تعداد بازدید
4 بازدید
ریال98.000

توضیحات

دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل رمضان آن سالها (گزارشی از مراسم روزه داری و وعظ و خطابه در روزگار قبل از مشروطه) – تجربه‌ای بی‌نظیر در ارائه!

پاورپوینتی شیک و استاندارد:

فایل فایل پاورپوینت کامل رمضان آن سالها (گزارشی از مراسم روزه داری و وعظ و خطابه در روزگار قبل از مشروطه) شامل 56 اسلاید طراحی‌شده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint می‌باشد.

چرا فایل فایل پاورپوینت کامل رمضان آن سالها (گزارشی از مراسم روزه داری و وعظ و خطابه در روزگار قبل از مشروطه) گزینه‌ای عالی است؟

  • گرافیک حرفه‌ای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل رمضان آن سالها (گزارشی از مراسم روزه داری و وعظ و خطابه در روزگار قبل از مشروطه) با طراحی مدرن و چشم‌نواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل می‌کنند.
  • کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت به‌گونه‌ای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
  • آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل رمضان آن سالها (گزارشی از مراسم روزه داری و وعظ و خطابه در روزگار قبل از مشروطه) از قبل تنظیم‌شده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.

تضمین کیفیت و دقت بالا:

این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائه‌های حرفه‌ای می‌باشد.

نکته قابل توجه:

برخی نسخه‌های غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل رمضان آن سالها (گزارشی از مراسم روزه داری و وعظ و خطابه در روزگار قبل از مشروطه) با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل رمضان آن سالها (گزارشی از مراسم روزه داری و وعظ و خطابه در روزگار قبل از مشروطه) را دریافت کنید و یک ارائه بی‌نظیر داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل رمضان آن سالها (گزارشی از مراسم روزه داری و وعظ و خطابه در روزگار قبل از مشروطه) :

باری اول از شب های رمضان بگویم که تا صبح آمد و شد آزاد بود و در غیر رمضان ساعت هشت یعنی دو از شب گذشته در میدان ارک و سربازخانه های شهر طبلی می زدند که آن را ورچین ورچین می گفتند و معنایش این بود که دکاندارها تخته های دکان را جمع کنند و رو به خانه بروند، بعد ساعت نه، یعنی سه از شب گذشته شیپوری می کشیدند که آن را بگیر و ببند می خواندند و هرکس بعد از شیپور سه بدون اسم شب از خانه بیرون می آمد او را می گرفتند و تا صبح در سربازخانه نگاه می داشتند. هر محله ای مثل کلانتریهای امروز یک سربازخانه داشت و بعد از ساعت نه یکی از سربازها که به اصطلاح کشیک داشت جلوی سربازخانه می ایستاد و تا صدای پا می شنید به زبان ترکی داد می زد «گلن کیم» (کی می آید)، بعد اگر اسم شب می دادند رها می شدند و الا در سربازخانه توقیف بودند.

پدرم که مرد ملائی بود برای ما نقل می کرد در یکی از شب های سرد زمستان که اتفاقاً شب جمعه بود منزل مرحوم عزالدوله (عبدالصمد میرزا) برادر ناصرالدین شاه به شام دعوت داشتیم. شام تا ساعت چهار از شب گذشته طول کشید. موقع حرکت فراش های حضرت اقدس والا اسم شب را به فانوس کش ما گفتند، ما هم با اطمینان خاطر راه افتادیم و همین که به سربازخانه اولی رسیدیم سرباز فریاد زد «گلن کیم»؟ فانوس کش اسم شب را گفت. اما سرباز ول کن نبود. من (پدرم) نزدیک رفتم که از ماجرا خبردار شوم، سرباز تا چشمش به من افتاد در دلش باز شد که ای آقا! تو هر شب می روی خانه شاهزاده ها و رجال و اعیان سینه مرغ می خوری حالا هم می روی زیر کرسی گرم می خوابی، من توی این سرما با شکم گرسنه کشیک می دهم و هر وقت گلن کیم می گویم تو اسم شب تحویل می دهی، من اسم شب را قبول ندارم، یک شب هم به جای اسم شب پول بده.

به هر حال از شب غره رمضان تا غره شوال عبور و مرور آزاد بود. یک دسته از مردم هر شب بعد از افطار به مسجدها می رفتند و قرآن مقابله می کردند، و دسته دیگر در قهوه خانه ها پای نقل و قصه و شاهنامه خوانی می نشستند، دسته ای هم تا صبح در قمارخانه ها با آس و گنجفه سر و کار داشتند. عده ای هم برای شب نشینی و دید و باز دید می رفتند. حمام های مردانه و زنانه اول افطار تعطیل می شد و از ساعت نه یعنی سه از شب گذشته بوق حمام به گوش می رسید. بوق حمام یک نوع شیپور شیشه ای بود که باز شدن حمام را خبر می داد. در شب های رمضان از ساعت نه تا سپیده دم حمام ها باز می ماند و مؤمنین و مؤمنات فانوس به دست تا در حمام با هم بودند! آن یکی حمام مردانه و دیگری حمام زنانه می رفت و هر کدام زودتر بیرون می آمد فانوس به دست منتظر دیگری می ایستاد تا با هم به خانه بر گردند.

ماه وفور نعمت

لقب مخصوص ماه رمضان ماه شکم بود، چون در آن ماه مبارک شکم از عزا در می آمد. مهم ترین سفره های افطار و سحر در منزل مرحوم اتابک عین الدوله، مرحوم ساری اصلان، مرحوم مستوفی الممالک، مرحوم صاحب اختیار، مرحوم حاج ملک التجار، مرحوم عزالدوله، مرحوم رکن الدوله، مرحوم کامران میرزا ی نایب السلطنه و غیره گسترده می شد. حال اگر مایل باشید با هم به خانه مرحوم میرزا علی اصغرخان اتابک اعظم برویم. مهمانان علما، سادات و طلاب بودند و هرکدام به جای بلیط ورودیه یک ورقه ای در دست داشتند که مهر اتابک به آن خورده بود.

مهمانان دم در مهر را نشان می دادند و توی تالار می رفتند، در آن جا سنگ تمام نماز مغرب را می خواندند.

بعد پیشخدمت ها پیش افطاری می آوردند. پیش افطاری یعنی نان روغنی، خرما، پنیر، شیر، میوه های فصل، آب گرم، چایی که تا حدی سد جوع می شد.

سپس به سنگ تمام تر عشا را اداء می کردند، آن گاه شام افطار می آوردند، و اما شام افطار که روی سفره می چیدند عبارت بود از آبگوشت، آش، کوفته، شیربرنج، فرنی، ترحلوا، پلو، چلو، شربت، مربا، ترشی، پنیر، سبزی، ماست، برانی و مخلفات دیگر. بیشتر آقایان طلاب همین که سر سفره می نشستند پیش از اینکه شکم خود را سیر کنند دستمال بزرگی از جیب خود در می آوردند یک نان سنگک توی دستمال می گذاردند و مرغ دربسته را با مقداری پلو در آن جا می دادند، پنیر و سبزی و ترشی و تره و حلوا هم به آن می افزودند و بغل دست خود می گذاردند بعد مشغول غذا خوردن می شدند.

بعد از صرف شام به اتاق دیگر می رفتند و پس افطاری می خوردند.

پس افطاری، سینی های پر از پشمک و باقلوا بود. البته زولبیا و بامیه و مسقطی و نان برنجی و چایی و قهوه و قلیان هم دست به دست می گشت.

بعد فانوس ها را روشن می کردند و سرپایین راه می افتادند، دم در به هر طلبه پنج قران و به هر یک از پیشنماز ها و ملاها و وعاظ و روضه خوآنها مبالغ بیشتری توی پاکت گذارده تقدیم می کردند.

هدهد السادات

حالا داستان خانه ساری اصلان و هدهدالسادات را خدمت تان عرض کنم. در آن سالها سید مو قرمز و چشم زاغ روضه خوانی بود که او را هدهد السادات می گفتند.

هدهد السادات سواد درستی نداشت، خوش صدا هم نبود، اما با فحش و متلک همه را مستفیض می کرد، و از آن جهت او را هدهدالسادات می نامیدند که آغاز منبر را با این اشعار غلط و قولوت شروع می کرد.

ای هدهد صبا به سبا می فرستمت

بنگر که از کجا بکجا می فرستمت

یعنی که سمت کرب بلا می فرستمت

در بارگاه آل عبا می فرستمت. . .

بعد از خواندن این اشعار و گریه گرفتن شروع به اخاذی می کرد با این عنوان که علویه (همسر هدهدالسادات) با هفت طفل مریض در منزل افتاده هرکس به قدر استطاعت کمک کند و مردم هم کمک می کردند. ولی صاحب خانه و صاحب مجلس هر کس بود بسیار ناراحت می شد که چرا آقای هدهد اسباب زحمت مهمانان را فراهم می سازد.

اتفاقاً یکی از مراکز افطار منزل مرحوم ساری اصلان در سنگلج بود که از شب اول ماه رمضان تا آخر ماه رمضان مجلس روضه خوانی و افطار دایر می شد و هر شب یک رسته و دسته برای صرف افطار آنجا می رفتند.

پیش افطاری می خوردند و برای شام به قول امروزی ها ‹‹سلف سرویس›› معمول می شد.

یعنی هر یک از اهل مجلس کاسه سینی، بشقاب بزرگ، همراه می آوردند و به طرف آشپزخانه می رفتند و در آنجا ظرف خود را پر از پلو خورشت کرده به اتاق روضه بر می گشتند و پس از استماع روضه با ظرف شام به خانه خود بر می گشتند.

و طبعاً این نوع افطاری (سلف سرویس) مناسب حال بود که زن و بچه هم از آن استفاده می کردند و اما آشپزخانه ساری اصلان از حیاط بزرگی مانند کاروانسرا تشکیل می یافت که اطراف آن اجاق های بزرگ زده بودند و روی هر اجاقی دیگ حلقه دار بزرگی مملو از پلو یا چلو قرا رداشت.

در ضمن وسط حیاط چاله ای برای آب چلو کنده بودند و همین که برنج را صاف می کردند آب چلو از اطراف توی آن گودال جمع می شد.

آقای هدهدالسادات از میهمانان سی شبه منزل ساری اصلان به شمار می آمد. صاحب خانه هم از این بابت! ایرادی نداشت، فقط استدعا می کرد که آقای هدهد بساط گدایی را جمع کند و به همان شام (سلف سرویس) قناعت نماید.

ولی هدهد دست برنمی داشت، تا این که شبی سید با سینی پر از مرغ پلو از کنار دیگ به طرف حیاط روضه می رفت.

فراش باشی ساری اصلان پیش هدهد آمد دو تا پنج قرانی نقره بزرگ کف دست سید گذارد و آهسته در گوش او گفت که این وجه ناقابل را بگیرد و از همین جا برگردد و اسباب زحمت مردم نشود.

هدهد، پول را توی جیب گذارده گفت: قاتل جدم با روضه مخالف است! و به جای اینکه از همان در برگردد راه حیاط روضه را پیش گرفت، ولی معلوم نشد کدام دست غیبی سید را با سینی پلو میان گودال آب چلو فرو برد و همین واقعه درس عبرت شد که آقای هدهد السادات تا زنده بود از علویه خانم و هفت طفل مریض اسم نمی برد.

روزه خوری

در آن سالها هم کم و بیش روزه خوری در تهران شیوع داشت. بخصوص عده ای که تریاک کش و یا عرق خور بودند به قول خودشان ناچار روزه می خوردند ولی بعضی از تریاک کش ها و عرق خورها در ماه رمضضان به جای کشیدن تریاک موقع سحر کمی تریاک می خوردند.

از آن رو پیش از توپ سحر روی پشت بام ها فریاد می زدند: آب است و تریاک. یعنی توپ سحر نزدیک است. تریاک و آب بخورید که توپ در می رود.

اما عرق خورها با تدبیر، روده گوسفند را به اندازه دو بند انگشت می بریدند و ته آن را می دوختند، بعد سر روده را هم می دوختند، به این ترتیب چند کپسول عرق را تهیه می کردند و پیش از سحر دو تا سه تا از این کپسول ها را با آب می بلعیدند.

این کپسول ها درست موقع ظهر که هنگام ناهار و عرق خوری معمولی آنها بود در معده حل می شد و آقایان را در ساعت معین از خماری در می آورد و چقدر تعجب آور بود که ظهر ماه رمضان روزه [طرف] صورتش گل می انداخت، چهره اش ارغوانی می شد و بوی عرق از دهانش د

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *