعمال شایسته رهبری می کند و در صورتی که از این مجرا منحرف شود، دیگر عقل نامیده نمی شود، گرچه در امور دنیوی عمل خود را انجام دهد. در آیه ۱۰ سوره ملک می فرماید:
«وَقَالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ»
کفار در روز قیامت می گویند اگر گوش شنوا داشتیم یا خودمان اهل ادراک و تعقل بودیم امروز در زمره اهل آتش نبودیم.
و در آیه ۴۶ سوره حج می فرماید:
«أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الاْءَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لاَ تَعْمَی الاْءَبْصَارُ وَلَکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ»
آیا در زمین سیر نمی کنند تا شاید قلبی بر ایشان باشد که با آن حق را درک یا گوشی باشد، حقیقت را بشنود، اما اینها چشم هایشان کور نیست، بلکه دیده دل هایشان کور است که نه خود حق را می یابند و نه پند می پذیرند.
لفظ عقل در این آیات به معنای علم [و ادراکی] است که انسان مستقلاً از آن استفاده می کند و لفظ سمع به معنای ادراکی که به کمک غیر از آن بهره مند می شوند، استعمال شده است، به شرط این که هر دو با فطرت سلیم همراه باشد.
در آیه ۱۳۰ سوره بقره می فرماید:
«وَمَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّهِ إِبْرَاهِیمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ»
کیست که از آیین ابراهیم روی گردان باشد مگر کسی که جانش از خرد بی بهره باشد.
در بیان آن گفته شد که این آیه عکس نقیض حدیث مشهور: «العقل ما عُبد بهِهِ الرحمان و اکتُسِبَ بِهِ الجنان»؛ عقل چیزی است که با آن خدا پرستیده می شود و جنت الهی کسب می گردد، است. (طباطبائی، ۳۹)
از آنچه گفته شد، آشکار می شود که اولاً، قرآن بیشتر به جنبه معرفت حاصل از عقل توجه دارد، ثانیا، منظور از عقل، ادراکی است که در صورت سلامت فطرت به طور تام برای انسان حاصل می شود. البته این نکته را باید اضافه کنیم که عقل گاهی به معنای مطلق فهمیدن و دانستن حقیقت چیزی آمده است، چنان که می فرماید: «یَسْمَعُونَ کَلاَمَ اللّه ِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ»(۵)
کلمات هم خانواده عقل در قرآن
عقل در لسان قرآن به اعتباری «نُهیه» و به اعتباری «حِجر» و به اعتباری «قلب» و به اعتباری «لُبْ» نامیده می شود.
نُهیه: عقل از آن جهت نهیه نامیده می شود که بازدارنده انسان از ارتکاب قبایح است، چنان که جوهری در صحاح می نویسد: «نُهیَه مفرد نُهی و نُهی به معنای عقول است چون از قبیح نهی می کند». (جوهری، ۱۳۶۸:۴/۲۵۱۷)
قرآن کریم می فرماید:
«إِنَّ فِی ذَلِکَ لاَآیَاتٍ لاُِوْلِی النُّهَی» (طه، ۲۰/۵۴؛ محمد مخلوق:۲۲۶)
و همانا در این کار [که خداوند زمین را مَهْد شما قرار داد و از آسمان برای شما آبی فرستاد که نباتات گوناگون برویند و…] نشانه هایی [از عظمت خدا] برای صاحبان عقل است.
الحِجْر: العقل (همان) عقل را به اعتبار نگه دارندگی آن حِجْر گویند. به عبارت دیگر، «عقل از آن رو حجر نامیده شده است که اطراف نفس را سنگ چین می کند و آن را در دژ استوار خویش محفوظ نگه می دارد.» (راغب اصفهانی، ۱۰۷) قرآن کریم در سوره فجر می فرماید:
«هَلْ فِی ذَلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْرٍ»
آیا برای اهل خرد در این امور [که خداوند در این سوره اشاره کرده] سوگندی نیست؟! (البته که هست)
لُبّ: یکی از تعابیر دیگری که مساوق معنای عقل در قرآن و روایات به کار رفته، کلمه لُبّ با تعبیر زیبای «اولوالالباب» است. قرآن کریم می فرماید:
«إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَوَاتِ وَالاْءَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لاَآیَاتٍ لاُِولِی الاْءَلْبَابِ»
همانا در خلقت آسمان ها و زمین و آمد و شد شب و روز نشانه هایی از عظمت خداوند نزد صاحبان خرد است.
لُب در اصطلاح لغت عرب، خالص شده و صافی شده یک چیز را گویند: «الّبُ من کل شی ء خالِصُهُ و خیاره و نفسه و حقیقته، و لُبُّ الجوز و اللّوز و نحوهما» (المعجم الوسیط، ۸۱۱) در لسان روایات هم گاهی از عقلا با عنوان «اولوا الالباب» ذکر شده، چنان که از پیامبر(ص) روایت شد که فرمود: «و العُقَلاءُ هُمْ اوُلُوا الاْلبابْ» (کلینی، ۱/۱۴) آیت اللّه طالقانی(ره) در تفسیر اولواالالباب می نویسد: «اولوالالباب به جای «ذوی الالباب» اشعار به خرد ذاتی و فطری دارد که از آلودگی به اوهام و دانش های غرورانگیز خالص و پاک باشد و همین حقیقت و شخصیت گزیده انسان است. [در ادامه می فرماید] اولواالالباب که از قشرها و پوست ها می گذرند و به لبّ مغز و تفکّر می رسند.» (طالقانی، ۳/۴۵۰)
قلب: یکی دیگر از کلماتی که گاهی به معنای عقل به کار رفته، قلب است، البته بدیهی است که مراد قلب صنوبری شکلِ تعبیه شده در قفس سینه نیست، بلکه اشاره به مرکز باطنیِ ادراک و فهم و شعور انسان است، چنان که قرآن کریم می فرماید:
«أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الاْءَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا…» (حج ۲۲/۴۶)
آیا در زمین گردش نمی کنند تا برای اینها قلب هایی باشد که با آن حقایق را دریابند.
پس مرکز تعقّل انسان قلب اوست.
ج) عقل در لسان روایات: در روایاتی که از پیامبر گرامی اسلام و اهل بیت علم و عصمت به ما رسیده با چند دسته از روایات مواجه می شویم: یک دسته حقیقت عقل را از دیدگاه هستی شناسی بیان می دارند و دسته دیگر به معرفی عقل از جنبه معرفت شناسی می پردازند.
به طور کلی، عقل در روایات ما بیشتر به عنوان نیرویی که تمیزدهنده خیر از شرّ و خوب تر از خوب و شرّ از شرّتر و قوّه بازدارنده انسان از جهل و گناه و هواپرستی، و معلم هدایت انسان به سوی عبودیت و تحصیل حکمت و رحمت خداوندی است، معرفی شده است که در سطور آتی بحث می شود.
د) عقل در اصطلاح فلسفه: در فلسفه، گاه به نفس ناطقه گفته می شود، از آن جهت که ادراک کلیات با حکم به صدق و کذب، خوب و بد و باید و نباید امور می کند و گاه به موجودات برّدی که ذاتا و فعلاً مجرد و محرّک افلاک آسمانی اند، (ابن سینا، ۱۳۶۴:۶۳۴) و حکمای مشّاء آنها را عقول عشره گویند. این معنا از محل بحث ما خارج است، پس لفظ عقل، لفظ مشتکری است که بر معانی مختلف اطلاق می شود که در اصطلاح منطق آن را مشترک لفظی می گوییم. اما معنایی که در بحث معرفت شناسی بیشتر مورد توجه است، عقل به معنای قوّه تعقّل است که:
اولاً، معقولات را درک می کند و یا از محسوسات معانی کلی انتزاع می کند. (پل فولکیه، ۱۳۷۳: ۸۰ و ۸۱)
ثانیا، معلومات را بر حسب روابط و مناسباتی معیّن تنظیم می کند، همچون روابط و مناسبات میان علت و معلول، اصل و فرع، نوع و جنس و نظایر آنها.
ثالثا، استدلال می کند؛ یعنی استنباط و استخراج فروع و نتایج از اصول و مقدمات یا بر عکس، ردّ و ارجاع فروع و نتایج به اصول و مقدمات… . و به عبارت دیگر، احکامی از احکام دیگر یا اثبات وجود آنها استنباط می کند (ابن سینا، ۱۳۶۳:۱۷۴) که اینها همه اشاره به عقل نظری است، چنان که فارابی می گوید: «فالنظریه هی التی بها یجوز الانسان علم ما لیس شأنه اَن یعمله الانسان اصلاً» (فارابی، ۱۳۶۶: ۳۳)؛ عقل نظری آن است که انسان به وسیله آن علومی را که منشأ عمل نیستند، کسب می کند. امّا عقل عملی، فارابی می گوید: «و العملیه هی التی بها یعرف ما شأنه اَن یعمله الانسان بارادته» (همان) و عقل عملی آن است که انسان چیزهایی را می شناسد که منشأ عمل ارادی هستند. در این باب در بحث تقسیمات عقل بحث خواهیم کرد. گاهی عقل بر ادراکات قوّه عقل اطلاق می شود، چنان که ملاصدرا می گوید: «ان الحکما یطلقون اسم العقل تارتا علی هذه القوه و تاره علی ادراکات هذه القوه» (ملاصدرا، ۱۴۱۰: ۳/۴۱۹) حکما اسم عقل را گاه برای قوّه عقل و گاه برای ادراکات این قوّه به کار می برند.
ه) عقل در اصطلاح علم اخلاق و تعلیم و تربیت: عالم ربّانی معلم اخلاق مولا محمد مهدی نراقی بعد از بیان قوای نفس در معنای قوّه عقل می فرماید:
شأنها ادراک حقائق الامور و التمییز بین الخیرات و الشرور و الامر بافعال الجمیله و النهی عن الصفات الذمیمه (نراقی، ۲۸ و ۲۹)
قوّه عقل شأنش ادراک حقایق امور و تمیز بین خیرات و شرور و امر به افعال پسندیده و نهی از صفات زشت است.
در اینجا نراقی(ره) به هر دو جنبه نظری و عملی عقل توجه کرده است.
برخی از علمای تعلیم و تربیت معاصر هم، معنایی نظیر همین را بیان کرده اند:
عقل… استعداد یا نیرویی است که به وسیله آن انسان حقیقت را از خطا، حق را از باطل و یا درست را از نادرست تشخیص می دهد و به شناخت و معرفت کلی می رسد.(حسینی،۱۳۶۰:۳۳)
گروهی از صاحب نظران تعلیم و تربیت اسلامی با توجه به روایات رسیده از معصومین(ع) در این باب عقل را قوّه تمیز خیر از شرّ (شریعتمداری، ۵۱؛ مظلومی، ۱۳۷۴:۹۱) یا «بعدی که راهبر انسان در بندگی خدا و اکتساب سعادت و ورود به بهشت جاوید است.» (شکوهی یکتا، ۱۳۶۳: ۸۹) معرفی کرده اند، چنان که شریعتمداری در ماهیت عقل می گوید: درباره عقل زیاد بحث شده است.
امام صادق(ع) می فرماید: عقل چیزی است که با آن می توان خیر را از شرّ تمیز داد.
… استعداد درک، تمیز، تشخیص، مقایسه و پیش بینی انسان تحت عنوان جنبه عقلایی قرار می گیرد. (شریعتمداری، ۵۱) در این تعریف ها برخی به جنبه نظری و برخی به جنبه عملی عقل اشاره کرده اند.
از مجموع آنچه گفته ایم این نتیجه حاصل می شود که در دیدگاه قرآن و روایت و حکمت و اخلاق و تعلیم و تربیت اسلامی که متأثر از قرآن و حکمت است در دو نکته اتفاق نظر وجود دارد: الف) عقل نیروی تحصیل علم و کسب معارف حقیقی نظری است. ب) راهنما در اعمال نیک و پاسدار کرامت انسان در مقابل جهالت ها و زشتی های اخلاقی است، که در بحث های آتی بیشتر بدان می پردازیم.
۲. عقل از دیدگاه هستی شناسی
بعد از شناخت معنای اجمالی عقلْ، نخستین پرسشی که طرح می شود این است که آیا در انسان چیزی به نام عقل وجود دارد؟ بدیهی است که جواب مثبت است و در این که بسیاری از آدمیان از این نعمت برخوردارند و عاقل نامیده می شوند، جای شکی نیست، به ویژه هنگامی که افرادی را می بینیم که در حیات فردی و اجتماعی شان همواره امور غیرعادی و شگفت انگیز انجام می دهند که گاه موجب آسیب رساندن به خود و گاه مخلّ نظم اجتماع هستند، پی می بریم که گویی اینها در عین حال که غالبا هیأت ظاهرشان آراسته است، اما در ساختمان وجودی شان چیزی کم دارند که فقدان آن موجب به هم خوردن تعادل حرکتی آنان است که در اصطلاح عرفی آنان را دیوانه یا مجنون می نامند. در مقابل افرادی که اعمال آنها از یک نظم منطقی برخوردار است، حکم به عاقل بودن آنها می شود. پس در این که نوع انسان موجودی عاقل است، شکی نیست و همه فلاسفه الهی و مادی به عاقل بودن انسان و برتری او بر سایر حیوانات از این جهت معترفند. حتی شکاک ترین فیلسوفان هم نمی توانند چنین ادعایی را بنمایند، چنان که دکارت، فیلسوف آلمانی، هنگامی که مبنای تحقیق خود را از شک دستوری آغاز می کند، می گوید: «هرچه را شک کنم این فقره را نمی توانم شک کنم که شک می کنم، پس فکر دارم». (فروغی، ۱۳۴۳:۱/۱۴۹) گرچه این بیان را دکارت برای اثبات نفس (مَنْ) استفاده می کند، باید گفت که از این برهان تنها می توان در اثبات قوّه عاقله یا متفکّره بهره برد، نه مطلق نفس، چون حیواتان هم علی رغم این که شک نمی کنند و فکر ندارند، علم به نفس خویش دارند، و این علم به نحو حضوری است. برای اثبات قوّه عاقله یا نفس ناطقه می گوییم: شک کردن از مختصات انسان است، چون شک کردن مستلزم فکر کردن است و لازمه تفکّر که فعل نفس است، داشتن جوهری است که فکر عارض بر آن باشد و این جوهر نمی تواند جسم یا نفسی در عِداد نفوس حیوانی باشد، چون سایر حیوانات در جسمانیت و نفس داشت، حتی در تخیّل و توهّم با انسان شریکند، اما متفکر نیستند، پس فکر، دلیل بر وجود جوهر متفکری است که «عقل» نامیده می شود. این مطلب در روایات هم تأیید شده است، چنان که امام هفتم(ع) می فرماید: «اِن لکّ شی ءِ دلیلاً و دلیل العقل التّفکر» (کلینی، ۱/۱۲) برای هر چیز نشانه ای است و نشانه عقل تفکّر است.
اما بحث در نحوه وجود عقل است، آیا عقل جوهر است یا عرض؟ اگر جوهر است، جوهر مادی است یا مجرد؟ آیا عقلْ وجود مستقل از بدن دارد و یا عنصری از اعضای بدن است؟ آیا عقلْ قوّه ای از قوای نفس است یا جوهری جدای از نفس؟
در پاسخ به این مسائل اولین نکته ای که باید بدان توجه کرد این است که هر نظریه ای که ما درباره جوهریت یا عرضیت و مادی یا مجرد بودن عقل بیان می داریم، مبتنی است بر دیدگاه ما به حقیقت انسان، به ویژه نفس و روح. آنهایی که انسان را موجود صرفا مادی می دانند و به نفس و روح مجرد اعتقادی ندارند، بدیهی است که وجود عقل مجرد را هم منکر باشند. در اینجا دیدگاه برخی از نحله های فکری را طرح و آن گاه به نقد و بررسی آنها می پردازیم.
الف) دیدگاه مادیون: انگلس از صاحب نظران مکتب ماتریالیسم دیالکتیک می گوید:
وجود، همان ماده و فکر، همان روح است، فکر، همان تصوری است که ما از اشیا داریم… روح چیزی جز محصول عالی ماده نیست. اندیشه، محصول مغز است… شعور و فکر ما هرقدر که به نظر ما ماورای ادراک و عالی به نظر آید، چیزی جز محصول یک عنصر مادی و جسمانی، یعنی مغز نیست. (پلیسته: ۱۷ و ۱۸ و ۳۷)
در میان دانشمندان روان شناسی [هم] محققانی به چشم می خورند که درباره نفس و روان انسان، جز به پدیده های حیات و حرکت، به وجود چیز دیگری اعتقاد ندارند، برخی از این محققان می گویند: «نفس و روان عبارت از مجموعه پدیده هایی است که تابع وجود مادی، به خصوص تابع وجود مغز انسان است.» (عبدالکریم عثمان، ۱۳۶۰:۱۱۴) و در ورای آن به هیچ حقیقت روحانی و مجرد از ماده اعتقاد ندارند. البته در میان متفکران گذشته هم کسانی بودند که نفس را همان دماغ یا مغز می دانستند. (حسن زاده آملی، معرفت نفس، دفتر دوم: ۴۳۸)
ب) نظریه ایدئالیست ها: برکلی اسقف انگلیسی (۱۷۵۳-۱۶۸۵) که پدر ایدئالیسم جدید نامیده می شود، می گوید:
بنا بر تحقیقاتی که به عمل آمده وجود روح، یعنی نفس مدرک مسلّم است. روح ذاتی است بسیط و غیرمنقسم و فعّال و فعلش دو جنبه دارد: یکی ادراک و یکی ایجاد، جنبه ادراکش را علم و عقل و جنبه ایجادش را اراده می نامند. (فروغی، ۱۳۴۴:۱۴۲)
ج) نظره تجربه گراها: «پاره ای از زیست شناسان معتقدند که روندهای حیات علی الاصول قابل تبیین بر وفق قوانین و اصطلاحات فیزیکی شیمیایی هست، بی آن که مداخله جوهر زندگی بخش یا نیروی حیاتی مشخصی لازم باشد.» (باربور، ۱۳۶۲)
براساس این نظریه، بدیهی است هنگامی که حیات را امری مادی بدانند، نفس را هم چیزی جز خاصیت ماده ندانند.
د) نظریه حکما، عرفا و متکلمان اسلام: عرفا و حکمای اسلامی و غالب متکلمان معتقدند که نفس موجودی جوهری و مجرد از ماده جسمانی و از نظر سلسله مراتب وجود فوق مرتبه ماده و عالم ناسوت است، چنان که قرآن کریم می فرماید: «وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی»؛ (اسراء۱۷/۸۵) ای پیامبر، از تو درباره روح سؤال می کنند. بگو روح از امر پروردگار من است، یعنی روح از عالم امر است در مقابل عالم خلق. چنانچه استاد حسن زاده آملی می گوید:
نفس جوهر مجرد از ماده جسمانی است. او را تعلّق به بدن است، تعلّق تدبیر و تصرف، و موت قطع این تعلّق است. این مذهب حکمای الهی و اکابر صوفیه و اشراقیون است. و رأی محققین از متکلمین، مانند امام [فخر] رازی و غزالی و محقق طوسی و غیرشان از اعلام بر این مذهب استقرار دارد. و این مذهب همان است که جمیع کُتب آسمانی بدان اشارت فرموده اند و همه اخبار نبوی (یعنی انبیا) بر آن مطابق است. (معرفت نفس، دفتر دوم: ۴۳۷)
نظریه ما در باب نفس و عقل، همان نظریه حکمای اسلام است. توضیح این که نفس و عقل از نظر هستی شناسی حقایقی غیرمادی هستند که رابطه اتحادی با بدن دارند.
البته ما منکر نقش مغز در ادراک نیستیم، بلکه آن را ابزار نفس در ادراکات حسی، وهمی و عقلی می دانیم، همان گونه که چشم بیننده نیست، بلکه ابزار دیدن است و گوش شنونده نیست، بلکه ابزار شنیدن است، مغز نیز مدرک نیست، بلکه ابزار درک است و بهترین راهنمای ما در قبول این مطلب پدیده مرگ است که اعضا علی رغم سلامتشان هیچ فعالیتی از خود انجام نمی دهند و به طور کلی، مرز جدایی موجود زنده از جماد نفس است، چه در گیاه و چه حیوان و انسان، لکن نفس مراتبی دارد که ادنی مرتبه آن نفس گیاهی است که کار تغذیه و تنمبیه و تولید را انجام می دهد. در مرتبه بعد نفس حیوانی است که علاوه بر اینجا حس و حرکت اداری و ادراک وهمی هم دارد. در مرتبه سوم نفس ناطقه انسان است که علاوه بر همه اینها ادراکات عقلی، قلبی و وحیانی هم دارد؛ یعنی انسان با داشتن نفس ناطقه، هم مدرک کلیات است و افعالش را با اختیار، اندیشه و تفکّر انجام میدهد و هم مکتسب عرفان که به این اعتبار آن را دل گویند و هم گیرنده وحی؛ یعنی با داشتن عقل سلیم و قلب لطیف و طی مراتب کمالات انسانی، به درجه ای از شایستگی می رسد که قلب او کانون تابش انوار ملکوتی و سینه او مخزن اسرار وحی الهی م؟ی شود.
یکی از دلایل متقن در تجرّد نفس و قوّه عاقله همین ادراکات انسان است. توضیح این که در فلسفه در باب علم بحث شده که علم حضور شی ء مجرد در نزد مجرد دیگر است، بدیهی است که علم مجرد است، پس محل آن هم باید مجرد باشد، یعنی نفس و قوّه مدرکه انسان مجرد است، چنان که حکیم فرزانه ملاصدرای شیرازی می فرماید:
شکی نیست که ما انسان کلی را که بین همه افراد انسان مشترک است می توانیم ادراک کنیم. این صورت لزوما باید از وضع و شکل معیّن مجرد باشد وگرنه نمی تواند بر افراد مختلف که دارای خصوصیات فردی متمایز هستند به اشتراک دلالت کند، و واضح است که این صورت مجرد، امری وجودی است، و در محل خودش ثابت شد که صورت های کلی در خارج وجود (مستقل) ندارند، پس در ذهن موجودند، پس محل این صورت ها یا جسمند یا غیر جسم، شقّ اوّل محال است و الاّ می بایست به تبعیت از محل کمیت و وضعیت معیّنی داشته باشند، آن گاه در این صورت، دیگر مجرد نخواهد بود و چون داشتن کم و وضع معیّن برای صورت کلی محال است، پس محل این صورت جسم نیست؛ یعنی جوهری مجرد است.(۶)
پس ثابت شد که عقلِ مدرکِ کلیاتْ موجودی غیرمادی است، لکن چون نفس تنها در ذات مجرد است، در افعالش احتیاج به بدن دارد، بدیهی است که در تعقّل و تفکّر هم احتیاج به اعضای بدنی داشته باشد؛ یعنی متعقّل و متفکر و به طور کلی، مدرک هر نوع ادراکی، خواه حسی باشد یا وهمی یا عقلی، نفس است و مغز ابزار ادراکی نفس در انواع ادراکاتش است. در علم النفس تجربی نیز هر قسمت از مغز را ابزار بخشی از ادراکات انسان و مرکز حفظ و نگهداری آن ادراکات می دانند، چنان که ابن سینا بعد از ذکر قوای ادراکی می گوید: «و لکل قوّهٍ من هذه القوی، آلهٌ جسمانیهٌ خاصهٌ»(۷)
تحقیقات تجربی ثابت کرده است که هرگاه به بخشی از مغز آسیبی وارد آید، در مدرَکات مربوط به آن بخش تباهی رخ می دهد، به همین دلیل، در کهولت با توجه به این که عقل تجربی انسان زیاد می شود، اما قدرت حافظه کم می شود، چون مرکز حافظه هم قسمتی از مغز است و از اینجا این نتیجه به دست می آید که آن کمالاتی که برای نفس در ذات و جوهرش حاصل شده و جزء ذات نفس می شود، همواره برای نفس باقی می ماند، اما آن معلومات و اطلاعات و آگاهی هایی که در حافظه بایگانی شده است، دیر یا زود از دست انسان می رود. به عبارت دیگر، دریافت هایی که با تعقّل، تفکّر و تجربه خود انسان تحصیل می گردد، سرمایه جاودانی نفس می شوند، چون علم جزو ذات نفس می شود و «هرچه دانایی او بیشتر می گردد، انسانیت او شدیدتر و قوی تر می گردد، زیرا علم طعام و غذای نفس است و این غذا نفس مغتذی و عین ذات او می گردد.» (حسن زاده آملی، ۱۳۶۶: ۴۳۴)
این مطلب در حکمت متعالیه برهانی شده است، اما این مقام را ظرفیت آن مقال نیست.
ه) از دیدگاه روایات: در لِسان روایات از عقل گاه به «نور» و گاه به «جوهر دراک» و در برخی از روایات جایگاه آن مغز ذکر شده است که با تدبّر در آنها باید سازگاری و رابطه آنها را دریافت.
روایت اول از رسول خدا(ص) است که علامه حسن زاده آملی از ارشاد القلوب عالم ربانی ابی الحسن محمد دیلمی از علمای قرن هشتم نقل کرده است:
اِنّ ابلیس قاسَ نفسَهُ بادَمَ فقال: خلقنی من نارٌ و خلقتَهُ مِن طینٍ فلو قاسَ الجوهرَ الذی خلق اللّه ُ منه آدم بالنّارَ، کان ذلک اکثرَ نورا و ضیاءً من النار (همان، ۴۳۴)
ابلیس خودش را با آدم مقایسه کرد و گفت: مرا از آتش آفریدی و آدم را از خاک، اما اگر آن جوهری که خداوند آدم را از آن آفرید با آتش مقایسه می کرد، همانا آن را نورانی تر و روشن تر از آتش می یافت.
بدیهی است که مراد نفس ناطقه است نه بدن خاکی، حدیث دیگری نیز از پیامبر(ص) است که ابن عباس نقل کرده است:
ان اللّه َ اوحی الی داود أن یُسأل سلیمانَ عن اربع عشره کلمه فان اجابَ ورَّثهُ العلم و النبوهَ قال یا بنی أینَ موضعَ العقلُ منک؟ قال الدماغ… قال أینَ باب العلم و الفهم و الحکمه؟ قال القلب… (مجلسی: ۵۸/۳۳۱)
خداوند سبحان به داود(ع) وحی کرد که از فرزندش سلیمان از چهارده چیز سؤال کند. اگر جواب داد، او را وارث علم و نبوتش گرداند، داود(ع) فرمود: ای فرزندم، جایگاه عقل در وجود تو کجاست؟ فرمود: مغز… سؤال کرد: جایگاه علم و فهم و حکمت کجاست؟ فرمود: قلب… .
روایت دیگری نیز از امام صادق(ع) نقل شد که فرمود: «موضع العقل الدماغ» (فلسفی، ۱۳۴۴: ۱۲۶، به نقل از تحف العقول، ۳۷۱) جایگاه عقلْ مغز است. در روایت دیگری از امام صادق نقل شد که فرمود: «العقل مسکنه القلب» (مجلسی، ۵۸/۳۰۴ روایت ۱۰) و در روایت دیگری نیز این معنا تأیید شده است: «العقل مِنَ القلب» (همان، ۳۰۵، روایت ۱۲). با مقایسه این روایات این نتیجه حاصل می شود. در آن روایاتی که عقل را نور یا جوهری نورانی معرفی می کند، اشاره به ذات و حقیقت عقل دارد، چنان که ملاصدرا می فرماید: «نفس [ناطقه] حقیقتی نورانی دارد و نور و وجود حقیقت واحدی هستند و اختلاف بین افرادش تنها به کمال و نقص در اصل حقیقت نوری و وجودی آنهاست.» (حسن زاده آملی، ۱۳۶۶: ۳۳) لفظ جوهر نیز که در حدیث شریف آمده، مقصود از آن جوهر تحت مقوله ارسطویی نیست، بلکه تنها اشاره به لا فی الموضوع بودن آن دارد، چنان که ملاصدرا می فرماید: «انّ الذوات المجرده عن النوریه غیر واقعه تحت مقولهٍ و ان کانت وجوداتها لا فی موضوع» (همان)؛ حقایق نورانی مجرد از ماده تحت مقوله نیستند، اگرچه وجودشان در موضوعی نیست [و حدّ حوهر بر آنها صادق است] و اما روایاتی که موضع عقل را مغز (دماغ) دانسته، اشاره به شأن این جهانی عقل است که عقل، اگرچه ذاتا موجودی مجرد از مادی و روحانی است، برای تدبیر نفس و بدن در نشئه دنیا نیازمند به ابزار مادی است و مغز ابزار فعالیت علمی انسان در این دنیاست، چنان که امام صادق(ع) در خلقت انسان می فرماید:
الانسان خُلِقَ مِن شأنِ الدُّنیا و شأنِ الاخره فاذا جَمَعَ اللّه ُ بینَهما صارتْ حیاتُهُ فی الارض (همان، ۳۷)
آفرینش انسان دو شأن دارد: یکی شأن دنیایی و دیگری شأن اخروی (فوق عالم مادی)، پس وقتی خدا این دو را در مجموعه واحدی گرد آورد، انسان حیات زمینی پیدا کرد.
این روایت مؤید روایتی است که پیش تر از آن حضرت در خلقت حضرت آدم(ع) ذکر کردیم. چنان که استاد حسن زاده آملی در ذیل روایت مذکور و روایاتی مانند آن می فرماید:
مقصود این که… روایات نام برده دلالت دارند که بدو پیدایش نفس ناطقه به اذن اللّه تعالی قوّه ای جسمانیه از سلاله طین و از ماء مهین و از زمین است و این معنا را حکمای متألّه تعبیر کرده اند که نفس «جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء» است که به کسب کردن معارف و حقایق و تحصیل ملکات اعمال فاضله انسانی اشتداد وجودی و سعه مظهری پیدا می کند و به اتحاد علم و عالم و عمل و عامل به سوی کمال مطلق ارتقا می یابد. (همان)
چنان که حکیم متأله، صدرالمتألهین در همین زمینه می فرماید:
فالحق إن النفس الانسانیه جسمانیه الحدوث و التصرف روحاینه البقاء و التعقّل فتصرفها فی الاجسام جسمانی و تعلقها لذاتها و ذاتِ جاعلها روحانیٌ (ملاصدرا، ۱۴۱۰: ۸/۳۴۷)
حق این است که نفس انسانی به لحاظ تعلّقش به بدن، حدوث و تصرّفش در بدن مادی، جسمانی و به لحاظ ذاتش، قطع نظر از این تعلّق [به بدن] عقل است و دارای صفات عقل مَلَکی است و به اقتضای سرشت خود ناظر به کمال و دیار مناسب خود است. (حسن زاده آملی، ۱۳۶۶: ۳۹ و ۴۰)
به این معنا که از سنخ عالم امر و مجردات روحانی است. خلاصه این که نفس، مراتب مختلفی دارد: مرتبه نامیه، نباتیه، حیوانیه، ناطقه قدسیه و مرتبه کلیه الهیه، چنان که امیرالمؤمنین در پاسخ سؤال کمیل می فرماید:
یا کمیل انما هِیَ اربعهٌ النامیه النباتیه و الحسیه الحیوانیه و الناطقه القدسیه و الکلیه الالهیه و لکل واحدهٍ من هذه خمس قوی و خاصیتان… (حسن زاده آملی، ۱۳۷۵: ۷، به نقل از: عین الیقین فیض کاشانی)
آن گاه بعد از تبیین نفس نباتی و حیوانی می فرماید:
و الناطقه القدسیه لها خمس قوی: فکر و ذکر و علم و حلم و نباهه… و هی اشبه الاشیاء بالنفوس الملکیه و لها خاصیتان النّزاهه و الحکمه… (همان)
نفس ناطقه قدسیه پنج قوّه دارد: فکر و ذکر و علم و حلم و هوشیاری… و برای آن دو خاصیت است: درستکاری و حکمت (دانایی).
شاید با عنایت به این گونه روایات باشد که صدرالمتألهین پس از بحثی مستوفا در مراتب و درجات مختلف و نشئه های سابق و لاحق نفس می فرماید:
و بالجمله فللنفس الانسانیه نشأت بعضها سابقهٌ و بعضها لاحقهٌ فانشأت السابقه علی الانسانیه کاالحیوانیه و النباتیه و الجمادیه و الطبیعه العنصریه و النشئات اللاحقه کالعقل المنفعل و الذی بعده العقل بالفعل و بعده العقل الفعال و مافوقه؛ (ملاصدرا، ۱۴۱۰: ۸/۳۷۸)
خلاصه این که نفس انسان مظاهر گوناگونی دارد: بعضی از آنها سابق بر [انسانیت] و برخی دیگر لاحق بر آن هستند، اما نشئه های سابق [عبارت اند از]: حیوانی، نباتی، جمادی و عنصری و نشئه های لاحق [عبارت اند از]: عقل منفعل، بعد عقل بالفعل، بعد عقل فعال و آنچه بالاتر از آن است.
پس با توجه به روایات و کلمات بزرگان حکمت، نفس بعد از عبور از مراتب نباتی و حیوانی به مرتبه عقل می رسد و به اعتبار عقل، ناطقه قدسیه و اهل فکر و ذکر علم و حلم و هوشیاری می شود و با کسب معارف الهی به مرتبه نفس الهیّه ملکوتیه صعود می کند و به فرموده علی(ع) آن گاه:
نیرویی لاهوتی و جوهری بسیط می گردد که به ذات خویش زنده است و اصل و ریشه اش عقل است، از عقل پدیدار می گردد و از عقل حقایق را فراگیرد و با (چراغ) عقل دلالت کند و اشارت نماید، بازگشت این نفس به عقل است، آن گاه که کمال یابد و به عقل مشابهت پیدا کند، همه موجودات از عقل سرچشمه می گیرند و با کسب کمال به سوی او برمی گردند، پس نفس متصف به این اوصاف ذات خدای بلند مرتبه و شجره طوبی و سدره المنتهی و جنه المأوی است. هرکس او را بشناسد، دچار شقاوت و بدبختی نخواهد شد و هرکس نشناسد، هرچه سعی و کوشش کند، جز ضلالت و گمراهی نیابد. (حسن زاده آملی، ۱۳۷۵: ۱۶ نقل به ترجمه)
نتیجه این که کسی به مقام نفس الهیه می رسد که با نور عقل راه پیماید و مراتب کمالات انسانی را طی کند. این سیر تکاملی نفس را صدرالمتألهین این گونه ترسیم می کند.
برای نفس نشأت ذاتیه و اطوار وجودیه مختلفی است و نفس در ابتدای تعلّق به بدن، جسم مادی است، سپس به تدریج امتداد پیدا می کند و مراتب مختلف وجود را طی می کند تا جوهر مجرد قائم به ذات گردد و به سوی جهان آخرت پرواز کند. [توضیح این که] اولین نشئه وجودی که نفس تکوّن می یابد، قوّه جسمانی است، بعد صورت طبیعی پیدا می کند، سپس نیروهای حسی به ترتیب در او ظاهر می شود (و توان دریافت امور حسی را می یابد) بعد قوّه مفکّره (مصوّره) و ذاکره (حافظه) برای او حاصل می گردد. از آن پس به مرتبه نفس ناطقه و درک کلیات می رسد و از آنجا به عقل عملی و نظری راه می جوید و در مراتب عقل نظری از مرتبه عقل بالقوّه به عقل بالفعل و عقل فعّال که روح منتسب به عالم امر…، یعنی مفاد آیه «قل الروح من امر ربی» می رسد. (ملاصدرا، عرشیه: ۱۹، نقل به ترجمه با تلخیص)
از آنجا که در بحث وجودشناسی عقل گفتیم، فهمیده می شود که: اولاً، ابزار نفس در تعقّل مغز است. ثانیا، انسان را ورای این بدن مادی، بدنی نوری است. (ملاصدرا، ۱۳۶۰: ۸۸) و آن را قلبی است و قلبش را عقلی که مرکز اندیشه ورزی انسان است. ثالثا، لسان روایات و حکمت الهی و علوم تجربی در این مطلب که نفس را با بدن و تعقّل را با مغز پیوند وثیقی است، هماهنگ هستند.
در پایان، این نکته گفتنی است که نفس و بدن رابطه متقابل دارند؛ یعنی اختلاف در مغز موجب اختلاف در قوّه تفکّر و اندیشه ورزی انسان است و عدم تعقّل موجب ضعف و انجماد سلول های مغزی می شود.
۳. عقل از دیدگاه معرفت شناسی
در حکمت الهی و نیز در بسیاری از روایات، به عقل از جنبه معرفت و کمالی که در حکمت نظری و عملی برای انسان تحصیل می کند، توجه شده است، چنان که رسول اکرم(ص) می فرماید: «انما یُدْرکُ الخیر کُلّهُ بالعقل و لا دینَ لِمَنْ لا عقل لَه» (مجلسی، ۷۴/۱۵۸، روایت ۱۴۳) به تحقیق همه خیرات (علمی و عملی) با عقل به دست می آید و کسی که عقل ندارد، دین ندارد. یا این که هنگامی که از امام صادق(ع) سؤال می شود: ما العقل، می فرماید: «العقل ما عُبِدَ بِهِ الرَّحمان و اکتُسب به الجنان»؛ (کلینی، ۱/۱۱) عقل چیزی است که با آن خدا پرستش شود و بهشت به دست آید. مؤید این روایت، روایتی است از رسول گرامی اسلام خطاب به علی(ع) که فرمود: «یا علی العقل ما اکتسِبَ به الجنه و طُلبَ به رضیَ الرَّحمان»؛ (مجلسی، ۷۴/۵۹، روایت ۳) ای علی، عقل چیزی است که با آن بهشت تحصیل می شود و رضای خدای رحمان به دست می آید. در برخی روایات عقل به عنوان قوّه حدس، تخمین و شناخت غایب از حاضر معرفی شده است.
چنان که علی(ع) می فرماید: «العقل الاصابهٌ بالظّن و معرفه مالم یکن بما کان»؛ (ناظم زاده قمی، ۱۳۷۵: ۴۱۱، به نقل از: ابن ابی الحدید، ۲۰/۳۳۱) عقل نیروی رسیدن به واقع یا حدس و تخمین و آگاهی یافتن آنچه آشکار نیست به کمک چیزی که آشکار است، می باشد. پیداست که این روایت به جنبه نظری عقل اشاره دارد، همان طور که روایت زیر به جنبه عملی آن، اشاره دارد، چنان که از رسول خدا(ص) نقل شده است که: «رأس العقل بعد الایمان باللّه مُداراه الناس فی غیرِ ترکِ حقٍ»؛ (مجلسی، ۷۴/۱۴۵، روایت ۴۹) قله خردمندی بعد از ایمان به خدای سبحان، مدارا کردن با مردم است در جایی که موجب ترک حقی نشود. در روایت دیگری نیز کامل ترین مردم از جهت عقل کسی معرفی شده است که خایف ترین و مطیع ترین مردم نسبت به خدای سبحان باشد و کم عقل ترین مردم کسی است که از سلطان (جور) بترسد و مطیع ترین کس در اجرای اوامر او باشد.
قال رسول اللّه (ص): «أکملُ الناس عقلاً اخو فهم للّه و اطوعَهم لَهُ وَ أنقَصَ الناس عقلاً اَخو فَهمْ لِلسُّلطان و اطوعَهم لَه»؛ (همان، ۷۴/۵۸، روایت
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.