تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل پارادایم «پیچیدگی » روشی نوین در جامعه شناسی امروز؛ گفت وگو با ادگار مورن، متفاوت ارائه دهید

فایل فایل پاورپوینت کامل پارادایم «پیچیدگی » روشی نوین در جامعه شناسی امروز؛ گفت وگو با ادگار مورن شامل 81 اسلاید آماده است که می‌تواند محتوای شما را به شکلی حرفه‌ای، منسجم و چشم‌نواز به مخاطبان منتقل کند.

برتری‌های فایل فایل پاورپوینت کامل پارادایم «پیچیدگی » روشی نوین در جامعه شناسی امروز؛ گفت وگو با ادگار مورن در یک نگاه:

طراحی منحصربه‌فرد
فایل پاورپوینت کامل پارادایم «پیچیدگی » روشی نوین در جامعه شناسی امروز؛ گفت وگو با ادگار مورن با بهره‌گیری از اصول زیبایی‌شناسی و ترکیب رنگ‌های مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما می‌دهد.
راه‌اندازی فوری
فایل فایل پاورپوینت کامل پارادایم «پیچیدگی » روشی نوین در جامعه شناسی امروز؛ گفت وگو با ادگار مورن نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
وضوح عالی
اسلایدها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.

همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل پارادایم «پیچیدگی » روشی نوین در جامعه شناسی امروز؛ گفت وگو با ادگار مورن هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهایی‌شده و تست‌شده ارائه می‌شود.

توصیه مهم: نسخه‌هایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل پارادایم «پیچیدگی » روشی نوین در جامعه شناسی امروز؛ گفت وگو با ادگار مورن اما خارج از منبع رسمی منتشر می‌شوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.

همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل پارادایم «پیچیدگی » روشی نوین در جامعه شناسی امروز؛ گفت وگو با ادگار مورن :

ایران، ۲۲، ۲۴ – ۲۷/۱/۸۱

چکیده: تخصصی شدن علوم و تفکیک ابعاد طبیعی و انسانی سبب شده است که علوم انسانی تکه تکه و مثله شوند . شناخت درست و مناسب، شناختی است که در بافت ارائه می شود . جهان، بدون اسطوره، نمی تواند برقرار بماند، ولی از این جهت مذاهب زمینی از مذاهب ملکوتی بسیار ضعیف ترند . اسطوره پیش رفت و الهه عقل، که در عصر جدید مطرح شد، اکنون شکست خورده است . من شخصا هوادار مذهبی بدون خدای وحی شده و حتی بدون خدا هستم . من عمیقا فکر می کنم که غرب درها را به روی خود بسته است .

در آغاز بحث، مراحل اصلی خطسیر فکری تان را بیان کنید .

در واقع، به محض این که موضوعی برای شناخت می یابم، تلاش می کنم آن را، از تمام زاویه هایی که مطالعه آن امکان پذیر است، بررسی کنم و سپس این دیدگاه های متفاوت را هماهنگ نمایم . این کار مرا، بیش از پیش، آگاهانه به سمت صورت بندی کارزار تمام عیاری که با آن روبه رو بودم، یعنی «کارزار پیچیدگی » ، هدایت کرد . خود واژه «پیچیدگی » بعدها در کار من ظاهر و اساسی شد; یعنی نه تنها کارزار پیچیدگی، بلکه این که پیچیدگی چیست و چگونه می توان آن را بررسی کرد . اکنون نیز همین راه را ادامه می دهم و فکر می کنم شناخت یا، دست کم، درک من از شناخت، نمی تواند از نوعی اخلاق جدا باشد و من از این پس خود را وقف بررسی این موضوع کرده ام .

من فکر می کنم اساسا یک فصل مشترک میان شما و کورنلیوس کاستوریادیس وجود دارد و آن، نقدی است که هر دوی شما بر علوم انسانی دارید و می گویید تخصصی شدن فزاینده، آگاهی را از بین می برد و این امر به ویژه در مورد جهان معاصر صادق است . در این روند تخصصی شدن، که – همان گونه که شما گفتید – از سه دهه پیش بدین سو شاهد آنیم، به طور فزاینده، افرادی را می بینیم که به حوزه علوم به اصطلاح «دقیق » تعلق داشته اند; اما به علوم انسانی روی می آورند . چرا عکس این روند روی نمی دهد؟ این پدیده ناشی از چیست؟

در اندیشه متعارف، دو شیوه برخورد با این دو حوزه، یعنی حوزه علوم دقیق، که همان علوم طبیعی است، و حوزه علوم انسانی دیده می شود: ۱ . فرو کاستن هر آنچه انسانی است تا حد آنچه زیست شناختی یا حیوانی است، که بر پایه دیدگاه ژنتیک استوار است، و یا فرو کاستن پدیده های اجتماعی تا حد مورچگان یا شامپانزه ها . ۲ . شیوه دیگر، تفکیک و گسستن است; یعنی شما میان آن دو قلمرو، دیوار چین برپا می کنید و می گویید هر آنچه زیست شناختی است مورد توجه من نیست . به عقیده من، این دیدگاه کاملا نادرست است; چون ما حیوان، پستاندار، مهره دار و غیره نیز هستیم و مغز در عین حال که اندام اندیشه است، اندامی زیست شناختی نیز هست . به اعتقاد من این مسئله به ساختار اندیشه بستگی دارد; مجبوریم یا فروبکاهیم یا تفکیک کنیم . اما برای فهمیدن، پارادایم دیگری ضروری است; پارادایمی که هم تفکیک و گسستن را امکان دهد، هم پیوند دادن را و حتی، به اعتقاد من، استلزام متقابل آن دو را . من بر پایه همین شیوه تفکر کار می کنم و از همین روست که کتاب های طبیعت انسانی، پارادایم گم شده و کتاب اخیرم با عنوان هویت انسانی را نوشته ام . اما باید اضافه کنم که، در علوم انسانی، با موانع یا دیوارهای بسیاری مواجه هستید . گرایش غالب به سوی اقتصاد کاملا بسته است; در حالی که اقتصاد، بازی منافع و شور و هوس های انسانی است . جامعه شناسی امروز کاملا بسته است; در حالی که باید با روان شناسی، تاریخ، اقتصاد و اسطوره شناسی رابطه داشته باشد . به علاوه، جامعه شناسی در نهایت به انحلال فرد گرایش دارد; فردی که عروسک خیمه شب بازی شده است . از سوی دیگر، روان شناسی، که آن هم بسته است، به انحلال جامعه گرایش دارد . به عقیده من، هر یک از علوم انسانی با این بخش بندی ها و انحلال ها، مثله شده اند . همچنین شکافی با تمام آنچه جهان ادبیات است وجود دارد . من فکر می کنم که حتی در رمان های بزرگ، بیش از علوم انسانی، جامعه شناسی وجود دارد . جو حاکم این است که فقط تخصص می تواند شناختی درست و مناسب به ارمغان آورد و مابقی چیزی جز ادبیاتی مبهم نیست; اما به عقیده من شناخت درست و مناسب شناختی است که در بافت ارائه می شود; حال آن که تخصص بافت را می شکند . در مورد ارائه موضوع در بافت آن می توان گفت که این کار با مطالعات میان رشته ای امکان پذیر است .

شما در کتاب هایتان از پدیده تولد، رشد و مرگ ایدئولوژی ها صحبت می کنید . می خواهم از شمادر مورد آرمان شهرها [اوتوپیاها] بپرسم: آرمان شهرها چگونه متولد می شوند، زندگی می کنند و می میرند؟

پیش از هر چیز می توانم بگویم که آرمان شهر بخشی از یک ایدئولوژی است، یا به عبارت دقیق تر، آرمان شهر می تواند ایدئولوژی به وجود آورد . البته امروز کلمه «آرمان شهر» معنای دیگری یافته است: ناکجا آبادی که از طریق وسایل تاریخی بی واسطه امکان پذیر نباشد . آرمان شهرهای خوب و آرمان شهرهای بد وجود دارد . البته من خوب و بد را داخل گیومه قرار می دهم . آرمان شهر «بد» کدام است؟ آرمان شهری است که مدعی جامعه ای هماهنگ است که در آن دیگر بیگانگی و رنج وجود نداشته باشد و شفافیت وجود داشته باشد و همه یکدیگر را بفهمند … پس آرمان شهر «بد» با رؤیای کمال مشخص می شود که به محض آن که بخواهید آن را محقق کنید، وحشی گری و بی رحمی بی پایانی را اعمال خواهید کرد . اما آرمان شهر «خوب » ، آرمان شهری است که هر چند فعلا تحقق پذیر نیست، اما، به خوبی، می بینیم که پوچ و بی معنا نیست . برای مثال، تصور این که دیگر جنگی روی سیاره زمین به راه نیفتد، آرمان شهری «خوب » است .

پس آینده باز است و به علاوه هرگز نمی توان پیشاپیش یک دگرگونی یا خلاقیت آتی را پیش بینی کرد . پدیده خلاقیت همراه ست با آنچه می توان «ظهور» نامید و ظهور، مفهومی است که من بسیار به آن پای بندم: مجموعه ای سازمان یافته، ویژگی ها و خصوصیت های جدیدی را ظاهر می کند که در عناصرش نبوده است، همچون مولکول ها که، در لحظه ای معین و به تعداد کافی، جمع می شوند تا سازمان زنده را، با ویژگی هایی که در مولکول ها نبوده است، بسازند . جوامع تاریخی نیز به همین ترتیب ظاهر شده اند و این بدان معناست که ما نمی توانیم پیش بینی کنیم . منظور من این نیست که جهان آینده ممکن است جهانی شگفت انگیز و عالی باشد، بلکه دست کم ممکن است برخی از نقایص و عیب های جهان کنونی مان برطرف شود . بنابراین من فکر می کنم نمی توانیم خود را در کلمه آرمان شهر حبس کنیم، چون این کلمه می تواند دو معنای متناقض داشته باشد . به عقیده من، مسئله این است که باید به قابلیت های خلاقانه ذهن انسان و، در نهایت، جامعه انسانی توجه داشت .

اساطیر و اسطوره شناسی عرصه ای است که شما بسیار به آن علاقه مندید . این بار هم پرسش من این است که اساطیر چگونه متولد می شوند، زندگی می کنند و می میرند؟

من در کتابم گفته ام که، در جوامع اولیه انسانی، پدیده واژه سازی وجود داشت، یعنی قلمروی که از آن، موجودات و چیزهای خیالی متولد می شوند . حال این موجودات خیالی چگونه متولد می شوند؟ از یک باور و اعتقاد جمعی .

در این جهان اساطیر، جنگ هایی وحشتناک میان خدایان و حتی میان خدای واحد، در سه شکل آن، یعنی خدای دین یهود، مسیحیت و اسلام، برپاست، جنگ های وحشتناکی که فقط جنگ انسان ها از طریق خدایان نیست، بلکه جنگ خدایان از طریق انسان ها نیز هست . مذاهب رستگاری مبتنی بر حیات پس از مرگ، نیرویی فوق العاده دارند . مذهب زمینی به مراتب ضعیف ترند، چون می توان بررسی کرد که آیا حقیقت می گوید یا نه، در حالی که مذهب ملکوتی بسیار قوی است . به اعتقاد من، مذاهب بزرگ تا بی نهایت دوام دارند; اما نمی توانم بگویم چگونه . مگر آن که مذهب جدیدی ظهور کند و بتواند پیروان چندی در میان مذاهب موجود به دست آورد . ملکوت دوام دارد، حال آن که اساطیر زمینی می میرند . برای مثال، در غرب، اعتقاد بر این بود که یشرفت یک اسطوره نیست، بلکه علم است; در حالی که، در واقع، یک اسطوره بود . اسطوره پیشرفت با قدرت تمام حاکم بود و حتی آن را به مابقی جهان نیز حکم می کردند . اما این اسطوره، در اثر عوامل گوناگون، شکست خورد . جنگ جهانی دوم، ضربه ای مهلک به پیشرفت بود; اما پس از آن اقتصاد دوباره به راه افتاد و سرودخوانان جامعه صنعتی جان گرفتند و تقریبا بحران ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته ایم . بدین ترتیب، دریافته ایم که علم دوسویه است و فقط سعادت و نیک بختی به ارمغان نمی آورد، بلکه خطر اتمی و هسته ای نیز در پی دارد .

به عقیده من، اساطیر در اندیشه های عقلانی وارد می شوند و آنها را تغییر می دهند . مثل اسطوره «الهه عقل » که بر عقل بزرگ سده هجدهم، حاکم بود . ایده هایی مثل علم، به اسطوره علم نیکوکار بدل شده است . به دیگر سخن، اسطوره در چیزهایی رخنه می کند که فکر می کنیم خلاف اسطوره است و با این حال سرشار از نیروهای اساطیری است .

زمانی اسطوره بازار وجود داشت و پس از فروپاشی اتحاد شوروی، اسطوره نولیبرالیسم و این که بازار، با هماهنگ ترین شیوه، اکثر مسائل انسانی را سر و سامان می دهد . اما این اسطوره در حال نابودی است و به اعتقاد من، یازدهم سپتامبر، ضربه مهلکی بر این اسطوره بود . فکر می کنم غرب دوره ای، کم و بیش، تهی از اساطیر را از سر می گذراند . اما مسئله اساسی این است که یک جامعه نمی تواند برای مدتی بسیار طولانی بدون اساطیر باقی بماند . امیدوارم اسطوره های آینده فریب کارانه نباشند . در عین حال شاهد ظهور اسطوره های «فرقه های کوچک » هستیم که هر یک نویدهای خود را دارد . من شخصا هوادار مذهبی نو هستم; یعنی مذهبی بدون خدای وحی شده و حتی بدون خدا; مذهبی که امکان اتحاد انسان ها را فراهم آورد; همانند آنچه من «زمین موطن » نام نهاده ام .

چند سالی است که به مسئله فرقه ها یا، به قول جامعه شناسان، جنبش های نوین مذهبی می پردازم . در این میان، پدیده ای وجود دارد که نمی فهمم . چگونه دانشجویانی که ثمره نظام آموزشی مدرنند، برخی پدیده های متعلق به دستگاه های مفهومی متفاوت را در هم می آمیزند . برای مثال مذهب مسیحیت را با برخی نظریه ها به ویژه نظریه های روان شناسی مدرن و سنت شرقی در هم می آمیزند . آنان، به نوعی، می خواهند به زندگی شان معنا دهند . می خواهم بدانم تحلیل شما از این پدیده چیست؟ آیا شکل جدیدی از آگاهی کاذب (اگر بخواهیم مفهومی قدیمی را به کار گیریم) وجود دارد یا احتمالا این نوعی آفرینش، در جهان معاصر غرب، است؟

نباید فراموش کنیم که از نیمه نخست سده بیستم، در هندوستان، اندیشمندان بزرگ اختلاط، مثل کریشنا، روبیندو و دیگران تلاش کرده اند پیام مسیحیت و آیین هندو را در مذهبی به مراتب عام تر ترکیب کنند . این مذهب، ثمره های بسیاری نداشت; اما در نهایت تلاش بزرگی بود که از هندوستان برخاست . در غرب، محدودیت های تمدن ساخته شده برای کار، عمل، تکنولوژی و غیره، بیش از پیش، نیازهای روانی درون انسان ها را نادیده می گیرد . این امر به ویژه، در نوجوانان و زنان، بسیار محسوس است و در پی آن، برخی ایده ها، به ویژه تکنیک های «صلح با خود» و شکل های متفاوت یوگای بودایی نفوذ یافته اند و حتی مذهب بودا، به یمن شخصیت فرهمندانه دالایی لاما و البته به دلیل وجود ریشه هایی قدیمی تر، یعنی اندیشه شوپنهاور، در فرانسه نفوذ پیدا کرده است .

پیام دین بودا می گوید: «من » تان را نابود کنید تا بتوانید به نیروانا برسید; در حالی که این پیام در فرانسه بدل شد به این که «من » تان را رشد دهید تا هماهنگ شود . البته این به معنای خودپرستی نیست، بلکه مذهبی است در خدمت سوبژکتیویته و نه ویران کردن سوبژکتیویته . در تاریخ، وقتی یک اعتقاد در بافت دیگری وارد می شود، اغلب تغییراتی در محور این اعتقاد روی می دهد و این همان اختلاط است . به علاوه، باید اضافه کنم که هر فرهنگی درهم آمیخته و ترکیبی است . این امر در مورد همه فرهنگ های کوچک و بزرگ صادق است . در ضمن نباید این نکته را نادیده گرفت که وقتی فرهنگی قوی است، عناصر بیرونی را در خود ادغام می کند و وقتی فرهنگی ضعیف است، با ورود عناصر بیرونی، متلاشی می شود . امروزه من به دستاوردهای اختلاط بسیار باور دارم . اختلاط، خلاف همگن سازی است . همگن سازی یعنی مک دونالد، کوکاکولا، یعنی هر آنچه یک شکل می کند، در حالی که اختلاط چیز جدیدی خلق می کند .

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *