تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل بازنگری در پوزیتیویسم منطقی، متفاوت ارائه دهید

فایل فایل پاورپوینت کامل بازنگری در پوزیتیویسم منطقی شامل 120 اسلاید آماده است که می‌تواند محتوای شما را به شکلی حرفه‌ای، منسجم و چشم‌نواز به مخاطبان منتقل کند.

برتری‌های فایل فایل پاورپوینت کامل بازنگری در پوزیتیویسم منطقی در یک نگاه:

طراحی منحصربه‌فرد
فایل پاورپوینت کامل بازنگری در پوزیتیویسم منطقی با بهره‌گیری از اصول زیبایی‌شناسی و ترکیب رنگ‌های مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما می‌دهد.
راه‌اندازی فوری
فایل فایل پاورپوینت کامل بازنگری در پوزیتیویسم منطقی نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
وضوح عالی
اسلایدها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.

همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل بازنگری در پوزیتیویسم منطقی هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهایی‌شده و تست‌شده ارائه می‌شود.

توصیه مهم: نسخه‌هایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل بازنگری در پوزیتیویسم منطقی اما خارج از منبع رسمی منتشر می‌شوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.

همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل بازنگری در پوزیتیویسم منطقی :

نویسنده: مهدی نسرین(۱)

۱. مقدمه

مایکل فریدمن(۲) در دهه ی ۸۰ و ابتدای دهه ی ۹۰ میلادی مجموعه مقالاتی را به چاپ رساند که هدفشان عموما این بود که نشان دهند تعبیر استاندارد درباره ی آموزه های حلقه ی وین و آرای پوزیتیویست های منطقی بسیار مغشوش، مغلوط، نادقیق و دور از واقعیت است. در باب علل به وجود آمدن چنین تصویری، البته، جز فریدمن، متخصصین تاریخ فلسفه مقالات و کتاب هایی به چاپ رسانده اند؛ (مثلاً Giere & Richardson 1998)؛ اما فریدمن در این مجموعه مقالات دو هدف جدی دیگر را هم (سوای ریشه یابی این مسئله) دنبال می کند: اول این که چرا پوزیتیویسم منطقی به یک بازنگری جدی نیاز دارد و دوم این که چه چیز از این بازنگری نصیب پژوهشگران حوزه ی فلسفه ی تحلیلی می شود. این مجموعه مقالات اساس کتاب فریدمن به نام فایل پاورپوینت کامل بازنگری در پوزیتیویسم منطقی(۳) را تشکیل می دهند که به سال ۱۹۹۹ انتشارات کمبریج آن را چاپ نموده است. در این مقاله به بررسی این کتاب و دیدگاه فریدمن می پردازم.

۲. چرا بازنگری؟

به نظر می آید در دانشکده های فلسفه ی سراسر جهان چیزی به نام یک مکتبِ فلسفیِ ابطال شده وجود ندارد. گرچه امروز از نظر علمی (نه تاریخ علمی)، بسیاری از نظریه های علمی ارسطو نادرست، ساده انگارانه و بی اهمیت خوانده می شوند، امّا بخش بزرگی از دست اندرکاران دانشکده های فلسفه و مجلات فلسفی سرگرم مجادله بر روی آرای فلسفی او هستند. به این ترتیب، هنوز نظریه های فلسفی ارسطو نه فقط از لحاظ تاریخی بلکه از لحاظ فلسفی جالب، غامض و مهم به نظر می رسند. وضع بسیاری از فلاسفه و مکاتب فلسفی پیش از ارسطو و پس از وی نیز چنین است. اما عجیب است که یک نحله ی فلسفه ی علمی که اعضای آن تمام تلاش خود را انجام داده اند تا فلسفه ای را که معرفی می کنند با انقلابات عظیم علمی زمانشان سازگار باشد از این قاعده مستثنا شده است. داشتن برچسب افلاطونی یا ارسطویی به خودی خود برای یک نگرش فلسفی چندان خطرناک نیست، اما داشتن برچسب پوزیتیویستی با غلط بودن مترادف است. این نگرش ساده انگارانه، البته، باعث شده است که دانش جویان و محققین حوزه ی فلسفه ی تحلیلی چندان به بررسی و تحلیل این مکتب فلسفی غلط` وقعی ننهند. در فاصله ی این نیم قرنی که از فروپاشی پوزیتیویسم منطقی می گذرد،(۴) نگرش غالب این بوده است که وظیفه ی فیلسوف ها در قبال این مکتب، عیان کردن شکست ها و برشمردن خطاهای آن است. هر چقدر هم فاصله ی تاریخی ما با دوران اوج حلقه ی وین بیش تر می شود این نگرش شکل افراطی تر و ساده انگارانه تری به خود می گیرد؛ به طوری که پوزیتیویسم منطقی به صورت مکتبی درآمده است که با چند عبارت ساده (نظیر قایل بودن به اصل تحقیق پذیریِ معنا و طرد متافیزیک) معرفی می شود. این نحوه نگرش به آرای پوزیتیویست های منطقی «مولّد نظریه های بسیار گمراه کننده ای در مورد ریشه ها، انگیزه ها و اهداف فلسفی حقیقی جنبش پوزیتیویستی شد» (ص۲).(۵) نهایتا پوزیتیویسم منطقی به شکل مکتبی درآمد که تنها از دیدگاه تاریخی و نه فلسفی با اهمیت به نظر می رسید و ارزشی جز عبرت آموزی(!) نداشت. حال آن که پوزیتیویسم منطقی یکی از جریانات اصلی در شکل دهی فلسفه ی تحلیلی و فلسفه ی علم در قرن بیستم است و البته در تغییرات بنیادی فلسفه ی سنتیِ آلمان در کنار نو کانت گرایی مکتب ماربورگ به رهبری کاسیرر، پدیدارگرایی هوسرل و آموزه های هایدگر نقش مهمی ایفا کرده است. تنها با یک بررسی دقیق و بی طرفانه در آرای اعضای اصلی حلقه ی وین نه متون دست دوم درباره ی پوزیتیویسم منطقی می توان به یک درک جامع و واقع بینانه از آموزه های فلسفی آنها رسید. این درک صحیح نشان می دهد که چرا اهمیت کار فلسفی آنها صرفا تاریخی نیست؛ به عبارت دیگر، باید با بازنگری در آرای حلقه ی وین تلاش شود تصویری صحیح از این مکتب فلسفی به دست داده شود، دقیقا مشخص شود پروژه ی آنها در چه نقاطی شکست خورده است و چه بهایی برای ترمیم این نقاط باید پرداخت. این وظیفه ای است که فریدمن در این کتاب پی می گیرد: به دست دادن یک تصویر صحیح و بی طرفانه از پوزیتیویسم منطقی. گرچه این برنامه به خودی خود بسیار سنگین و البته ارزشمند است، اما به نظر من ارزش کار فریدمن در نتایج متهورانه ای است که او از این برنامه می گیرد. به طور کلی او دو نتیجه ی شگفت آور را به خوانندگانش معرفی می کند: اولاً پوزیتیویسم منطقی در نقاط بسیار حساسی تمایزاتی دقیق با تجربه گرایی سنتی دارد و بعضا از تجربه گرایی فاصله می گیرد؛ ثانیا ریشه ی بسیاری از آرای جالب توجه فلاسفه ی علم و فلاسفه ی تحلیلیِ پسا پوزیتیویست (به طور خاص کواین(۶) و کوهن(۷))(۸) را می شود در آرای اعضای حلقه ی وین و به خصوص کارنپ(۹) یافت.

۳. ساختار کتاب

کتاب از یک مقدمه و سه فصل تشکیل شده است. فصل نخست، که چهار بخش دارد، به بررسی دیدگاه های حلقه ی وین در مورد هندسه، نسبیت و قرارداد می پردازد. در فصل دوم، که دو بخش دارد، کتاب برسازی منطقی جهان(۱۰) نوشته ی کارنپ بررسی می شود. فصل سوم، با سه بخش، به معرفی و نقد دیدگاه پوزیتیویست ها درباره ی منطق، ریاضیات و صدق های تحلیلی اختصاص یافته است.

پیش از آن که وارد مباحث این ده قسمت (مقدمه و نه بخش) شویم، توضیح این نکته مفید خواهد بود که به طور کلی فریدمن در فصل اول به بررسی آرای شلیک،(۱۱) رایشنباخ(۱۲)، و ویل (و البته تا حدودی کارنپ) پرداخته است و دو فصل دیگر عمدتا دربرگیرنده ی آرای کارنپ است. به این ترتیب حضور کارنپ در مباحث این کتاب وسیع تر از سایر اعضای حلقه ی وین است و فریدمن هم، برای پیش بردن ادعاهای خود، بیش از هر چیز بر نوشته های کارنپ تکیه کرده است.

۴. برداشت های ناصحیح

فریدمن در مقدمه ی کتاب سعی می کند رایج ترین برداشت های ناصحیح از پوزیتیویسم منطقی و نسبت های ناروا به آن را معرفی، بررسی و نقد کند. از نظر وی شایع ترین برداشت غلط از پوزیتیویسم منطقی این است که این مکتب به عنوان یک مکتب بنیان گرا معرفی می شود. می گویند پوزیتیویست ها در جست وجوی به دست دادن یک «نقطه اتکای ارشمیدسی» برای توجیه معرفت علمی (چه تجربی و چه صوری) بوده اند. به نظر می آید که این بنیانِ موجه را منطق صوری، به شکلی که فرگه(۱۳) صورت بندی کرده است، برای ریاضیات، و تحویلِ پدیدارگرایانه به داده های حسیِ بلاواسطه، برای علوم تجربی، فراهم می سازد. طبیعی هم هست که با شکست این پروژه های تحویل گرا، پوزیتیویسم منطقی را باید یک برنامه ی شکست خورده به حساب آورد. مطابق این نگرش، فلسفه ی پوزیتیویستی در جست وجوی به دست دادن این بنیان موجه برای علوم است. حال آن که با مراجعه به آرای ابتدایی اعضای حلقه ی وین مشخص می شود که برای آنها فلسفه ی تجربه گرا، نه تنها بنیان مستحکمی برای علوم فراهم نمی کند، بلکه هدف پوزیتیویست های منطقی از فلسفه ای که ارائه می دهند، در واقع، طرد این «لاف زنی ها» است. این فلسفه است که باید خود را با انقلابات علمی هماهنگ کند و اصول خود را در پی تغییر اصول علوم تغییر دهد. از نظر شلیک ارزش فلسفه ی نقادانه ی کانت در این است که «محصول آموزه ی نیوتن درباره ی طبیعت است.» (ص۳) نه این که در پی به دست دادن شرایط تحقق تفکر معقول بوده است. به همین دلیل امروز که انقلابات علمی در فیزیک رخ داده و فیزیک نیوتنی جایش را به نسبیت داده است، فلسفه نیز متناظر با آن باید دچار دگرگونی های اساسی شود. شلیک سپس ادعا می کند که پوزیتیویسم ماخ(۱۴) و نو کانت گرایی کاسیرر هر دو از هضم نتایج نظریه ی نسبیت عاجزند و به این دلیل باید کنار گذاشته شوند. «این اصول علوم دقیقه هستند که ابتدائا، یا حتی انحصارا اهمیت فلسفی اساسی دارند» (همان جا) و هر تغییری در آنها جهان بینی ما را تغییر می دهد.

به این ترتیب (نسبت به علوم دقیقه) فلسفه به هیچ عنوان نقش یک بنیان موجه را ایفا نمی کند؛ بلکه برعکس این علوم اند که بنیان فلسفه محسوب می شوند؛ و وظیفه ی فیلسوف این است که همواره یک چشمش به دنبال تغییرات (و پیشرفت های) علمی باشد و به این ترتیب نظریات فلسفی خود را با آنها هماهنگ کند.

از طرف دیگر انگیزه ی اصلی مکاتب بنیان گرا پاسخ دادن به شک گرایی (افراطی) است. این مکاتب سعی می کنند یک بنیان موجه` و قطعی` برای معرفت به دست دهند که بتوانند در برابر خرده گیری های شکاکان مقاومت کند. گرچه چنین انگیزه ای در برخی نوشته های فلاسفه ی تحلیلی (مثلاً مور(۱۵))، پیش از پوزیتیویست های منطقی دیده می شود، اما پوزیتیویست های منطقی در نوشته هایشان «در هیچ نقطه ای خود را درگیر واژگان سنتی قطعیت`، شک`، توجیه` و نظایر این ها نمی کنند» (ص۴)؛ مثلاً در کتاب Aufbau که در بخش یازده این مقاله دقیق تر به آن می پردازیم کارنپ برای انتخاب عناصر اولیه ی دستگاهِ ساختی اش از یافته های تجربیِ نظریه ی روان شناسی گشتالت استفاده می کند، بی آن که دغدغه ی قطعی و یقینی بودن آنها را داشته باشد؛ علاوه بر این، هدف پروژه ی کارنپ در آن کتاب این نیست که توجیه کند چرا معرفتی که بر پایه ی داده های حسی و به کمک ابزار منطقی به دست آمده قابل اطمینان است؛ «بلکه هدفش این است که با استفاده از پیشرفت های نوین در علوم منطقی (در این مورد، نظریه ی انواع راسل در اصول ریاضیات) به همراه پیشرفت های علوم تجربی (به طور خاص نظریه ی گشتالت)، یک جایگزین برای معرفت شناسی سنتی تهیه کند که به لحاظ علمی ارزشمند باشد» (ص۵).

از طرف دیگر عموما پوزیتیویسم منطقی را ادامه ی جنبش تجربه گرایی سنتی می دانند که با آموزه های فلاسفه ی تجربه گرای انگلیسی نظیر لاک(۱۶) و هیوم(۱۷) شروع شد و به پوزیتیویسم ماخ و اتمیسم منطقی راسل انجامید. به نظر می رسد نکته ی مشترک برای فلاسفه ای که در این گستره قرار می گیرند، این است که داده های حسیِ بلاواسطه، واحدهای سازنده ی معرفت محسوب می شوند. اما نکته ای که فریدمن بر آن انگشت می گذارد این است که «ملاحظات اصلی فلسفی پوزیتیویست ها اصلاً در ادامه ی سنت فلسفی تجربه گرا به وجود نیامده است» (ص۶)، بلکه همان طور که اشاره شد، انگیزه ی اصلی آنها در به دست دادن مکتب فلسفی شان کارهای بنیادی ریمان،(۱۸) لی و هیلبرت در هندسه از یک سو و کارهای اینشتین در فیزیک از سوی دیگر است. به این ترتیب مهم ترین انگیزه ی فلسفیِ آنها را باید در مفهوم شهودیِ کانت از فضا و زمان جست وجو کرد (که با انقلابات علمی یاد شده دچار تغییرات بنیادی شد)، تا تلاش های فلاسفه ی تجربه گرا. در این جا باید توجه کرد که طرد مفهوم تألیفی پیشینی توسط پوزیتیویست ها با انگیزه های تجربه گرایانه صورت نمی گیرد؛ یعنی در ابتدای شکل گیری حلقه ی وین احکام تألیفی پیشینی به این دلیل که از لحاظ تجربی آزمون پذیر نیستند حذف نمی شوند، بلکه به این دلیل کنار گذاشته می شوند که پوزیتیویست ها بر این باورند که هندسه و فیزیک نوین نشان می دهد آنچه به حکم این احکام ضروری و جهان شمول خوانده می شوند، حتی در بعضی موارد درست هم نیستند، چه رسد به آن که ضروری باشند. طبیعی است که با طرد احکام تألیفی پیشینی به این ترتیب آنچه باقی می ماند به مکاتب تجربه گرا شبیه تر است؛ چرا که یا احکام تألیفی داریم که به خاطر وضعیت جهان خارج و تجربه درست اند و یا احکام تحلیلی که به خاطر قراردادهای زبانی درست اند. این موضوع این شبهه را همواره برانگیخته است که اعضای حلقه ی وین در ادعای طرد عناصر پیشینی از تجربه گرایان ملهم بوده و این احکام را به دلیل آزمون ناپذیر بودن کنار گذاشته اند.

از طرف دیگر در بسیاری از آموزه های حلقه ی وین حضور عناصر نو کانتی برجسته تر از عناصر تجربه گراست. در باب این نکته که در ادامه بحث می شود باید اضافه شود که علاوه بر فریدمن فلاسفه ی دیگری هم به بررسی شباهت های کارهای حلقه ی وین با نوکانت گرایان پرداخته اند .(Richardson 1992, 1996)

۵. آرای فلسفی شلیک

کتاب فریدمن با بررسی آرای فلسفی موریتس شلیک آغاز می شود. شلیک بنیان گذار حلقه ی وین بود و تا قبل از آن که در ۱۹۳۶ توسط یکی از دانش جویان نازی دانشگاه وین ترور شود رهبری حلقه را بر عهده داشت و پذیرفتن عضو جدید برای مجالس گفت وگوی فلسفی حتما می بایست با تأیید او صورت می گرفت.(۱۹) درک شلیک از نتایج منطق جدید و کارهای فرگه، راسل و ویتگنشتاین(۲۰) محدود است و او هرگز سعی نکرده برهان های فلسفی خود را مانند کارنپ و رایشنباخ به صورت دقیق منطقی صورت بندی کند؛ اما علی رغم این محدودیت ها در زمینه ی منطق، درک عمیق او از جریان های فلسفی، فیزیکی و ریاضی معاصرش باعث شده است که کارهای فلسفی او بسیار غنی باشند. بی تردید او نقطه ی اتصال فلاسفه ی پوزیتیویست به فلاسفه ی پیش تحلیلی است؛ اتصالی که غالبا مورد غفلت قرار گرفته است.

مهم ترین اثر شلیک نظریه ی عمومیِ معرفت است که شلیک در آن از فلاسفه ی تجربه گرای پیش از خودش فاصله می گیرد. دیدیم که، بنابر نگرش استاندارد، چنین به نظر می رسد که پوزیتیویست های منطقی (تحت تأثیر فلسفه ی تجربه گرا) داده های حسی بلاواسطه را واحدهای معرفت می دانند. به این ترتیب، قطعیت معرفتی این واحدها به کمک ابزارهای منطقی به کل دستگاه معرفت ما سرایت می کند. حال آن که شلیک چنین دیدگاه اتمیستی را به شدت رد می کند. از نظر شلیک معرفت، یک دستگاه در هم تنیده از احکام و قضاوت هاست که مفاهیم معنایشان را بر اساس ارتباط دوجانبه ی خود با دستگاه به دست می آورند. به عبارت دیگر، در این نگاه کل گرایانه به معرفت، عناصر دستگاه معرفتی، مستقل از جای منطقی خود درون دستگاه معنایی ندارند. شلیک در به دست دادن این نگرش کل گرا بیش از هر کس متأثر از کارهای هیلبرت در مبانی هندسه است. از نظر هیلبرت الفاظ و مفاهیم بنیادی هندسه، نظیر نقطه، خط و صفحه معنای مستقل و شهودی ندارند، بلکه باید به کمک نقشی که در یک دستگاه اصول موضوعه ایفا می کنند تعبیر شوند`.(۲۱) شلیک نتیجه می گیرد که معرفت تمایز قاطعی با «آگهی ناشی از شناخت مستقیم» دارد. داده های حسی بلاواسطه لحظه ای، گذرا و فرّار هستند و برخورد مستقیم با آنها معرفت به دست نمی دهد؛ بلکه این داده ها باید درون یک دستگاهِ در هم تنیده از احکام معنی پیدا کنند؛ «به این ترتیب، برای شلیک، برخلاف راسل، معرفتِ ناشی از شناخت مستقیم` یک تناقض نامحتمل است» (ص۱۹).

مشخصا در این جا، شلیک از پوزیتیویسم ماخ و برنامه ی جهان خارجِ راسل فاصله می گیرد؛ چرا که دیگر جهان به مشاهده پذیرها و پدیده ها تحویل داده نمی شود. ما در علوم با عناصر مشاهده ناپذیر بسیاری (نظیر اسپین یا حوزه ی الکترومغناطیسی) سروکار داریم که معنایشان بر اساس نقش منطقی شان در ساختار نظریه های علمی به دست می آید. «بنابراین، گرچه ما نمی توانیم همه ی عناصر علوم نوین را تجربه، شهود یا تصویر کنیم، می توانیم آنها را در تور مجموعه ی مفاهیم به دام اندازیم» (ص۲۰).(۲۲) مشاهده پذیر نبودن یک چیز به این معنی نیست که نمی شود آن را فهمید یا نمی شود به آن معرفت حاصل کرد؛ کافی است خصوصیات صوری این مفهوم یعنی جای منطقی اش در دستگاه معرفتی درک شود.

بدین ترتیب یک دوگانگی بین صورت و محتوا در کار شلیک ظاهر می شود. صورت تنها چیزی است که قابل ارتباط است و می تواند در زبان بیان شود و این قابلیت ارتباط باعث می شود که معرفت بین الاذهانی پدید آید. محتوا اساسا خصوصی و ارتباط ناپذیر است؛ بنابراین موضوع معرفت نیست. از نظر شلیک متافیزیک سنتی مغشوش است، چون تمایز بین صورت و محتوا و بین معرفت و شهود را به درستی درنیافته و در جست وجوی مفهوم متناقض «معرفت شهودی» است.

در نتیجه، نگاه پایین به بالا به معرفت که در آن قطعیت از اتم های معرفتی (داده های حسی) به کل دستگاه سرایت می کند و در آثار تجربه گرایان سنتی به چشم می خورد، در آرای شلیک جایش را به نگاه بالا به پایین می دهد که در آن معنا از کل دستگاه به عناصر سازنده اش منتقل می شود. هر مفهوم فقط درون این مجموعه ی در هم تنیده از احکام معنا دارد.

این نگاه کل گرا به مفاهیم باعث می شود که در پایان این بخش فریدمن نتیجه بگیرد که: «به عبارت دیگر، آنچه ما امروز، نظریه بار بودن(Theory Ladenness) مشاهدات می خوانیم در واقع نقطه ی مشترکی در کارهای پوزیتیویست های اولیه است» (ص۳۳).

نظریه بار بودن مشاهدات نکته ای است که معمولاً در نقد پوزیتیویست های منطقی از آن استفاده می شود؛ چرا که مطابق نگرش استاندارد، آموزه های آنها فاقد عناصر کل گراست. فریدمن در پایان این بخش به این نتیجه ی بدیع می رسد که نه تنها شلیک نگاه اتمیستی را رد می کند، بلکه با مفهوم نظریه بار بودن مشاهدات نیز آشناست.

۶. مبانی هندسه و نظریه ی نسبیت از دید کارنپ و ویل

شکل امروزی اصل توازی در دستگاه هندسه اقلیدسی چیزی شبیه این است: در یک صفحه ی مشخص، از هر نقطه ی خارج یک خط، یک و تنها یک خط به موازات آن می توان رسم کرد. در طول تاریخ همواره گروهی از ریاضی دانان سعی کرده اند اصل توازی را از اصول دیگر اقلیدس استنتاج کنند. بی فایده بودن این تلاش ها به این معنا است که اگر یک دستگاه اصل موضوعی شبیه دستگاه اصل موضوعه ی اقلیدس بسازیم، با این تفاوت که به جای اصل توازی نقیض آن را قرار دهیم (مثلاً ادعا کنیم در آن صفحه ی مشخص و از آن نقطه، کم تر (یعنی صفر) یا بیش تر (یعنی بی نهایت) خط به موازات خط مفروض می توان کشید). آن گاه سازگاری دستگاه تغییر نخواهد کرد؛ به عبارت دیگر، چون اصل توازی منطقا مستقل از اصول دیگر است، می شود بدون آن که دستگاه دچار تناقض منطقی شود، گزاره ای نقیض آن اصل را معرفی کنیم و دستگاه جدیدی بسازیم. به این ترتیب دستگاه های اصول موضوعه ی هندسیِ متفاوتی خواهیم داشت و این اتفاقی است که در ابتدای قرن نوزدهم میلادی روی داد. بروز دستگاه های هندسی متفاوت که از لحاظ سازگاری منطقی ارجحیتی بر یکدیگر ندارند، ریاضی دانان و فلاسفه را با این پرسش روبه رو کرد که «دستگاه هندسه ی درست کدام است؟» از نظر تجربه گرایان (به رهبری گاوس(۲۳)) تجربه می تواند به ما بیاموزد که دستگاه درست` کدام است. همان طور که خود وی تلاش کرد با محاسبه ی مجموع زوایای مثلثی که بر سه قله ی کوه تشکیل داده بود این امر را دریابد. عقل گرایان که تحت تأثیر آموزه های کانت بودند، در مقابل ادعا می کردند که شهود به ما می آموزد که کدام هندسه درست` است. اما از نظر کارنپ این مناقشات ناشی از خلط مفهوم هندسه ی فیزیکی و هندسه ی ریاضی است. او در تز دکترایش (Carnap, 1922) ره یافتِ ریاضی دانان و منطق دانان را به سه بخش تقسیم می کند:

ره یافت شهودی که مطابق آن، هندسه یک دانش تألیفی پیشینی است و قضایای آن احکامی است درباره ی فضای واقعی که شرایط متحقق شدن تجربه را فراهم می کند.

ره یافت فیزیکی که مطابق آن، هندسه یک دانش تجربی است و وضعیت فضای فیزیکی مشخص می کند کدام دستگاه هندسه ی ریاضی صحیح است.

ره یافت صوری که مطابق آن هندسه دستگاهی است قراردادی از مجموعه ای از اصول سازگار.

فریدمن در بخش دوم فصل اول کتابش به بررسی نگاه کارنپ و ویل به مقوله ی فضا می پردازد. از نظر کارنپ سه ره یافتِ یاد شده به سه نوع مختلفِ فضا ارجاع می دهند و در واقع با هم توافق دارند؛ چون مناقشه در مورد یک فضای مشخص نیست. به عبارت دیگر، معنای واژه ی «فضا» در هر ره یافت، با دیگری متفاوت است. از طرف دیگر، استفاده از دستگاه های هندسه ی غیراقلیدسی در نظریه ی نسبیت باعث می شود که این تفکر که این دستگاه ها صرفا دستگاه های صوری هستند و به درک ما از فضای فیزیکی کمک نمی کنند کنار گذاشته شود. این بخش با بررسی تأثیر نظریه ی نسبیت بر درک اعضای حلقه ی وین از فضا پایان می گیرد.

۷. هندسه، قرارداد و پیشینی نسبی

«پوزیتیویست های منطقی بر این باور بودند که گرچه کانت در این اندیشه که هندسه ی اقلیدسی تألیفی پیشینی است بر خطا بوده است و ما می توانیم به جای آن هندسه از هندسه های غیراقلیدسی در نظریه های فیزیکی استفاده کنیم، اما این مسئله که آیا جهان اقلیدسی است یا غیراقلیدسی به هیچ وجه یک پرسش تجربیِ خشک و خالی نیست» (ص۶۰).

به این ترتیب نگرش ایشان به هندسه نه دقیقا کانتی است و نه لزوما تجربه گرا. فیلسوفی که در به دست دادن این درک جدید از هندسه تلاش های وافری انجام داده رایشنباخ است. از نظر رایشنباخ درون هر نظریه ی علمی دو دسته از اصول را می توان از هم تمییز داد: اصول هم ردیف کننده و اصول ارتباط. اصول ارتباط، قوانین تجربی اند که شامل الفاظ و مفاهیمی هستند که فی الواقع با دقت تعریف شده اند. اصول هم ردیف کننده اصول غیرتجربی اند که شرایط تعریف اصول تجربی را متحقق می کنند. این اصولِ هم ردیف کننده به این ترتیب، پیشینی (ماقبل تجربه) هستند و از این جهت اهمیت دارند؛ اما این پیشینی بودن به معنای ضروری بودن و جهان شمول بودن آنها (پیشینی بودن به معنای کانتی) نیست. برخلاف نظر پیروان کانت، اهمیت این اصول ربطی به «نحوه ی کشف یا مدت اعتبارشان» (ص۶۲) ندارد. اما تجربه گرایانِ سنتی نیز، چون بین این اصول و قواعد تجربی تمایز قایل نبودند بر خطا هستند. این اصول که خود می توانند تغییر پیدا کنند چارچوب سازنده ی نظریه های تجربی اند. رایشنباخ عنوان مناقشه آمیز «تألیفی نسبی» را برای این مفهوم انتخاب می کند. از نظر رایشنباخ، شلیک در طرد مطلق مفهوم تألیفی پیشینی کانت یک بخش مهم و بااهمیت را مورد غفلت قرار داده است و آن این است که این اصول پیشینی جزء سازنده ی(۲۴) قوانین تجربی هستند و شرایط تحقق اصول تجربی را فراهم می کنند. شلیک در مقابل و تحت تأثیر پوانکاره،(۲۵) رایشنباخ را متقاعد می کند که از عنوان قراردادی به جای پیشینی نسبی استفاده کند (ص۶۳). گرچه رایشنباخ خود معتقد است مجادله ی او و شلیک بر سر الفاظ است، اما فریدمن در این بخش می کوشد نشان دهد چه تمایزاتی بین مفهوم قرارداد، به شکلی که شلیک و پوانکاره به کار می بردند، و مفهوم پیشینی نسبی، به صورتی که رایشنباخ به کار می برد، وجود دارد. وارد شدن بحث قراردادگرایی در این بخش موجب می شود تا فریدمن درباره ی تأثیرات پوانکاره بر حلقه ی وین و تمایز مفهوم قراردادگرایی پوزیتیویست های منطقی با پوانکاره در آخرین بخش فصل اول صحبت کند.

۸. قراردادگرایی پوانکاره و پوزیتیویست های منطقی

شاید ویتگنشتاین در بین فلاسفه ی آلمانی زبان بیش ترین تأثیر را بر حلقه ی وین گذاشته باشد؛ اما عنوان بیش ترین تأثیر از سوی فلاسفه ی غیرآلمانی زبان بیش تر متوجه کل گرایان و قراردادگرایان فرانسوی است تا اتمیست ها و تجربه گرایان انگلیسی. روشن است که این تأثیرگذاری و تأثیرپذیری هم نیاز به بازنگری دارد.

شاید پوانکاره، فیلسوف بزرگ فرانسوی، نخستین فردی باشد که مسئله ی معادل بودن تجربی نظریه های علمیِ متفاوت را مطرح کرد. مثال کلاسیک پوانکاره درباره ی دو نظریه ی متفاوت درباره ی یک میدان حرارتی است. در یک نظریه فرض می کنیم که در یک فضای بی نهایت غیراقلیدسی زندگی می کنیم؛ یعنی در جهانی با انحنای ثابت منفی؛ و در دیگری فرض می کنیم که در فضای داخلی یک کره ی اقلیدسی هستیم، ولی میدان حرارتی باعث می شود هر اندازه اجسام به سطح کره نزدیک شوند منقبض گردند. در این جا «با مورد معادل بودن مشاهدتی روبه روییم و، بنابراین، هیچ واقعیت تجربی ای نمی تواند ما را وادار کند که توصیف اقلیدسی یا غیراقلیدسی را به عنوان یگانه توصیف صحیح انتخاب کنیم» (ص۷۱۷۲).

مسئله ی معادل بودن تجربیِ نظریه ها بعدا در کارهای شلیک و کارنپ نمود پیدا می کند. کارنپ معتقد است که استفاده از دستگاه های هندسه ی ریاضی مختلف در نظریه ی نسبیت صرفا قراردادی است. ما می توانیم فضا را غیراقلیدسی فرض کنیم و نظریه ی نسبیت را با صورت بندی اینشتین بپذیریم، یا می توانیم فضا را اقلیدسی فرض کنیم و نظریه ی خود را به کمک ضرایب تصحیح کننده دوباره صورت بندی کنیم. این دو صورت بندی متفاوت از لحاظ تجربی معادل اند. کارنپ عنوان می کند که این موضوعی است که پوانکاره وعده اش را داده بود. از سوی دیگر، شلیک معتقد است علاوه بر این ها استفاده از این دستگاه های متفاوت به درک عمیق تر ما از نظریه ی نسبیت و مفهوم قرارداد منجر می شود.

اما فریدمن براین باور است که درک پوزیتیویست های منطقی ازمفهوم قراردادگرایی، تفاوت هایی اساسی با آرای پوانکاره دارد: اولاً باید توجه کرد که استدلال پوزیتیویست های منطقی در مورد معادل بودن دستگاه های هندسه ی ریاضی مختلف در قبال یک نظریه ی فیزیکی، چیزی خاص در مورد هندسه نمی گوید و «به همان خوبی می تواند بر هر بخش نظریه ی فیزیکی اطلاق شود» (ص۷۳). این استدلال تنها نشان می دهد که هندسه به صورت مجزا نتیجه ی تجربی ندارد و نتایج تجربی تنها وقتی میسر است که آن را با فرضیات دیگر ترکیب کنیم. به این ترتیب به نظر می رسد این استدلال بیش تر تأییدی باشد بر تز دوهم کواین که همه ی نظریات فیزیکیِ منفرد، برای استنتاج نتایج تجربی از آنها، به فرضیات کمکی احتیاج دارند؛ ثانیا درک پوانکاره از هندسه ی فیزیکی با درک پوزیتیویست های منطقی اختلاف دارد. از نظر پوانکاره فرضیات به سه دسته تقسیم می شوند:

اول آنهایی که در مقابله با تجربه قابل تأییدند؛

دوم آنهایی که بی آن که قادر باشند ما را به خطا بکشانند، در مشخص کردن نظریات مفیدند؛

سوم آنهایی که قراردادی اند.

در سلسله مراتبی که پوانکاره از علوم ارائه می دهد هندسه به نوع دوم تعلق دارد؛ یعنی چیزی بسیار شبیه به مفهوم تألیفی پیشینیِ کانت. اما پوزیتیویست های منطقی معتقد بودند که نظریات اینشتین کاملاً با مفهوم تألیفی پیشینی در تضاد است و چون فلسفه وظیفه دارد خود را با تغییرات بنیادی در فیزیک وفق دهد، این مفهوم کانتی باید کنار گذاشته شود. پس پوزیتیویست های منطقی با اتکا به مفهوم قرارداد، در پی یافتن موضعی بودند که نقطه ی میانی و واسطه ی «بین فلسفه ی سنتی کانت و تجربه گرایی سنتی باشد» (ص۸۱). به عبارت دیگر، مفهوم قرارداد این کارکرد را در نظریات حلقه ی وین دارد که چهارچوب نظریه های علمی را مشخص می کند، اما خود تغییرپذیر و تعویض پذیر است؛ و این عنصری است که در آرای پوانکاره یافت می شود. پس باید دقت کرد که آنچه را حلقه ی وین قراردادی به شمار می آورد (مثل منطق و هندسه)، لزوما آن چیزی نیست که پوانکاره قراردادی به شمار می آورد؛ اما مفهوم قرارداد تا حدود زیادی نقش واحدی در فلسفه ی علم پوانکاره و پوزیتیویست های منطقی (به خصوص کارنپ) ایفا می کند.

فریدمن در ادامه ی این بخش توضیح می دهد که چرا به کمک نظریه ی نسبیت می توان نشان داد که نگاه پوانکاره به فیزیک اشکالاتی دارد که نظر پوزیتیویست ها به هندسه عاری از آنهاست.

۹. بازنگری در Aufbau کارنپ

فصل دوم کتاب که شامل دو بخش است به بررسی اثر بسیار مهم کارنپ، بازسازی منطقی جهان، می پردازد. کارنپ این کتاب را بین سال های ۱۹۲۵۱۹۲۲ و در حالی که هنوز به عضویت حلقه ی وین درنیامده بود نوشت. عنوان نخست کتاب، از آشفتگی تا واقعیت است، اما بعد از آن که کارنپ به دعوت رایشنباخ بخش هایی از کتاب را برای اعضای حلقه ی وین ارائه می دهد، عنوان کتاب را به بازسازی منطقی جهان تغییر می دهد.(۲۶) بنابر نگرش استاندارد، هسته ی مرکزی دیدگاه پوزیتیویسم منطقی، آموزه ی تأییدگرایی است. مطابق این آموزه معنای شناختی گزاره های علمی نهایتا روش تحقیق تجربی آنهاست. در نتیجه، این آموزه دو بخش سازنده و مخرب دارد. بخش مخرب آن، نگرش ضد متافیزیکی پوزیتیویستی است. به این ترتیب که چون گزاره های متافیزیکی تأییدناپذیرند، فاقد معنای شناختی اند و در نتیجه باید از حوزه ی جملات معنادار خارج شوند؛ بخش سازنده ی آن جست وجو و توضیح این امر است که چگونه گزاره های غیر متافیزیکی علمی به الفاظی ترجمه می شوند که تنها به داده های حسی ارجاع دارند.

مطابق این نگاه، اهمیت Aufbau در تلاشی دقیق و جزء به جزء برای اجرای این تحویل پدیده گرایانه است. چنان که مثلاً کواین در مقاله ی معروفش «دو جزم تجربه گرایی(۲۷)» می نویسد: «تحویل گرایی افراطی، که گزاره ها را به عنوان واحدِ معنا می گیرد، وظیفه ی خود می داند که زبانی بر اساس داده های حسی مشخص کند و نشان دهد چگونه بقیه ی متون معنادار، جمله به جمله، به آن قابل ترجمه اند. جرقه ی این پروژه را کارنپ در Aufbau زده است» .(Quine, 1951, P.39)

با توجه به این که معمولاً فلاسفه این پروژه را یک پروژه ی شکست خورده می دانند (و البته خود کارنپ هم به این شکست اذعان دارد)، همه ی اهمیت Aufbau در این است که نشان دهد چگونه یک برنامه ی تحویل گراییِ پدیده گرا ناموفق خواهد بود. از نظر فریدمن، این نگاه اساسا به بیراهه رفته است. درست است که Aufbauتلاش موشکافانه و عظیمی است برای یک تحویل پدیده گرایانه، و درست است که این تلاش شکست می خورد، اما صرف تمرکز بر روی این موضوع، منجر به «انحراف» از پیش زمینه و انگیزه ی فلسفی کارنپ و در نتیجه، «انحراف» از پیش زمینه و انگیزه ی فلسفی پوزیتیویسم منطقی در قرن بیستم خواهد شد (ص۹۰). تصویری که از Aufbauداده می شود این است که به کمک ابزار قدرتمندی که منطق جدید و نظریه ی مجموعه ها در اختیار کارنپ قرار داد

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *