توضیحات
فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل فرایند بالندگی ایدئولوژی انقلاب اسلامی؛ راهکاری شایسته برای ارائههای موفق
اگر بهدنبال یک فایل ارائهی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفهای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل فرایند بالندگی ایدئولوژی انقلاب اسلامی انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 120 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائههای شما تهیه شدهاند.
دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل فرایند بالندگی ایدئولوژی انقلاب اسلامی:
- طراحی ساختارمند و چشمنواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما بهخوبی دیده و درک شود.
- آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل فرایند بالندگی ایدئولوژی انقلاب اسلامی آمادهی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
- سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخههای PowerPoint بدون بهمریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.
تولید شده با رویکرد حرفهای:
تمامی بخشهای فایل پاورپوینت کامل فرایند بالندگی ایدئولوژی انقلاب اسلامی با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بینقص طراحی شدهاند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شدهاند تا ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید.
توجه:
تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل فرایند بالندگی ایدئولوژی انقلاب اسلامی از کیفیت کامل برخوردار است. نسخههای غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمیشود از آنها استفاده شود.
با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل فرایند بالندگی ایدئولوژی انقلاب اسلامی، سطح ارائههای خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل فرایند بالندگی ایدئولوژی انقلاب اسلامی :
مقدمه
نظریه پردازان علوم اجتماعی و سیاسی در تبیین تحولات اجتماعی و عمیق ترین و پردامنه ترین نوع این تحولات، یعنی انقلابها، رویکردهای متفاوتی داشته اند که تبیین های مبتنی بر ایدئولوژی یا عوامل فرهنگی یکی از این رویکردهاست. شاید بتوان گفت تحلیل ماکس وبر در خصوص رابطه بین اخلاق پروتستان و روحیه سرمایه داری که در کتاب مشهور وی تحت همین عنوان آمده است یکی از برجسته ترین تلاشها برای تفسیر رخدادهای اجتماعی – اقتصادی در پناه تحولات اندیشه ای و اعتقادی بشر است. (۱)
ترنم این رویکرد وبر، در جنجال اندیشه های پوزیتیویستی و ماتریالیستی که هر کدام بر وجهی از ابعاد مادی، اقتصادی، تاریخی و اجتماعی بشر تکیه داشتند، چندین دهه مسکوت ماند تا اینکه با وقوع انقلاب اسلامی ایران در پایان دهه ۷۰ قرن بیستم، یکبار دیگر اذهان متوجه حضور جدی و مؤثر عنصر دین و باورهای مذهبی شد که تئوریهای اجتماعی مدتها بود مرگ و میرائی آن را نوید داده بودند. حیات مجدد دین و نقش آفرینی کم نظیر آن در انقلاب اسلامی ایران، نظریه پردازان علوم اجتماعی را به تاملی دوباره فرا خواند و تبیین و تحلیل آن که جز با تجدید نظر در بسیاری از تئوریهای سابق مقدور نبود، در دستور کار قرار گرفت. هم اینک دو دهه از وقوع این رخداد عظیم اجتماعی گذشته و انبوهی از محصول این تلاشهای نظری را که در جهت توجیه و تبیین آن صورت گرفته است در پیش رو داریم، و در بسیاری از این کوششها، محور مشترکی وجود دارد و آن اعتنا به ذهنیت انسانها به عنوان فاعلین کنش و به عبارتی دیگر، توجه به اعتقادات و باورهایی است که انسانها برای حضور در عرصه های زندگی جمعی، بدان تمسک جسته یا از آن متاثر می شوند. (۲)
ما بدون آنکه بخواهیم وارد عرصه مجادله های موجود در این زمینه بشویم و حتی بدون آنکه قصد داشته باشیم به احصا نظریاتی که مؤید دیدگاه فوق باشد بپردازیم، اصل کارآمدی یا اهمیت تبیین های ایدئولوژیک انقلاب را مفروض انگاشته، کوشش می کنیم فرایند ظهور و بالندگی ایدئولوژی انقلاب اسلامی را در مقایسه با دیگر ایدئولوژیهای رقیب تشریح نماییم.
در اینجا لازم است مراد خود را از عنوان «ایدئولوژی انقلاب » روشن سازیم. ضمن اذعان به وجود اختلاف نظرهای فراوان در خصوص معنی و گستره مفهوم ایدئولوژی، در اینجا ما از این مفهوم، نوع نگرش و هستی شناسی ویژه ای را منظور می کنیم که بر اساس آن انسانهای عامل و معتقد بدان، آرمانها، انتظارات و عملکردشان را با آن توجیه یا مدلل می کنند. (۳) به این معنی، ایدئولوژی انقلاب یعنی نوع نگرش و هستی شناسی ویژه ای که مردم مسلمان ایران بر اساس آن حضور در صحنه های انقلاب را برای خود مطلوب یا لازم دانسته اند. بدیهی است که این نوع نگرش و هستی شناسی برای تمام آحاد مردم ایران و حتی برای همه کسانی که به نوعی در رخدادهای انقلاب کمابیش مشارکت داشته اند یکسان نبوده و حتی برای معتقدین به آن نیز از شفافیت کافی برخوردار نبوده است. ولی در مجموع، مراد ما از ایدئولوژی انقلاب مشخصه هایی از اسلام و تشیع است که هر چند در تاریخ و سنت فکری و اعتقادی مردم ریشه داشته ولی به نحو «ویژه و خاصی » مجددا احیا و ادراک شده است که با درک معمول و مرسوم مردم ما از اسلام سنتی ممتاز و متمایز است; والا اگر مردم ما اسلام را به معنای سنتی آن می فهمیدند، قاعدتا دینداری و عملکردشان نیز طبق روال گذشته بود و آن دینداری، منجر به انقلاب نمی شد.
از آنجا که غالب مردم متدین جامعه ما در ادراک این برداشت از اسلام، به عنوان پیرو خط امام خمینی(س) عمل کردند، مشخصه های این اسلام عمدتا منبعث از پیامها، سخنرانیها و مکتوبات آن حضرت است که به عینی ترین وجه از طریق عملکرد ایشان، برای مردم تجسم یافته بود. در اقبال مردم ما به این برداشت از اسلام، حتی الگوهای سنتی پیروی مردم از رهبران دینی خود نیز تا حدود زیادی درهم ریخت. چرا که فراوان بودند مردمی که مرجع تقلیدشان، فردی غیر از حضرت امام خمینی بود ولی در عمل، رسالت دینی و اجتماعی خود را به «فتوای » امام ادراک می کردند. هر چند بسیاری از این افراد بتدریج تبعیت اجتماعی از امام را به «تقلید از امام » مبدل ساختند ولی کم نبودند افرادی که همچنان تا پایان عمر حضرت امام این دوگانگی مرجعیت را حفظ کردند و در فروع، مقلد مرجعی دیگر بودند و در اصول و جهت گیریهای کلی و اجتماعی دین، عملا مقلد امام بودند. در پرتو همین تبعیت و تقلید از حضرت امام است که نقش آفرینی مردم در انقلاب اسلامی معنی و مفهوم می یابد والا اگر غالب مردم مقلد دیگر مراجع مانده بودند و یا تقلیدشان از دیگر مراجع همه جانبه و کلی بود، عملکردشان نیز مطابق عملکرد معدود متدیینی بود که از امام پیروی نمی کردند و در این صورت، وقوع انقلابی بااین مشخصات، معقول و ممکن نبود.
در عین حال اشاره می کنیم که همه مردم متدین بویژه اقشار مسلمان تحصیلکرده و صاحب اندیشه ای که بر اساس درک اسلام در قرائت جدید آن، به خیل برپادارندگان خیمه انقلاب پیوستند، همه دریافت خود را مستقیما و بی واسطه از امام نگرفته بودند; بلکه ریشه دریافتها و برداشتهای آنان به عناصر و جریانهای دیگری باز می گشت که در صفحات آینده به آن اشاره خواهیم داشت. در حالی که برای غالب این افراد، حضرت امام، چهره مجسم و الگوی اسلام مطلوب و مورد نظرشان بود و بسیاری از آنان نیز بتدریج با ظاهر شدن تفاوتهای احتمالی بین اسلام معرفی شده از سوی حضرت امام و اسلامی که از سایر منابع دریافت کرده بودند، برداشتهای سابق خود را در جهت انطباق هر چه بیشتر با امام تصحیح می نمودند.
با عنایت به این مقدمات و ملاحظات است که کوشش می کنیم مشخصات آن برداشت از اسلام و تشیع را که می تواند به عنوان «ایدئولوژی راهنمای عمل » بستر نظری و فرهنگی انقلاب محسوب شود احصا کنیم. در این جهت، گمان ما این است که توفیق این برداشت از اسلام، (ایدئولوژی انقلاب) فارغ از سرگذشت و وضعیت دیگر ایدئولوژیها و جریانهای فکری که بالقوه و بالفعل رقیب آن بودند نمی تواند مورد ارزیابی قرار گیرد. لذا کوشش ما در صفحات آینده، ارائه گزارشی توصیفی – تحلیلی از وضعیت ایدئولوژیهای رقیب است تا در قیاس با آنها بتوانیم دلایل و عوامل توفیق ایدئولوژی انقلاب و ترجیح آن در مقایسه با رقبا توسط پذیرندگان را توضیح دهیم. چرا که این ایدئولوژی در فضایی کاملا رقابتی به نسل تحصیلکرده دهه های ۴۰ و ۵۰ عرضه شد و اگر قابلیتها، تواناییها و جاذبه های درونی این ایدئولوژی نبود، پذیرش آن توسط نسل جوینده و کنجکاو و تشنه کامان حوزه اندیشه که بشدت در معرض تبلیغات انبوه و پرجاذبه دیگر ایدئولوژیها قرار داشتند متصور نبود.
جریانهای فکری رقیب
اگر بخواهیم عمده ترین جریانهای فکر ی با منشا بیرونی را که طی یکی دو قرن اخیر شاهد حضور و عرضه آنها در ایران بوده ایم بر شماریم، به ترتیب باید از تجدد (لیبرالیسم کلاسیک)، سوسیالیسم و ناسیونالیسم یاد کنیم.
الف: تجددگرایی
ریشه دارترین جریان، همان سنت فکری است که ما امروز از آن به عنوان اعقاب لیبرالیسم کلاسیک یاد می کنیم. این همان اندیشه ای است که تحت لوای تجدد خواهی و ترقی گرایی، فضای خموده و منفعل جامعه ایران را متاثر ساخت. در شرایطی که متعاقب شکستهای متوالی در جنگهای ایران و روس و تحمیل قراردادهای ننگین ترکمنچای و گلستان، اذهان جستجوگر در تلاش برای پاسخگویی به علت این رخدادها، عقب ماندگی تکنولوژیک و ضعف تسلیحات نظامی و فقدان سازماندهی قوای ارتش را نشان می دادند; سیاحان، تجار، ماموران سیاسی ایران در خارج از کشور، معدودی از محصلان اعزام شده به خارج و سایر کسانی که به نحوی با آن سوی دنیا ارتباط پیدا کرده بودند، از دستاوردها و ترقیاتی خبر می دادند که دنیای غرب را از پس قرنها سیاهی و جهل به شاهراه ترقی و کمال هدایت کرده بود. آنچه از دور چشمها را خیره می کرد و زرق وبرق آن دلها را می ربود، دانش و تکنولوژی جدیدی بود که در هیات «کالسکه دودی »، «ماشین بخار»، «توپ و تفنگ »، «دستگاه چاپ » و نظایر آن عرضه می شد و نیز مسافر آن دیار به هنگام بازگشت، خلق الله را به تماشای توام باحیرت آنها فرا می خواند. آن دسته از مردم، که توفیق مجالست با این پیام آوران ترقی و تمدن را داشتند همچون کودکانی بودند که امروزه نیز دور چمدان مسافران ممالک راقیه یا بندرگاههای این ممالک در بقیه دنیا، (مکه و مدینه، دوبی، سنگاپور …) جمع می شوند تا آخرین اسباب بازیها، رباتها و دیگر نشانه های پیشرفت را که از جعبه شعبده آنها بیرون می آید تماشا کنند.
مسافران دیار فرنگ، حسب عمق بینش و اطلاعاتشان پس از ابتدایی ترین سوغات و رهیافت خود که عبارت بود از دستاوردهای باصطلاح علمی آن دیار که آن را از طریق این نوع کالاها نشان می دادند، مبهوت دو پیشرفت دیگر غربیان نیز بودند. البته این عرصه ها را نمی توانستند با ارائه کالاهای ذیربط معرفی کنند، بلکه به هنگام بیان و تشریح عجایب و مشاهدات محیرالعقول خود برای دیگران، از آن سخن می گفتند. دومین سوغات آنان نحوه متفاوت اداره امور جامعه و رابطه مردم با حاکمان خود بود. سخن گفتن از وجود «قانون »، مجلس قانونگذاری و احیانا انتخاب نماینده مجلس و رهبر حکومت از طریق انتخابات برای کسانی که آنچه دیده بودند، «فرمان ملوکانه » بود و «اراده سلطان » و سخط میرغضب یا صله و بخشش شاهانه ، بدیهی است اینگونه سوغاتها، دست کمی از کالسکه دودی نداشت و اشتیاق به داشتن آن نمی توانست ملال انگیز باشد.
اما برای عده ای که با دقت بیشتر به مناسبات آن دیار نگریسته و تحولات فرهنگی – اجتماعی آن را با عمق بیشتری دریافت کرده بودند، سوغات سومی نیز مطرح بود و آن عاملی اساسی بود که به زعم آنان موجد و موجب همه این تحولات بود و آن به زیر کشیدن خدا از اریکه خدایی و پشت کردن به مجموعه آن چیزی بود که به نام دین و حکم خدا از طریق کلیسا و کشیشان، قرنها بر عالمیان دیکته و اعمال شده بود.
انسان و عالم غربی از طریق دست کشیدن از دین در مفهوم کلیسایی آن به علم رسیده بود و حاکمیت انسان بر سرنوشت خویش را با نفی سلطه پاپ و کلیسا که به نام دین و از جانب خدا، حکومت مطلقه خود را توجیه کرده بودند به دست آورده بود و اگر از قانون و مجلس قانونگذاری و رهبران انتخابی دم می زد همه اینها را مرهون رهایی از قید بندگی خدای کلیسا و نمایندگان زمینی وی می دانست. عده ای از مرتبطین غرب که در مقایسه با دیگران فرصت و تامل بیشتری داشتند، این وجه از سوغات آن دیار را نیز اخذ کرده بودند، بدون آنکه بتوانند به سابقه تاریخی آن دیار و شرایط ویژه ای که آن وضعیت را موجب شده بود بیندیشند. اینان پس از بازگشت به ایران، با نگاهی سطحی به موضعی که احیانا مدافعان دین در مواجهه با این مدعیان ضد دین اتخاذ می کردند، جنگ علم و دین و عالم و کشیش را عینا در جامعه خودمان نیز جاری و ساری می یافتند و این دریافت در یک دور تشدیدکننده، تقابل آنان با مدافعان دین را بیشتر می کرد. ولی این نزاع از نظر تاریخی عملا به سود متجددین پیش می رفت و جبهه دین باوران تا مدتها سنگر به سنگر عقب نشینی می کرد یا مواضع منفعلانه ای اتخاذ می کرد که نهایتا به واگذاری میدان به رقیب منتهی می شد.
بدیهی است در آن شرایط که مظاهر فریبنده تجدد چشمها را خیره کرده بود، و منادیان اسلام نوعا جز چشم فرو بستن از این مظاهر و نفی و تحریم منفعلانه آنها موضعی دیگر اتخاذ نکرده بودند; دور از انتظار نبود که موج اقبال به این اندیشه های وارداتی به نحوی فزاینده سنگرها را فتح کند و هنگامی که حاکمیت دست نشانده و خشنی چون رضاخان را نیز در مسیر خود، همراه بیابد، مغرورانه به پیش بتازد. شاید بتوان گفت این جریان، بویژه پس از موضع گیریهایی که بخشی از نیروهای دین مدار و مشروعه خواه، در حوادث سالهای پس از نهضت مشروطیت از خود بروز دادند و به علت نگرانی عظیمی که از ناحیه تجددگرایان احساس نمودند، بخشی از مشروعه خواهان عملا به نوعی در موضع دفاع از استبداد قرار گرفتند، این غرب گرایان بهانه نظری مناسبی برای نشان دادن همسویی استبداد و دین گرایان به دست آوردند و مواضع ضد دینی خود را با سهولت نظری بیشتری تعقیب کردند و سرانجام، خود مدافع و توجیه کننده و حتی مباشر خشن ترین نوع استبداد یعنی استبداد رضاخانی شدند.
عوامل کاهش جاذبه های تجددگرایی
با عنایت به آنچه در صفحات گذشته آمد، ورود جریان تجددگرایی به ایران، لااقل در مراحل آغازین، با زمینه های نسبتا مساعدی همراه بود و موانع موجود بر سر راه آن از کفایت لازم برای مقابله مؤثر با تجددگرایی برخوردار نبودند. این جریان هر چند در دوره رضاخان و محمدرضا به حمایت دربار مستظهر بود و اربابان خارجی نیز بی دریغ در جهت بسط قدرت و نفوذ آنها مددکارشان بودند ولی به دلایلی که شرح خواهیم داد، تجددگرایی بتدریج جاذبه های اولیه خود را از دست داد. عمده ترین عوامل مؤثر در این فرایند را به شرح زیر می توان برشمرد:
۱- اولین عامل، ضعفها و کاستیهایی بود که این اندیشه در زادگاه خود یعنی غرب با آن مواجه شد و آن ظهور مقوله بی عدالتی و استثمار خشن حاصل از نظامهای اقتصادی لیبرال در جوامع سرمایه داری غرب بود. لیبرالیسم کلاسیک در غرب موجد عریان ترین شکل استثمار و بهره کشی از کارگران توسط بورژوازی نوپا و صنعتی شده بود و اذهان حق طلب و آرمانخواهی که اندیشه های لیبرال اروپای پس از رنسانس را شاهراه فلاح و سعادت بشریت پنداشته بودند، خود را با سراب سرمایه داری مواجه دیدند. اینان بخوبی دریافتند که حاصل «علم و آزادی » اندیشه های لیبرالیستی، آزادی و قدرت سرمایه داران برای غارت هر چه بیشتر دستمزد کارگران فقیر شده بود و این وضعیت خوشایند طبع آنان نبود، از همین جا بود که در بطن نظام سرمایه داری غرب و بر علیه آن، اندیشه های سوسیالیستی برای مقابله با استثمار موجود در نظامهای لیبرال جوانه زد.
۲- علاوه بر استثمار به عنوان نتیجه سازوکار داخلی اقتصاد سرمایه داری که در بند فوق به آن اشاره شد، تمدن بورژوازی غرب در ارتباط با سایر نقاط جهان نیز یکی از ناخوشایندترین تجارب تاریخ بشری را به عرصه نمایش گذاشت. استعمار خشن و عریان بخش اعظم نقاط جهان، توسط کشورهای اروپایی و غارت منابع مالی، طبیعی و انسانی و حتی برده گیری و اسارت میلیونها انسان محروم و زجر کشیده از سرتاسر آفریقا و بسیاری از مناطق آسیا و امریکا، تصویری بسیار رسواگر از ماهیت درونی و پیامدهای خسارت بار تمدن بورژوازی و پشتوانه های اندیشه ای آن به نمایش گذاشت و اذهان جستجوگر و چشمان بصیر را با تردیدهای بسیار جدی در خصوص حقانیت و اعتبار آن اندیشه ها مواجه ساخت.
۳- اندیشه وران ایرانی، علاوه بر دو عامل مذکور واقعیت ملموس دیگری را نیز در برابر چشم خود داشتند که تجدد و مدرنیسم منبعث از غرب را با چالشهای جدی مواجه ساخت. عملکرد مدافعان تجدد و حاکمیتهای دست نشانده ای چون پهلوی اول و دوم که هر دو از طریق کودتاهای طراحی شده توسط رژیمهای سیاسی مدعی آزادی و دموکراسی یعنی انگلیس و امریکا بر جامعه ایران مسلط شده بودند و خشن ترین دیکتاتوریها و نظامهای استبدادی را تحت لوای تجدد و با حمایت و مباشرت روشنفکران مدعی آزادی و مدافع ترقی اعمال کرده بودند، جایی برای کمترین خوش بینی و تداوم جلوه های اولیه این اندیشه های وارداتی باقی نگذاشت.
این سه عامل در مجموع آنچنان روشنگریهایی به وجود آورد که نقاب پرزرق و برق و فریبنده را از چهره ایده ها و اندیشه های منتسب به لیبرالیسم کلاسیک غرب در ایران برداشت، و طی دهه های پایانی عمر رژیم شاه دیگر کمتر کسی بود که در حال و هوای خوش بینی منورالفکرهای اولیه باقی مانده باشد و بالطبع، دیگر آن ایده ها برای ژرف اندیشان و صاحبان بصیرت، متاعی کاملا رنگ باخته بود که حقیقت را بر نمی تافت و جستجو برای یافتن ایده های جدید آغاز شده بود.
ب: سوسیالیسم
دومین جریان فکری که پس از تولد آن در غرب، همچون طوفانی سهمگین، اقصی نقاط عالم را در نوردید و با شتاب و رشدی چشمگیر و فزاینده به صورت اصلیترین رقیب اندیشه های لیبرالیستی خود را عرضه کرد سوسیالیسم بود. این اندیشه که در حقیقت واکنش فعال برای مقابله با بنیادی ترین ضعف و پیامد دستگاه فکری لیبرالیسم کلاسیک، یعنی «استثمار و بی عدالتی »، بود، «عدالت » را شعار اصلی خود اعلام کرده بود. سوسیالیسم که عمدتا از طریق آثار و اندیشه های جذاب مارکس و انگلس به عنوان اندیشه ای نوپا و پویا عرضه شده بود، علم گرایی و پوزیتیویسم را در قالب ظاهرا شکیل «فلسفه علمی » عرضه می داشت و «آزادی حقیقی » را در پرتو رهایی انسان از نظامهای طبقاتی وعده می داد. نظامی که در آن «عدالت » معرف و مقوم آزادی است. مارکسیسم در رابطه با مذهب نیز یک گام فراتر از لیبرالیسم برداشته بود، چرا که اگر لیبرالیسم در رابطه با مذهب، سکولاریسم یا خانه نشینی مذهب و عدم مداخله آن در امور اجتماعی را مطرح کرده بود، مارکسیسم، مذهب را عامل توجیه نظام طبقاتی و افیون توده ها معرفی کرد، و مذهب خانه نشین را نیز مزاحم آگاهی طبقاتی طبقه کارگر به حساب آورد.
به هر حال این اندیشه که یکی از بنیادی ترین آرمانها و آرزوهای دیرینه و فطری بشر یعنی «عدالت » را شعار خود ساخته بود و در شرایطی که «استثمار و استعمار» کریه ترین جلوه های بی عدالتی برخاسته از نظام سرمایه داری غرب را در برابر جهانیان به تماشا گذاشته بود، همچون آب گوارا و خنکی می نمود که به بشریت سرگردان و خسته از سراب، در کویر سرمایه داری عرضه شده بود. بویژه اگر پشتکار و توانمندیهای نظری ارائه کنندگان این اندیشه و پشتوانه سیاسی – اجتماعی ناشی از توفیق لنین در برپایی نظامی سیاسی مبتنی بر آن ایدئولوژی را در نظر گیریم، جذابیت آن را بهتر در می یابیم. علاوه بر تاکید بر آرمان عدالتخواهی که نقطه مقابل، «استثمار» در نظام سرمایه داری بود، مارکسیسم برای مردم بسیاری از نقاط دیگر دنیا که اسیر مناسبات استعماری شده بودند، حاوی پیام یا ادعای ارزشمند دیگری نیز بود و آن شعار «جهان وطنی » یا (Comintern) بود. نفی روابط استعماری و طرح شعار دفاع از خلقهای محروم و حمایت از نهضتهای رهایی بخش، جاذبه های عدالت خواهانه این ایدئولوژی را مضاعف می کرد.
با عنایت به این ملاحظات است که تاریخ جهان در هفت دهه اول قرن حاضر، روایتگر روند رشد شتابان و گسترش این اندیشه بود که طی کمتر از ۵۰ سال به رقیب اصلی حوزه اندیشه ای و سیاسی دنیای سرمایه داری مبدل شد. در ایران نیز همزمان با شروع دوره حاکمیت رضاخان، حضور جسته و گریخته این اندیشه را شاهدیم و از سال ۱۳۱۵ ظهور سیاسی جدی تر آن را در قالب گروه ۵۳ نفره تقی ارانی به خاطر داریم.
در دهه ۲۰، از دو سو شاهد روند رشد و حضور این اندیشه در ایران هستیم، در مناطق شمال و بویژه آذربایجان، هواداران این اندیشه، تا حد تشکیل دولت خود مختار یا مستقل پیش رفتند و در تهران و سایر نقاط نیز حزب توده به یکی از پر سروصداترین تشکیلات حزبی مبدل شد و نشریات رسمی و غیررسمی مرتبط با اندیشه های مارکسیستی، موج آفرین صحنه های فرهنگی – اندیشه ای کشور شدند و بسیاری از اذهان و ظرفیتهای فکری کشور را تحت تاثیر خود قرار دادند و مارکسیسم و اندیشه های سوسیالیستی به یکی از پرجاذبه ترین جریانهای فکری سیاسی کشور تبدیل شد (۴) . البته توفیق این جریان فکری در سطوح روشنفکری به مراتب بیشتر از توفیق آن در توده مردم بود و تعارض بنیانهای فکری – اعتقادی مارکسیسم با مذهب و فرهنگ توده مردم، مانع از توفیق همه جانبه آن در این عرصه بود.
فرایند افول ستاره اقبال سوسیالیسم
شاید بتوان گفت سوسیالیسم در تعبیر مارکسیسم – لنینیسمی آن به همان سرعت اعجاب انگیزی که رشد کرده بود، سراشیبی سقوط را نیز طی کرد. ما بدون آنکه بخواهیم، ساده انگارانه، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را با مرگ مارکسیسم به عنوان یک دستگاه اندیشه ای یکی انگاریم، ولی قطعا می توان گفت دوران اقبال و فروزندگی آن به سر آمده است.عوامل چندی در این فرایند دخالت داشته اند که اجمالا به آنها اشاره می کنیم:
۱- سوسیالیسم این اقبال را داشت که توانست به سرعت تا حد ایدئولوژی یک حکومت نوپا و برخاسته از انقلاب اجتماعی صعود نماید، ولی همین عامل که البته فرصتهای زیادی برای تبلیغ و اشاعه همین ایدئولوژی رانیز در اختیار آن گذاشت، تبدیل به یک عامل بازدارنده شد. چرا که کلیه عملکردها و اقدامات این حکومت به حساب ماهیت این اندیشه ثبت می شد. حکومت شوروی بویژه از دوره استالین به بعد، تصویری خشن و پرخفقان از خود به نمایش گذاشت که با بزرگ نمایی و تبلیغات اردوگاه مقابل، دستاورد این ایدئولوژی را کریه و غیر قابل دفاع نمود. این خشونتها که بتدریج با توجیه نظری مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا نیز همراه شده بود، مؤید این نکته بود که در بهترین فرض، این نظام اندیشه ای، «عدالت » را به بهای آزادی ارائه می کند و جوامع برای به دست آوردن عدالت، باید از آزادی چشم بپوشند. این بهای سنگینی بود که پرداخت آن برای اهل تامل و اندیشه ورز به سهولت ممکن نبود، بویژه آنکه نشانه های فراوانی در دست بود، که آزادیهای از دست رفته، عدالت حقیقی نیز به بار نیاورده است و بی عدالتیهای مشهود در امتیازات مقامات حزبی و حکومتی در نظام شوروی با امتیازات طبقه حاکم در نظام سرمایه داری، لااقل از بعضی جهات برابری می کرد.
۲- علاوه بر ضد تبلیغی که در عملکرد نظام شوروی نهفته بود و آرمان آزادی را به مسلخ برده بود، پس از جنگ جهانی دوم، مساله تقسیم حوزه نفوذ هر یک از دو بلوک و تفاهمهایی که در این زمینه بین دو ابرقدرت آن روز به عمل می آمد، شعار جهان وطنی مارکسیسم را نیز با خدشه های جدی مواجه کرد و بسیاری از آزادیخواهان و ناظران هوشمند، شاهد این مساله بودند که منافع استراتژیک و حیاتی اتحاد جماهیر شوروی، در موارد متعدد، منافع خلقهای محروم را تحت الشعاع خود قرار می داد.
۳- این دو مساله از دید صاحبان بصیرت در ایران نیز مغفول نماند. بویژه آنکه عملکرد حزب توده، نمونه های بومی این کاستیها را نیز بوضوح نشان می داد. ایرانیان فهیم شاهد بودند که در ماجرای نهضت ملی شدن صنعت نفت، توده ایها به جای دفاع از حقوق ملی، از اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی دفاع می کردند و از امکانات و تشکیلات خود به نحو مؤثر در مقابله با دشمنان نهضت استفاده نکردند و در نهضت ۱۵ خرداد ۴۲ نیز رژیم شوروی، به امید دریافت سهم خود از امتیازات اعطایی رژیم شاه، همصدا با رژیم شاه مقاومت مردم را ارتجاع سیاه نامید و از آن به عنوان تلاش ایادی فئودالهای متضرر شده از اصلاحات ارضی مترقی شاه یاد کرد. (۵)
اینگونه عملکردها همراه با توبه نامه ها و مواضع سازشکارانه ای که برخی مارکسیستهای قدیمی در مورد رژیم شاه اتخاذ کردند، آنچنان وجهه و اعتبار مارکسیسم از نوع توده ای و روسی آن را از بین برد که در دو دهه آخر عمر رژیم شاه مارکسیسم انقلابی، عمدتا الگوی نظری و عملی خود را در سایر قلمروهای این اندیشه جستجو می کرد و مثلا مارکسیسم چینی و کوبایی بر نوع توده ای و روسی آن برتری یافته بود. این حوزه متاخر مارکسیستی نیز از آسیب پیامدهای ماهوی آموزه های آن در امان نماند و اتفاقات خشن و بیرحمانه ای که تحت عنوان تصفیه های درون گروهی – متعاقب تغییر مواضع ایدئولوژیک توسط جناح مارکسیست شده سازمان مجاهدین خلق که در حال مبارزه زیرزمینی و مسلحانه علیه رژیم شاه بود – به وقوع پیوست یک بار دیگر، حاکی از آن بود که رفتارهای استالینیستی، گویا جزئی اجتناب ناپذیر از آموزه های این ایدئولوژی است.
به هر حال مجموعه این رخدادها و چالشهای نظری مربوط به آن، لااقل در دهه های آخر عمر رژیم شاه، مارکسیسم و اندیشه های سوسیالیستی را در منظر حقیقت طلبان، از وجاهت قبلی و اولیه انداخت و راه را برای جستجو و تامل در سایر ایدئولوژیها و نحله ها هموارتر کرد.
ج: ناسیونالیسم
همچنان که در بررسی عوامل کاهش جاذبه های تجددگرایی اشاره گردید، ظهور نتایج و پیامدهای استعماری عملکرد غرب سرمایه داری که به لطمات عظیم در منابع مادی، طبیعی و انسانی و حتی فرهنگی بخش عظیمی از جهان منجر شد، بسیاری از صاحبنظرانی را که نمی توانستند نسبت به این پیامدها بی تفاوت باشند به تامل واداشت و اصل دفاع از هویت ملی و تاکید بر منافع و حقوق پایمال شده اقوام و گروههای انسانی توسط قدرتهای مسلط و بیگانه، مورد توجه قرار گرفت. این فکر بتدریج در هیات ناسیونالیسم یا دفاع از منافع ملی در مقابل بیگانه، موضوعیت یافت.
لازم است اشاره کنیم که هر چند این اندیشه می توانست علیه تهاجم و سلطه استعماری قدرتهای غربی به کار گرفته شود ولی از جهت دیگر، این اندیشه در خدمت آن قدرتها بود و خود آنها مروج و مؤید آن بودند. قدرتهای غربی در مسیر اقدامات سلطه طلبانه و استعماری خود هر جا با حکومتها و امپراتوریهای قدرتمندی مواجه می شدند که وجود آنها مانع منافعشان بود، از حربه ناسیونالیسم برای ایجاد تنش و تهییج قومیتها و گروههای نژادی، زبانی و مذهبی موجود در قلمرو آن قدرت و ساز کردن نغمه استقلال طلبی آن قومیتها علیه حکومت مرکزی سود می جستند. بارزترین مصداق این عملکرد، اقداماتی بود که منجر به فروپاشی دولت عثمانی و ایجاد حکومتهای دست نشانده ریز و درشتی شد که بستر مناسب برای انعقاد نطفه رژیم اشغالگر قدس را فراهم کرد.
اوج حضور فعال این اندیشه را در دو دهه پس از جنگ دوم جهانی شاهد بودیم که با موجی از نهضتها و حرکتهای استقلال طلبانه که عمدتا متاثر از ایده های ناسیونالیستی بود همراه گردید و پیامد سیاسی – اجتماعی آن، به سر آمدن عمر دوران استعمار کلاسیک و کوتاه شدن ظاهری دست قدرتهای بیگانه از مقدرات بسیاری از کشورهایی بود که در پی این نهضتها، استقلال خود را به دست آوردند. هر چند متاسفانه این احساس پیروزی در بسیاری از موارد دیری نپایید و سلطه های پنهان و عمیق تر در اشکال جدید آن (استعمار نو) ادامه یافت.
دهه بعد از شهریور ۲۰ و رخدادهایی که تحت عنوان نهضت ملی شدن صنعت نفت در ایران شاهد بودیم، نمونه ایرانی معرف این جریان اندیشه ای بود. به هر حال این اندیشه نیز طی چندین دهه به عنوان یکی از جریانهای فکری پرجاذبه، بسیاری از افراد و شخصیتهای اصلاح طلب و ضدبیگانه را به سوی خود جذب نمود و توفیقهای مراحل اولیه آن، چشم انداز نوید بخشی ارائه داده بود، ولی بتدریج، کاستیها و ناکارآمدی آن بر اهل نظر روشن شد.
ژرف اندیشان بتدریج با این واقعیت ملموس مواجه شدند که ناسیونالیسم، حداکثر، ایدئولوژی موفق برای مرحله مبارزه با بیگانه است ولی در مورد نحوه اداره امور جامعه و تنظیم روابط اجتماعی، فاقد دستگاه فکری و بنیانهای نظری لازم است. در عمل بسیاری از انقلابیون و رهبران نهضتهای رهایی بخش، پس از توفیقات اولیه، برای اداره جامعه خود، دستورالعملهایی برآمده از ناسیونالیسم در اختیار نداشتند و ناچار دست تمنا به سوی نظامهای فکری دیگری که فرا رویشان بود دراز کردند. تبعیت از راهکارهای لیبرالیستی یا سوسیالیستی و بعضا تلفیقی از آن دو مسیر اجتناب ناپذیری بود که سوابق و گرایش فکری آن رهبران و احتمالا رقابتهای درونی و بعضا دسیسه های آشکار و پنهان دستهای بیگانه، شقوقی از آن را به کشورهای تاره استقلال یافته تحمیل نمود و مردم و رهبران آن کشورها را بتدریج در درون یکی از دو بلوک نظام استعماری جدیدی که نظام دو قطبی آن دوران معرف آن بود وارد کرد و سراب بودن ناسیونالیسم را براهل نظر اثبات نمود.
در ایران نیز یاس و سرخوردگی ناشی از شکست نهضت ملی و مواضع منفعلانه هواداران و رهبران سیاسی – اندیشه ای آن، طی دوران ۲۰ ساله بعد از کودتای امریکایی سال ۱۳۳۲، شادابی و طراوت لازم را از اندیشه های ملی گرایانه زدود، به گونه ای که در رقابتهای ایدئولوژیک دهه ۵۰، این اندیشه قادر به جذب نیروی جدید نبود و معدود عناصر بازمانده از دهه های گذشته، بسیار کم تحرک تر از جریانهای رقیب، حضوری کمرنگ و محتاطانه داشتند.
در شرایطی که اندیشه های سه گانه مذکور، با بن بستها و تنگناهای نظری و نیز عدم توفیق در عملکرد مواجه بودند، اسلام در هیات جدید خود که بتدریج با توجه به مسائل و موضوعات روز و مبتلابه جامعه اسلامی، به نحوی فزاینده، مدعی راه حلهای بدیع و اصیل بود، قدم به عرصه رقابت با اندیشه های وارداتی گذاشت و نهایتا توانست به صورت مدعی پیروز این میدان، انقلاب اسلامی ایران را به عنوان یکی از بدیعترین و مردمی ترین انقلابهای اجتماعی دوران معاصر، در معرض تماشای جهانیان بگذارد. انقلابی که اکثر تحلیل گران، به وجهه ایدئولوژیک آن معترف بوده و نقش بنیادین آموزه های اعتقادی و دینی را در تحقق آن غیرقابل انکار می دانند. در صفحات آینده، مراحل تکوین این برداشت جدید از اسلام را تشریح خواهیم نمود.
مراحل تکوین ایدئولوژی انقلاب
۱- نفی تعارض علم و دین: همچنان که قبلا اشاره شد اندیشه های تجددگرایانه در درجه اول، با استناد به دانش و علوم جدید غربی و دستاوردهای عینی آن عرضه می شد و بخش عمده متولیان دین و فرهنگ اسلامی در آن مقطع، بر اساس دل نگرانیهای جدی که از مقاصد و انگیزه های بیگانگان داشتند، منفعلانه، این علوم و دانشها را نیز نفی می کردند. (۶) این موضع، عملا تعارض علم و دین را که ریشه در شرایط تاریخی غرب داشت، در ایران نیز دامن می زد. به طوری که نسل اول و دوم تحصیلکرده های جدید، عمدتا کسانی بودند که از طریق نادیده انگاشتن مواضع تحریمی مدافعان دین، به تحصیلات جدید روی آورده بودند ودر حقیقت، علم را به قیمت وداع با دین به دست آورده بودند.
اما بتدریج این وضعیت دگرگون شد و افراد و عناصر متدین، با حفظ اعتقاد و دلبستگی به باورهای دینی، رویکرد ثبت به اخذ دانشهای جدید را آغاز کردند. این جریان که با ورود بعضی روحانیون به جرگه مؤسسین مدارس جدید، روند آن گسترش یافت، منجر به پیدایش اولین نسل تحصیلکرده های جدید شد که ضمن احترام به احکام شریعت اسلام و باورهای آن، از علوم و دانشهای جدید نیز بهره داشتند و نفس حضورشان در مراکز علمی، طلسم تعارض علم و دین را شکست. از نظر تاریخی، این رخداد عمدتا در دهه ۲۰ جلوه های عینی خود را به نمایش گذاشت. حضور تعداد اندکی از فارغ التحصیلان خارج کشور در محیط دانشگاه و در کسوت استادی دانشگاه در حالی که اعتقاد و جسارت آن را داشتند که شجاعانه در آن محیط خود را نمازخوان نشان دهند، اولین جوانه های نورس این امر بود و تاسیس مدارس اسلامی که در آن ضمن آموزش علوم و دانشهای جدید و به کارگیری شیوه های جدید تعلیم و تربیت، برای تربیت دینی و تعمیق اندیشه های مذهبی و اسلامی نیز برنامه ریزی شده بود، این فرایند را وارد مرحله نهادی شده و رشد یابنده ای نمود. (۷)
۲- توجیه علمی دین: با ظهور اولین نسل تحصیلکرده های مسلمان که مسلح به دانشها و علوم روز نیز بودند، مساله دفاع از باورها و احکام اسلامی در مقابل شبهاتی که از سوی علم گرایان و تجدد مابها مطرح می شد، به موضوعی حیثیتی برای این نسل تبدیل شد. واکنش اولیه چهره های برجسته این نسل که عمدتا دارای تحصیلاتی در حوزه علوم طبیعی و تجربی و فنی بودند تلاشهایی بود که براساس آن، نوعی سازگاری بین یافته ها و دانشهای جدید با متون دینی و احکام اسلامی نشان داده می شد. توجیه دینی نظریه تکامل داروین و اثبات سازگاری احکام طهارت در اسلام با اصول بهداشتی و یافته های پزشکی جدید، نمونه های بارز این تلاشهاست. (۸) در این مرحله، معمولا کوشش می شد برای هر یافته علمی، مؤیدی از نص صریح متون و سنتهای دینی استخراج شود وغالبا اعتبار این منابع و مواد از طریق حدودسازگاری آنها با یافته های علمی سنجیده می شد.
هر چند در مراحل بعدی کاستیها و نواقص اساسی این رویکرد مورد تامل و توجه ژرف اندیشان قرار گرفت ولی در آن مرحله، همین توجیهات نیز در جهت کاهش احساس تعارض علم و دین کارساز بود و اسلام را با توانمندی بیشتری وارد عرصه رقابتهای اندیشه ای می کرد. این جریان بتدریج با طرح مباحث ژرفتری در حوزه رابطه «عقل و وحی » و «علم و ایمان » و اثبات عدم کفایت دانشهای تجربی و فلسفه ماتریالیستی برای پاسخگویی به همه عرصه ها و نیازهای معرفتی از عمق و غنای بیشتری برخوردار شد و از ساده اندیشیهای اولیه در خصوص مبنا بودن علم و توجیه دین با آن فاصله گرفت و منازعه مربوط به سازگاری یا تعارض علم و دین را به قالبهای اصولیتری هدایت نمود که هنوز هم کمابیش ادامه دارد.
۳- دفاع فلسفی از دین و متافیزیک: تلاشهایی که در جهت توجیه علمی دین صورت گرفت هر چند ممکن بود در مقابل پاره ای شبهات و انتقادات شکل گرایانه نسبت به صور احکام شرعی از دین دفاع کند ولی آنگونه تلاشها هرگز قادر نبود شبهات بنیادینی راکه اساس ماوراء الطبیعه را هدف قرار گرفته و معرفت شناسی را در چهارچوب تنگ معرفت حسی و بینشهای ماتریالیستی اسیر کرده بود پاسخ گوید. این تهاجمات فلسفی به دین بویژه وقتی کارسازتر شده بود که در درون حوزه های علمیه و محافل متولیان رسمی فرهنگ دینی نیز معرفت فلسفی و بینش عقلانی زیر ضربات نهضت اخباریگری و گرایشهای ضد فلسفی، بشدت تضعیف شده بود و پرداختن به این حوزه های معرفتی، از دستور کار جریان عمومی و مسلط بر حوزه ها خارج شده بود.
در این شرایط غربت و هزیمت که تهاجمات اندیشه های معارض و بیرونی، از درون مجامع دینی نیز بی مدافع مانده بود، در دهه ۱۳۳۰، شکل گیری محفلی کوچک و منزوی اما پرتلاش و عمیق که با اتکا به میراث غنی فلسفه اسلامی و با نگاهی موقعیت شناس و آگاه به شبهات روز، تامل در اصول و فلسفه رئالیسم را در دستور کار خود قرار داده بود، بسیار راهگشا و کارساز بود. این کانون با برکت که اجزا و عناصر آن کاملا معدود بود، به خلق آنچنان زیرساختهای نظری توفیق یافت که طی دو دهه بعد، سرفرازی و سربلندی مدافعان دین در رویاروییهای فلسفی با معارضین را ممکن ساخت. علاوه بر کارسازی تولیدات اندیشه ای این حلقه معنوی در مواجهه با شبهات در مبانی هستی شناختی و معرفتی، پرورش یافتگان این مکتب فکری به مدد عمق و غنای اندیشه ای که به دست آورده بودند در مسائل و موضوعات فرهنگی و اجتماعی و سیاسی نیز با ژرف نگری و استواری قابل تحسین، جبهه اسلام گرایان و روشنفکران دینی را حمایت و ناخالصیهای آنها را جبران می نمودند. (۹)
۴- دفاع از دین در مقابل شبهات و اتهامات سیاسی – اجتماعی: شبهات فلسفی و معرفت شناسانه هر چند بنیادی و زیربنایی بود ولی برد محدودی داشت و از حلقه محصور اقشار مرتبط با حوزه اندیشه های نظری محض خارج نمی شد. اما موج شبهات اجتماعی و سیاسی که بویژه از جانب جریانات مارکسیستی مطرح و دامن زده می شد، حوزه تاثیر و القا بمراتب وسیعتری داشت. طرح این شعار که دین افیون توده هاست و سلطه و حاکمیت طبقات مسلط و بالای جامعه در طول تاریخ، مدیون نقش توجیه گرایانه علمای دین بوده است و آموزه هایی چون باور به معاد و تقدیر الهی، صرفا طرحی فریبکارانه برای تخدیر توده های مردم و تسلیم آنان در برابر نظامهای اجتماعی ظالمانه و ناعادلانه بوده است، در آن شرایط، مدافعان دین را در وضعیت دشواری قرار داده بود. بویژه اگر تاثیرات نسبی تبلیغات مسموم جریانات غرب گرا و مدعی تجدد و سیاستهای ضد دینی و مخرب رژیم پهلوی در مقابل اسلام و روحانیت را نیز در نظر داشته باشیم، خطر این موج مارکسیستی که به زیور مواضع انقلابی و مبارزه با رژیم شاه نیز آراسته بود بیشتر احساس می شود.
این مواضع ظاهرا پرجاذبه بخصوص وقتی با شواهد و نشانه هایی واقعی و ملموس نیز توام می شد و پاره ای عملکرد و مواضع مدعیان غافل یا ریاکار دین به عنوان مصادیق چنین نقشی نشان داده می شد، در اذهان پرشور جوانان و نسل تحصیلکرده ای که در جستجوی راهی برای نجات کشور بود، دغدغه های بسیاری ایجاد می کرد که وسعت و دامنه آن از حلقه محدود روشنفکران فراتر می رفت.
این موج اندیشه ای که از طریق به کارگیری مفاهیم و زبان علوم اجتماعی جدید و در قالب تحلیل جامعه شناختی طبقات و نظریات تکامل اجتماعی و فلسفه تاریخ و ماتریالیسم تاریخی مطرح شده بود و از پیچیدگی و زبان مغلق متون فلسفی نیز خارج شده بود، نه تنها در حوزه محافل و رشته های ذیربط در مجامع دانشگاهی، که در اکثر حوزه های دانشگاهی و فراتر از آن در مراکز فرهنگی و دبیرستانها و مدارس نیز مخاطبان وسیعی یافته بود و کمتر کسی ی توانست بدون آشنایی به زبان این علوم، مبارزه با آن را به سرانجام رساند.
در این شرایط بود که معدودی از روشنفکران مسلمان که تحصیلات و مطالعاتی نیز در همین حوزه های علوم انسانی جدید داشتند با وقوف و آشنایی کافی نسبت به مفاهیم و تحلیلهایی که بر ضد دین به کار گرفته شده بود، به شیوه ای نسبتا بدیع به دفاع از اسلام و تشیع برخاستند. این حرکت که به نحوی محدودتر از مساجد و محافل تفسیری معدود روحانیون و عالمان روشن ضمیر در تهران و شهرهایی چون مشهد آغاز شده بود با اوج گیری فعالیتهای حسینیه ارشاد در تهران، از هدایت خواص، به ارشاد انبوه جوانان و نسل تحصیلکرده مشتاق طی طریق نمود. (۱۰)
موفقیت این جریان صرفا در به کارگیری زبان و مفاهیم مناسب و سازگار با مخاطب نبود بلکه شیوه نسبتا بدیعی که اتخاذ شد بسیار کارساز بود. این شیوه، برای دفاع از دین، در صدد نفی مطلق اتهامات و شبهات برنیامد. چرا که اندکی از این اتهامات، واقعیتی بود که نادیده انگاشتن آن، بیش از آنکه به حل شبهات کمک کند، مؤید آنها بود. این جریان با سود جستن از اطلاعات نسبتا وسیع تاریخی و از طریق وقوف هر چند سطحی در مبانی فرهنگ دینی و حسن استفاده از دانشهای جدید، به ابتکاری هوشمندانه در دفاع از اسلام و دیانت دست زد و آن تفکیک دو نوع «اصیل » و «تحریف شده » دین از یکدیگر بود. با این شیوه، نه تنها مجبور نبود به دفاع و یا توجیه سوء عملکردهایی که به نام اسلام و تشیع صورت گرفته بود بپردازد بلکه خود باارائه شرح مبسوطی از نشانه ها و عملکردهایی اینچنین، به افشای ماهیت «اسلام تحریف شده » می پرداخت. این اسلام، تحت عناوینی چون اسلام خلافت در مقابل اسلام امامت، اسلام اموی در مقابل اسلام علوی و تشیع صفوی در مقابل تشیع علوی، با تفصیل هر چه تمامتر به مخاطب معرفی می شد.
این جریان نه تنها کارنامه مدعیان دروغین دین را انکار نمی کرد که «جنگ مذهب علیه مذهب » را واقعیت تلخی می دانست که در همیشه تاریخ بشر و علیه همه پیامبران راستین در جریان بوده و از نخستین سالهای پس از بعثت پیامبر خاتم و بویژه پس از ارتحال آن حضرت نیز، دست اندرکار تحریف پیامهای انسان ساز و رهایی بخش اسلام محمدی گردید. در پرتو همین استنباط از جریان تحریفگر بود که مفاهیم «کل ارض کربلا» و «کل یوم عاشورا» به بهترین وجه تفسیر شد و «مسئولیت شیعه بودن »، «امر به معروف و نهی از منکر»، «تولی و تبری »، «انتظار» و صدها واژگانی دیگر از این سنخ و حتی گریه بر شهید، از عامل تخدیر، قعود و تسلیم به عامل شعور، حرکت، قیام و مبارزه تبدیل شد. (۱۱)
همچنان که اشاره شد، این تحول در زبان و شیوه دفاع از دین به شدت کارساز و مؤثر واقع شد و اسلام در تعبیر و هیات جدید آن به صورت متقن ترین اندیشه پاسخگو به نیازهای عصر، از رقبا پیشی گرفت و جاذبه حیرت آور آن، پرشورترین مجامع و محافل را از انبوه مشتاقان لبریز کرد و نوارها و مکتوبات منتسب به آن حتی در شرایطی که از جانب دستگاه امنیتی رژیم شاه، مجازات سنگینی درپی داشت در وسیعترین تیراژ ردوبدل شد.
علی رغم همه این توفیقها و روند رو به رشد و تکاملی که اندیشه اسلام مبارز، طی مراحل چهارگانه مذکور طی نموده بود، هنوز تا تبدیل آن به ائدیولوژی انقلاب، فاصله زیادی وجود داشت و اگر این فاصله با گامهای استوار و هوشمندانه حضرت امام خمینی(س) طی نمی شد، معلوم نبود امروز قادر باشیم از «انقلابی » سخن بگوییم که بازیابی روند رشد ایدئولوژی آن را طالب باشیم.
امام خمینی(س) حلقه اتمام و اکمال ایدئولوژی انقلاب
امام خمینی(س) که خود در بخش مهمی از عمر با برکت خویش شاهد تیزبین سیر تحولات یادشده بود و حتی در سال ۱۳۲۳، اولین اثر مبارزاتی خود در دفاع از حاکمیت اسلام را در مقابل هتاکین به معارف دینی نگاشته بود; (۱۲) طی حدود دو دهه بعد از آن، همچون آتشفشانی خموش، از فعالیت آشکار سیاسی – مبارزاتی بر کنار ماند. امام که در این ایام عمدتا به درس و بحث و نگارش به سبک مرسوم در حوزه های علمیه مشغول بود، بدون آنکه در عرصه نزاع ایدئولوژیک، گام جدید برداشته باشد، بعد از وفات مرحوم آیت الله بروجردی در اواخر دهه ۳۰، بسرعت به ارائه الگوی عملی اسلام مبارز پرداخت و در نقش ایدئولوگ مجسم ظاهر شد.
این منادی اسلام، در اولین منظر، دو خصلت برجسته داشت; ابتدا، شجاعت و شهامت بی نظیر وی بود که در حمله به کانون قدرت و شخص شاه، بویژه پس از کودتای امریکایی سال ۳۲ و فضای رعب و اختناقی که ایجاد شده بود، کمتر کسی توانایی ابراز چنین شجاعتی را داشت که وارد میدان مبارزه با شاه شود. بدین ترتیب شجاعانه ترین جلوه استبداد ستیزی در هیات یک مرجع دینی ظاهر شده بود. سپس، استعمار ستیزی و معارضه با سلطه بیگانه که در قالب حمله به کاپیتولاسیون و مصونیت امریکاییها و انتقاد شدید الحن علیه نفوذ صهیونیسم و اسرائیلیها مطرح شده بود.
البته مردم و جریانهای فکری – سیاسی، جلوه هایی از ابعاد مبارزاتی اسلام را در اقدامات فداییان اسلام و آیت الله کاشانی و نیز دیگر جنبشهایی که تحت رهبری روحانیون در دوره رضاخان صورت گرفته بود مشاهده کرده بودند; ولی از آنجا که در آن صحنه ها، نوعا مرجعیت اعلا و علمای طراز اولی که درک آنان از اسلام حجیت و اعتبار بیشتری داشت به دلایل مختلف از این معارضات بر کنار بودند و در مواردی، حتی سکوت آنان بعضا به نوعی تایید رژیم نیز محسوب می شد، آن مبارزات، از حجیت کافی برخوردار نبود. اما در این حرکت، مردم شاهد بودند که مرجعیت دینی خود به میدان مبارزه آمده است لذا این استبداد ستیزی و مقابله با استعمار می توانست موضع و تکلیفی برآمده از باور به دین تلقی شود و نفس این موضوع، مؤثرترین دفاع از دین در مقابل پاره ای شبهات بود.
علاوه بر این در حرکت امام علیه طرح امریکایی «انقلاب سفید» چند ویژگی دیگر وجود داشت که آن حرکت را با درکی متفاوت از اسلام سنتی و پاسداران آن معرفی می کرد.
در مقابله با اصلاحات ارضی شاه، تعدادی دیگر از مراجع و روحانیون نیز کمابیش مخالفتهایی ابراز کرده بودند; اما مخالفت آنان عمدتا به نوعی مخالفت با غصب اراضی خانها توسط رژیم محسوب می شد و توصیه آنان به رعایا و کارگران کارخانه هایی که مشمول توزیع یا فروش سهام شده بودند این بود که از گرفتن زمین متعلق به ارباب یا دریافت سهام کارخانه اجتناب کنند و تصرف آنها در آن اموال، خلاف شرع اعلام می شد. (۱۳)
ما بدون آنکه بخواهیم به ادله و مبانی فقهی چنین دیدگاهی متعرض شویم اشاره می کنیم که به هر حال نتیجه عملی چنین موضع گیریهایی، تقویت شبهات مخالفین اسلام بود. اما حضرت امام از این زاویه به مساله برخورد نکرد; بلکه حضرت ایشان با طرح «انقلاب سفید» به عنوان راهی برای فریب افکار عمومی و بسط حاکمیت امریکا و بیگانگان و نابودی کشاورزی ایران، به مقابله برخاست و بعدها نیز هیچ گاه از برگرداندن اراضی و اموال به خانها و سرمایه داران دفاع نکرد. (۱۴)
این مساله در مورد موضوع به اصطلاح آزادی زن و اعطای حق رای به نسوان نیز موضوعیت داشت. حضرت امام بر خلاف بسیاری دیگر از روحانیون تاکید اصلی را بر مخالفت با اصل آزادی و اعطای حق رای زنان متمرکز نکرد; چون اساسا این موارد را خلاف شرع نمی دانست.مخالفت حضرت امام ازاین لحاظ بود که چنین مواردی را وسیله ای برای گسترش فساد و فریب افکار می دانست. از همین موضع بود که می فرمود مگر شما به مردان آزادی داده اید که حالا نوبت آزادی زنان شده باشد؟ (۱۵) و به این ترتیب، دروغ بودن ادعای رژیم شاه مبنی بر تمایل به اعطای آزادی به زنان را افشا نمود.
امام با اتخاذ عملی اینگونه مواضع، آنهم از بالاترین پایگاه مرجعیت دینی، به ارائه تصویری از اسلام پرداخت که فی نفسه از غالب شبهات پیراسته بود و به همین دلیل علاوه بر جلب و جذب توده های مردم متدین که بنابه فطرت الهیشان به ندای حق طلبانه وی پاسخ گفته بودند، بتدریج درمیان اقشار روشنفکر و مسلمانان تحصیلکرده نیز درخشش وی آغاز گردید و شاید امام اولین مرجعی بود که به این وسعت ارتباط همدلانه و متقابل با این قشر برقرار کرد. (۱۶)
علاوه بر تاثیرات مثبت ناشی از مواضع شجاعانه امام که نهایتا به تبعید ایشان منجر گردید و به عنوان «مرجع تبعیدی » به اسوه اسلام مبارز تبدیل شد، در اواخر دهه ۴۰ سلسله درسهای ایشان درباب مواضع سیاسی و حکومتی اسلام که تحت عنوان «حکومت اسلامی » تقریر و توزیع شد، (۱۷) سرمایه نظری بدیع و استواری به دست داد تا دستمایه ای دلگرم کننده و امیدبخش برای راهنمایی حرکت مبارزان مسلمان باشد و به علاوه، انبوه شاگردان و طلاب جوان نیز که مجذوب اندیشه های نقلی و عقلی بودند بهره وافری از این مباحث بردند.
به این ترتیب مجموعه تلاشها و اقداماتی که طی چندین دهه، صورت گرفته بود تا تصویری از اسلام به دست دهد که در عرصه هماوردی با اندیشه های رقیب، از اصالت وقوت کافی برخوردار باشد; همچون زمینه ای مستعد و مهیا در خدمت امام قرار گرفت و این باغبان پیر بوستان معرفت، به مدد هوشیاری، مجاهدت و غنای اندیشه توانست نهال اسلام ناب محمدی را که در نخستین سالهای دهه ۴۰ در این زمینه مساعد غرس نموده بود در ۲۲ بهمن ۵۷ به بارنشاند و پیروزی انقلاب اسلامی را به عنوان ثمره ارزشمند همه این مجاهدتها به بشریت عرضه کند.
هر چند در این کامیابی، امام عامل منحصر به فرد نبود و سهم و نقش یکایک افراد و عناصری که در ساختن این بنای عظیم مشارکت داشته اند نیز قابل انکار نیست; ولی یادآوری این نکته ضروری است که تلاشهای آن بزرگان موقعی به توفیق نهایی رسید که اعتبار و غنای اندیشه امام، ناخالصیها و کاستیهای نظری آن دستاوردها را زدود و پرورش یافتگان و جذب شدگان به کلیت این اندیشه، توانستند با انطباق دیدگاههای خود با اسلام معتبر و اصیل امام، خطاهای احتمالی خود را تصحیح نمایند و الا آن جریانهایی که به هر دلیل در این مسیر کمال قرار نگرفتند، نتوانستند در تحقق این پیروزی یا تداوم آن مشارکت مؤثر داشته باشند و چه بسا رو در روی آن نیز قرار گرفتند. (۱۸)
با این توضیحات، اگر بخواهیم مشخصه های اساسی اسلام امام را به عنوان «ایدئولوژی انقلاب » باز شماریم و از اسلامی سخن بگوییم که توانست در دهه ۵۰ در عرصه رقابتهای تنگاتنگ ایدئولوژیها و در شرایطی که ایدئولوژیهای رقیب از فرصتها و امکانات تبلیغی بسیار قوی نیز برخوردار بودند، حقانیت خود را به اثبات برساند، باید از اسلامی سخن بگوییم که تقریبا همه مزایا و نقاط قوت ایدئولوژیهای رقیب را در خود نهفته داشت و فراتر از همه آنها، آینده و نظامی را ترسیم می نمود که در آن، «آزادی و عدالت » همچون دو بال برای نیل به عرفان و تحقق معنویت به حساب می آمدند. این مشخصه ها به اختصار عبارتند از:
۱- آزادی یا به رسمیت شناختن حق حاکمیت انسان بر سرنوشت خویش و اعمال این حق از طریق مراجعه به آرا عمومی.
۲- عدالت یا نفی نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی و دفاع از محرومین برای استیفای حقوق غصب شده آنان.
۳- استقلال یا نفی روابط ظالمانه و استعماری و به رسمیت شناختن حق حاکمیت ملتها و دفاع از آنها برای استیفای این حقوق.
۴- عقل گرایی یا اعتنا به عقل و دستاوردهای علوم بشری به عنوان وسیله ای برای پیشبرد امور و فهم بهتر احکام و تعالیم الهی.
۵- معنویت گرایی یا عنایت به مقصد نهایی در جهت تقرب الی الله و کمالات معنوی و تلقی سایر امور به عنوان وسایلی در جهت این مقصود. البته این مشخصه در ردیف موارد قبلی نیست و عمده ترین خلا و نقصانی که در ایدئولوژی و اندیشه های دیگر احساس می شد، به همین مشخصه بازگشت دارد.
به گمان ما، اسلام با مشخصه های فوق بود که توانست از رقبا پیشی بگیرد و تداوم انقلاب نیز درگرو تداوم و بقای این مؤلفه هاست و کاستیها و آفتهای احتمالی بر سر راه آن را در پرتو همین اصول باید باز شناخت. اگر طالب تفوق ایدئولوژی انقلاب هستیم باید شرایط بعد از پیروزی انقلاب و صف بندیهای جدید را به دقت مورد تامل قرار دهیم تا بتوانیم لوازم تفوق ایدئولوژی انقلاب در برابر اندیشه های رقیب را محقق گردانیم. این مساله را ما در مباحث آینده دنبال خواهیم کرد.
موقعیت ایدئولوژی انقلاب در شرایط پس از پیروزی
برای تشریح این موقعیت ابتدا لازم است سرگذشت ایدئولوژیهای رقیب را مرور کنیم. از میان این سه ایدئولوژی، ناسیونالیسم یا ملی گرایی اساسا نتوانست خود را در صحنه منازعه نگهدارد. عملکرد آخرین نخست وزیر رژیم شاه که منتسب به این جریان بود و در اوج مراحل پیروزی انقلاب، مقابله
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.