تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت کامل رحلت مادر شهید قبل از چهلم فرزند؛ انتخابی مطمئن برای ارائه‌ای حرفه‌ای

اسلایدهایی آماده برای استفاده:

فایل فایل پاورپوینت کامل رحلت مادر شهید قبل از چهلم فرزند شامل 26 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائه‌های رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده می‌باشد.

ویژگی‌هایی که فایل فایل پاورپوینت کامل رحلت مادر شهید قبل از چهلم فرزند را متمایز می‌کند:

  • طراحی بصری حرفه‌ای:فایل پاورپوینت کامل رحلت مادر شهید قبل از چهلم فرزند با بهره‌گیری از رنگ‌بندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
  • سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شده‌اند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
  • وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربه‌ای بدون نقص را فراهم می‌سازد.

استاندارد بالا در تولید محتوا:

فایل فایل پاورپوینت کامل رحلت مادر شهید قبل از چهلم فرزند با رعایت اصول حرفه‌ای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش می‌باشد.

نکته مهم:

در صورت مشاهده نسخه‌هایی با کیفیت پایین‌تر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخه‌های غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل رحلت مادر شهید قبل از چهلم فرزند تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل رحلت مادر شهید قبل از چهلم فرزند را دریافت کرده و ارائه‌ای حرفه‌ای و متمایز تجربه نمایید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل رحلت مادر شهید قبل از چهلم فرزند :

شهادت مرزوق ابراهیمی است. روایت جذاب از زندگی سخت و پر مشقت زنان و نقش آنان در مقاومت بسیار خواندنی و تاثرانگیز است. روایت ‌های خواندنی بسیاری در کتاب «شماره پنج» وجود دارد، اما یکی از عجیب ‌ترین و دلخراش ‌ترین آنها داستان شهادت مرزوق ابراهیمی است. مرزوق از بچه ‌های سپاه آبادان بود که خانواده ‌اش رفته بودند گناوه. خانواده که چه عرض کنم، مادر پیر و خواهر بیمارش. وضع مالی خیلی خوبی هم نداشتند: « مرداد سال آقای محسن ‌پور از تعاون سپاه به من زنگ زد و گفت: «خواهر جوشی! مادر مرزوق ابراهیمی اومده یه شب دو شب پیشتون توی خوابگاه بمونه تا کارشون انجام بشه.» مادر مرزوق از گناوه حرکت کرده بود، صبح رفته بود ماهشهر، امریه گرفته بود و به‌سختی خودش را رسانده بود آبادان. آقای محسن‌ پور فرستادش دَرِ بسیج؛ بچه ‌ها گفتند: «بیا یه پیرزن فرتوت ضعیف اومده.» بردمش بسیج، بالا پیش خودمان. صبحانه بهش دادیم. گفتم: «مادر چقدر زود اومدی؟ کجا بودی؟ از کجا اومدی؟» گفت: «خونه مون گناوه است، ولی اومدم دیشب ماهشهر خوابیدم، حالا صبح امریه گرفتم اومدم.» گفتم: «حالا اومدی توی این منطقه جنگی با این حال و هوا برای چی؟» گفت: «برای پسرم نامزد کردیم، به من قول داده بود دو ماه بگذره بیاد مراسم عروسی بگیره، حالا نیومده؛ منم گفتم تا خودم نَرَم دنبالش، جبهه رو ول نمی‌ کنه.» برای ما تعریف کرد: «براش لباس خریدم، گونی برنج خریدم، می ‌خوام براش مراسم بگیرم و حالا اومدم دنبالش. می ‌خوام دومادش کنم.» گفتم: «خوش اومدی، بفرما صبحونه.» صبحانه را گذاشتیم جلویش. از خبر عروسی در آن دود و دم و خون و آتش خوشحال شدیم.» مشکل اما وقتی شروع می ‌‌شود که آقای محسن ‌پور با خانم جوشی تماس می ‌گیرد و اطلاع می‌ دهد که مرزوق در آبادان ترکش خورده و شهید شده است. حالا خانم جوشی باید به مادری که می ‌خواهد پسرش را ببرد برای عروسی، خبر شهادتش را بدهد. از آن ‌طرف پیرزن کم‌ طاقت است و مدام می ‌پرسد که چرا پسرش نمی ‌آید. می ‌خواهد تلفن کنند و بیسیم بزنند تا پسرش زودتر برسد. «بچه ‌ها هر کدام شان که می ‌آمدند و ماجرا را می ‌فهمیدند می ‌رفتند توی آبدارخانه گریه می‌ کردند و برمی‌ گشتند جلوی این مادر می ‌خندیدند. به ‌خدا روانی شده بودیم. من خودم دیوانه شده بودم. نمی ‌دانستم چکار کنم، گریه کنم؟ بخندم؟ جلویش می ‌خندیدم و می ‌رفتم بیرون گریه می ‌کردم. می‌ گفتم: «حالا خدایا! چی بگم؟ چی نگم؟» از بس که هول شده بودم و نمی ‌دانستم چطوری سرگرمش کنم، مدام سؤال‌ هایم را تکرار می ‌کردم. صد بار به من اسم نامزدش را گفته بود، ولی دوباره ازش می ‌پرسیدم. خودش هم شک کرده بود. پشت سر هم می ‌پرسیدم: «اسم نامزدش چیه؟» می‌ گفت فلانی. از بس که قاطی کرده بودم پنج دقیقه می ‌رفتم توی آبدارخانه گریه می ‌کردم، چشم ‌هایم را پاک می‌کردم و برمی‌ گشتم، دوباره می ‌گفتم: «خب می ‌خواین چیکار براش بکنین؟» سؤال ‌های بی ‌ربط می‌پرسیدم.»

هر طور هست آن روز پیرزن را در اتاق نگه می‌ دارند و سرش را گرم می ‌کنند اما مادر مرزوق طاقتش را از دست می‌ دهد. خانم جوشی می ‌گوید: «تا شب در اتاق نگهش داشتیم. شب که شد، بی ‌تاب شد؛ شروع کرد به گریه ‌کردن. گفت: «نکنه پسرم شهید شده؟ نکنه بدون مرزوق می‌ خوام برم؟ اصلاً من به دلم بد افتاده، دلم یه‌ جور شور می ‌زنه.» گفتم: «برای چی؟ شور نزنه. حالا شما استراحت بکن ان‌شاءالله یه کاریش می ‌کنیم، عجله نکن.» می‌ گفت: «نه، من عجله ندارم، ولی دیگه دلم طاقت نداره. نمی ‌دونم چم شده.» گفتیم: «هیچی نشده.» با اینکه شب خبر شهادت پسرش را نداده بودیم، ولی توی خواب ناله می ‌کرد و بی قرار بود.» فردا صبح وقتی می‌ بینند راه چاره ‌ای نیست چند تا از همسران و مادران شهدا را جمع می‌ کنند تا خبر شهادت مرزوق را به مادر پیرش بدهند.

«چند تا از خانواده شهدا آمدند. بچه ‌های بسیج هم بودند. انگار خودش فهمیده بود. شروع کردیم و چیزهایی گفتیم: «عزا مال خودمونه، عروسی مال خودمون.»

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *