توضیحات
تحولی در ارائهها با فایل پاورپوینت کامل رئوس نظریه روانکاوی!
اگر به دنبال یک روش ساده اما حرفهای برای ارائهی مطالب خود هستید، فایل پاورپوینت کامل رئوس نظریه روانکاوی بهترین انتخاب شما خواهد بود. فایل پاورپوینت کامل رئوس نظریه روانکاوی از پایه بر اساس اصول طراحی مدرن ساخته شده و تضمین میکند که اسلایدهای شما جذاب، منظم و آمادهی استفاده باشند.
فایل پاورپوینت کامل رئوس نظریه روانکاوی شامل 120 اسلاید است که با ترکیب بصری زیبا و چیدمانی حرفهای، ارائهی شما را به سطحی بالاتر میبرد.
چرا باید از فایل پاورپوینت کامل رئوس نظریه روانکاوی استفاده کنید؟
✔ طراحی حرفهای: هر اسلاید فایل پاورپوینت کامل رئوس نظریه روانکاوی با دقت بالا تنظیم شده تا بیشترین تأثیر را روی مخاطبان بگذارد.
✔ صرفهجویی در زمان: نیازی نیست ساعتها وقت خود را برای طراحی پاورپوینت بگذارید، همه چیز آماده است.
✔ استفادهی آسان: بدون نیاز به ویرایشهای پیچیده، کافی است فایل را باز کنید و ارائه دهید.
✔ فایل پاورپوینت کامل رئوس نظریه روانکاوی قابل استفاده در هر محیطی: چه در دانشگاه، چه در جلسات کاری، فایل پاورپوینت کامل رئوس نظریه روانکاوی حرفهای نیاز شما را کاملاً برآورده خواهد کرد.
متمایز باشید!
دیگر نگران بهمریختگی یا طراحیهای غیرحرفهای نباشید. فایل پاورپوینت کامل رئوس نظریه روانکاوی به شما این امکان را میدهد که بدون دغدغه روی محتوای خود تمرکز کنید و ارائهای تأثیرگذار داشته باشید.
همین حالا دریافت کنید و تجربهای متفاوت از ارائههای حرفهای را داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل رئوس نظریه روانکاوی :
مقدمه
هدف من در این نوشته کوتاه این است که اصول و مبانیِ روانکاوی را تدوین و به نحو به اصطلاح غیراستدلالی بیان کنم، یعنی به موجزترین و سرراست ترین شکل ممکن. طبیعتاً مقصود من این نیست که خواننده به این نظریه ایمان آورد یا اعتقاد راسخی به آن پیدا کند.
آموزه های روانکاوی مبتنی بر مشاهدات و تجربیات بی شمارند و فقط آن کسی که مشاهدات و تجربیات مذکور را در مورد خود و دیگران تکرار کرده باشد می تواند به قضاوتی شخصی درباره این نظریه برسد.
بخش نخست
ذهن و نحوه کارکرد آن(۲)
فصل ۱
دستگاه روان
روانکاوی یک موضوع اساسی را مفروض تلقی می کند، موضوعی که صرفا با توسل به اندیشه فلسفی می توان درباره اش به بحث پرداخت، اما دلیل موجه بودن این فرض را باید در نتایج آن جست. دانسته های ما در خصوص آنچه روان (یا حیات ذهنی) می نامیم از دو نوع است: اولاً اندام جسمانی و عرصه عملکرد آن که عبارت است از مغز (یا دستگاه عصبی) و [ ثانیا ] از سوی دیگر اَعمالِ خودآگاهانه ما که داده هایی بلافصل اند و به هیچ روی نمی توان آنها را بیش از این توصیف کرد. هرآنچه بین این دو قرار دارد برای ما ناشناخته است و داده های مذکور واجد هیچ رابطه مستقیمی با این دو حد نهاییِ دانشِ ما نیستند. اگر چنین رابطه ای وجود داشت، حداکثر می توانست محل دقیق فرایندهای ضمیر آگاه را بر ما معلوم کند، ولی کمکی به شناخت آن فرایندها نمی کرد.
دو فرضیه ما از این منتهی الیه یا سرآغازِ دانشمان سرچشمه می گیرد. نخستین فرضیه به تعیین محل فرایندهای ضمیر آگاه مربوط می شود. ما چنین فرض می کنیم که حیات ذهنی، کارکرد دستگاهی است که ویژگیهای آن عبارت اند از امتداد در مکان و تشکیل شدن از چندین بخش. به بیان دیگر، ما تصور می کنیم که [ ساختار ] این دستگاه همانند یک تلسکوپ یا میکروسکوپ یا چیزی شبیه به آنهاست. گرچه در گذشته نیز تلاشهایی در این زمینه صورت گرفته است، اما تبیین چنین استنباطی به این شکلِ محکم و منسجم امری بدیع و بی سابقه است.
ما از راه مطالعه تکوین فردیِ انسانها، به این دانش درباره دستگاه روان نائل شده ایم. دیرینه ترینِ این حوزه ها یا کنشگرانِ روان را «نهاد» می نامیم. «نهاد» شامل تمامی آن خصایصی است که فرد به ارث می بَرَد، تمامی آن خصایصی که در بدو تولد با او هستند و در سرشت او جای دارند. به همین سبب، مهمترین جزءِ «نهاد» غرایز هستند که از سامان بدن سرچشمه می گیرند و تبلور روانیِ آنها ابتدا در اینجا [ یعنی «نهاد» ] به شکلهایی که برای ما ناشناخته است رخ می دهد.(۳)
تأثیر دنیای بیرونی و واقعیِ پیرامونِ ما باعث تحولی خاص در بخشی از «نهاد» شده است. «نهاد» در بدو امر حکم یک لایه قشری را داشت که از اندامهای لازم برای دریافت محرکها و نیز از تمهیداتی برخوردار بود تا بتواند در برابر محرکها همچون یک سپرِ محافظ عمل کند؛ [ لیکن به دلیل تأثیر دنیای بیرونی، ] بخشی از «نهاد» از این حالت اولیه به سازمان ویژه ای تبدیل گردیده است که از این پس همچون واسطه ای بین «نهاد» و دنیای بیرونی عمل می کند. این حوزه از ذهن را «خود» نامیده ایم.
ویژگیهای اصلیِ «خود» بدین قرارند: در نتیجه ارتباط از پیش برقرار شده ادراک حسی و کنش عضلانی، «خود» حرکتهای اختیاری را تحت فرمان خویش دارد. تا آنجا که به رخدادهای بیرونی مربوط می شود، «خود» وظیفه مذکور را از این طریقها انجام می دهد: از راه واقف شدن به محرکها؛ از راه انباشتن تجربیاتی درباره آنها (در حافظه)؛ از راه اجتناب از محرکهای فوق العاده قوی (با گریز [ از آن محرکها ] )؛ از راهِ حل و فصل کردن محرکهای ملایم (با سازگاری)؛ و سرانجام از راه فراگیری نحوه ایجاد تغییرات مصلحت آمیز در دنیای بیرونی، تغییراتی که به نفع «خود» هستند (با فعالیت). تا آنجا که به رخدادهای درونی مربوط می شود، در ارتباط با «نهاد»، «خود» آن وظیفه را از این طریقها انجام می دهد: از راه مسلط شدن بر خواستهای غرایز؛ از راه تصمیم گیری درباره این که آیا آن خواسته ها اجابت شوند یا خیر؛ از راه موکول کردن اجابت آن خواسته ها به زمان و اوضاع مساعد در دنیای بیرونی؛ یا از راه سرکوب کردن تمام تحریکاتِ آن خواسته ها. نحوه عملکرد «خود» با در نظر گرفتن تنشهای حاصل از محرکها معین می شود، خواه این تنشها ذاتیِ آن باشند و خواه به آن اِعمال گردند. پدید آمدن این تنشها عموما به صورت عدم لذت احساس می شود و کاهش یافتن شان به صورت لذت. با این حال، آنچه به صورت لذت یا عدم لذت احساس می شود احتمالاً اوج مطلقِ این تنش نیست، بلکه جزئی از ضرباهنگ تغییراتِ آن تنشهاست. «خود» تقلا می کند تا به لذت دست یابد و از عدم لذتْ بری باشد. هر افزایشی در عدم لذت که فرد توقعِ آن را دارد و پیش بینی اش می کند، با یک علامت اضطراب مواجه می گردد. روی دادن چنین افزایشی خواه تهدیدی از درون باشد و خواه تهدیدی از بیرون خطر نامیده می شود. گه گاه «خود» ارتباطش با دنیای بیرون را قطع می کند و به حالت خواب فرو می رود؛ در این حالت، «خود» تغییرات گسترده ای در سامانِ خویش ایجاد می کند. از این حالت خواب چنین می توان استنباط کرد که سامانِ یادشده عبارت است از توزیع خاصی از انرژیِ ذهن.
دوره طولانیِ کودکی که طی آن انسانِ در حال رشد با اتکا به والدینش به زندگی ادامه می دهد رسوبی را از خود باقی می گذارد که عبارت است از شکل گیریِ کنشگری ویژه در «خود»، کنشگری که تأثیر والدین از طریق آن ادامه می یابد. این کنشگر، «فراخود» نامیده شده است. این «فراخود»، از حیث این که از «خود» متمایز می گردد و مخالف آن است، نیروی سومی را [ در ذهن ] تشکیل می دهد که «خود» می بایست برایش اهمیت قائل شود.
نحوه عملکرد «خود» چنان باید باشد که هم خواستهای «نهاد»، هم خواستهای «فراخود» و هم [ الزامات ] واقعیت را همزمان اجابت کند؛ به سخن دیگر، «خود» می بایست خواستهای این سه عامل را با یکدیگر وفق دهد. چند و چون رابطه «خود» و «فراخود» را هنگامی می توان به طور کامل دریافت که ریشه آن رابطه را در نگرشهای کودک درباره والدینش بیابیم. البته نحوه عملکرد این تأثیر والدین نه فقط شخصیتهای پدر و مادر واقعیِ کودک، بلکه همچنین سنتهای خانوادگی و نژادی و ملیِ انتقال یافته به کودک از طریق آنان و نیز الزاماتِ محیط اجتماعیِ بلافصلی را که آنها بازمی نمایانند شامل می شود. به طریق اولی، در فرایند رشد فرد، کسانی که بعدها جانشین یا جایگزین والدین او می شوند (از قبیل معلمان و الگوهای آرمانهای اجتماعیِ تحسین شده در زندگیِ عمومی) در «فراخودِ» او تأثیر می گذارند. چنان که خواهیم دید، «نهاد» و «فراخود» به رغم تمام تفاوتهای بنیادینشان، واجد یک ویژگیِ مشترک هستند: این دو [ نیروی کنشگر روان ] تأثیرات گذشته را بازنمایی می کنند «نهاد» بازنمود تأثیر وراثت است و «فراخود» در اصل بازنمود تأثیرات اشخاص دیگر ، حال آن که «خود» عمدتا حاصل تجربیاتِ فرد است و به عبارت دیگر، رخدادهای اتفاقی و در زمان حاضر محتوای آن را تعیین می کنند.
می توان فرض کرد که این توصیف کلی و اجمالی از دستگاه روان انسان، در مورد جانوران عالی که ذهنی شبیه به ذهن انسان دارند نیز صادق است. هر موجودی که مانند انسان در کودکی به مدتی طولانی [ به والدینش ] وابسته باشد، قاعدتا واجد «فراخود» است. ناگزیر باید فرض کنیم که «خود» متمایز از «نهاد» است. در روانشناسیِ حیوانات هنوز به مسأله جالبی که در اینجا ارائه کردیم پرداخته نشده است.
فصل ۲
نظریه غرایز
قدرت «نهاد» مبیّن هدف واقعیِ زندگیِ موجود زنده منفرد است. این هدف عبارت است از ارضاء نیازهای ذاتیِ موجود زنده. هدفی مانند زنده نگاه داشتن خویشتن یا محافظت از خویش در برابر انواع خطرات از طریق اضطراب را نمی توان به «نهاد» نسبت داد. این اهدافِ اخیر به «خود» تعلق دارند، یعنی همان کنشگری که ضمن ملحوظ کردن دنیای بیرون، مساعدترین و کم خطرترین راه ارضاء را می یابد. ممکن است «فراخود» نیازهای جدیدی را مطرح کند، اما نقش عمده این کنشگر همچنان محدود ساختن ارضاءهاست.
آن نیروهایی که بنا به فرض ما در پسِ تنشهای ناشی از نیازهای «نهاد» قرار دارند، غرایز نامیده می شوند. آنها بازنمود خواسته های بدن از ذهن هستند. غرایز به رغم این که علت غاییِ همه فعالیتهای انسان هستند، اما ماهیتی محافظه کارانه دارند. هر وضعیتی که موجود زنده به آن نائل شده باشد، به مجرد کنار گذاشته شدنِ آن وضعیت، باعث گرایشی به استقرار مجدد آن می گردد. بدین سان می توان تعداد نامشخصی از غرایز را از هم تمیز داد و در واقع در عرف عام نیز این تمایزات گذاشته می شوند. لیکن برای ما این پرسش مهم مطرح می شود که آیا می توان معدودی غریزه بنیانی را سرچشمه همه این غرایز بی شمار دانست. ما دریافته ایم که غرایز قادرند هدف خود را عوض کنند (از طریق جابه جایی(۴)) و همچنین این که غرایز می توانند جایگزین یکدیگر شوند، به این صورت که انرژیِ یک غریزه به غریزه ای دیگر انتقال می یابد. این فرایند اخیر را هنوز به اندازه کافی نمی شناسیم. پس از مدتها تردید و دودلی، فرض را بر این گذاشته ایم که صرفا دو غریزه اساسی وجود دارند که عبارت اند از اروس و غریزه ویرانگر. (تباین بین غریزه صیانت نَفْس و غریزه صیانت نوع و نیز تباین بین عشق به «خود» و عشق به مصداق امیال، به اروس مربوط می شود.) هدف غریزه بنیانیِ اول عبارت است از برقراری وحدتهای هر چه بیشتر و حفظ آنها، یا به طور خلاصه پیوند دادن. برعکس، هدف غریزه بنیانیِ دوم عبارت است از گسستن پیوندها و از این طریق ویرانگری. می توان چنین فرض کرد که هدف غاییِ غریزه ویرانگر این است که موجود زنده را به حالتی غیرآلی سوق دهد. به همین سبب، این غریزه را غریزه مرگ خواهی نیز می نامیم. اگر چنین فرض کنیم که جانداران پس از پدیده های بی جان به وجود آمدند و [ در واقع ] از آن پدیده ها منشأ گرفتند، آنگاه غریزه مرگ خواهی با قاعده ای که مطرح کرده ایم سازگار است، یعنی این قاعده که غرایز به بازگشت به حالتی پیشین گرایش دارند. این قاعده را نمی توانیم در مورد اروس (یا غریزه عشق) صادق بدانیم. انجام دادن این کار در حکم پذیرش این پیش فرض است که گوهر حیات در گذشته یک وحدت بوده است که بعدها دچار انشقاق گردید و اکنون در تقلای وحدتِ دوباره است.(۵)
در کارکردهای زیست شناختی، این دو غریزه اساسی در تخالف با یکدیگر عمل می کنند و یا با هم ترکیب می شوند. بدین سان، عمل خوردن یک جور ویرانگری در مورد چیزی است که خورده می شود با این هدف که نهایتا آن چیز [ در بدن ] ادغام گردد. نیز عمل جنسی نوعی عمل تعرض جویانه است که با هدف تنگاتنگترین وحدتها صورت می گیرد. این عملکردِ همگام و متقابلاً مخالفِ دو غریزه اساسی، تنوع تمام عیار پدیده های حیات را موجب می گردد. قیاس این دو غریزه بنیانی را می توان از قلمرو جانداران به دو نیروی مخالف (جاذبه و دافعه) که بر دنیای غیرآلی سیطره دارند، بسط داد.(۶)
تغییر در نسبتهای تلفیق غرایز، به ملموسترین نتایج منجر می گردد. افزایش تعرض جوییِ جنسی، عاشق را به قاتل جنسی تبدیل می کند، حال آن که کاهش شدید عامل تعرض جویانه همان فرد را خجالتی یا عِنّین می سازد.
ممکن نیست بتوان هیچ یک از دو غریزه اساسی را به یکی از حوزه های ذهن محدود ساخت. ویژگیِ آنها، حضور فراگیرشان است. می توان وضعیت اولیه را آن وضعیتی در نظر گرفت که کل انرژیِ موجودِ اروس (که از این پس با عنوان «نیروی شهوی» [ یا «لیبیدو» [ به آن اشاره خواهیم کرد) در «خود» نهادِ هنوز متمایز نشده وجود دارد و کارش خنثی ساختن آن گرایشهای ویرانگری است که همزمان وجود دارند. (اصطلاحی مشابه با «نیروی شهوی» که بتوان برای توصیف انرژیِ غریزه ویرانگر به کار برد، نداریم.) در مرحله ای بعد، کم و بیش به سهولت می توانیم بی ثباتیهای نیروی شهوی را دنبال کنیم، اما انجام دادن این کار در مورد غریزه ویرانگر دشوارتر است.
تا زمانی که غریزه مذکور در درون عمل می کند (مانند غریزه مرگ)، نامشهود باقی می مانَد و صرفا هنگامی مورد توجه ما قرار می گیرد که به صورت غریزه ای ویرانگر به بیرون معطوف گردد. به نظر می رسد که این معطوف شدن غریزه به بیرون، برای صیانت فرد ضرورتا باید صورت پذیرد. دستگاه عضلانیِ بدن این وظیفه را انجام می دهد. با تشکیل «فراخود»، مقادیری معتنابه از غریزه تعرض جویی در داخل «خود» جای می گیرند و در آنجا به شکلی خودویرانگرانه عمل می کنند. این یکی از خطراتی است که در مسیر رشد فرهنگی، برای سلامتِ انسانها پیش می آید. به طور کلی، جلوگیری از تعرض جویی کاری مضر است که به ناخوشی (یا مریض شدن) می انجامد. رفتار شخصِ فوق العاده خشمگین شده، غالبا نشان می دهد که گذار از تعرض جوییِ ممانعت شده به خودویرانگری به این صورت است که وی تعرض جویی اش را به خویش معطوف می کند: چنین شخصی موهایش را از سر می کَنَد یا با مشت به سر و صورت خود می کوبد، گرچه واضح است که او ترجیح می داده این رفتار را با کسی غیر از خودش انجام دهد. در هر وضعیتی، به هر حال بخشی از خودویرانگری در درون [ «خود» ] باقی می مانَد، تا این که سرانجام این خودویرانگری موفق به کُشتن فرد می شود و اتمام یا تثبیت(۷) نامطلوبِ نیروی شهویِ او احتمالاً نمی تواند مانع این امر گردد. پس به طور کلی چنین می توان پنداشت که فرد به سبب تعارضهای درونی اش می میرد، ولی نوع به دلیل ناموفق ماندن مبارزه اش با دنیای بیرون می میرد، یعنی زمانی که انطباقهایش برای مواجهه با تغییرات دنیای بیرون کافی نیست.
مشکل بتوان درباره عملکرد نیروی شهوی در «نهاد» و «فراخود» سخنی گفت. هرآنچه درباره نیروی شهوی می دانیم به «خود» مربوط می شود، یعنی همان کنشگری که تمام نیروی شهویِ موجود ابتدا در آن ذخیره می شود. این حالت را خودشیفتگیِ اولیه مطلق می نامیم.(۸) این حالت تا آن زمانی ادامه می یابد که «خود» شروع به نیروگذاریِ روانی(۹) در اندیشه های مربوط به مصداقهای امیال [ یا «اُبژه ها» ] با نیروی شهوی می کند و به عبارت دیگر نیروی شهویِ مبتنی بر خودشیفتگی را به نیروی شهویِ متمرکز بر مصداق امیال(۱۰) تبدیل می کند. در سرتاسر عمر، «خود» نقش منبع بزرگی را دارد که نیروگذاریهای روانیِ شهوی از آن به مصداقهای امیال معطوف می گردند و هم این که دوباره به داخل آن بازگردانده می شوند، درست همان گونه که یک آمیب با پاهای کاذبش رفتار می کند.(۱۱) فقط وقتی کسی کاملاً عاشق می شود است که بخش عمده نیروی شهوی به مصداق امیال انتقال می یابد و آن مصداق تا حدودی جای «خود» را می گیرد. یکی از ویژگیهای نیروی شهوی که در زندگی اهمیت دارد، تحرک آن یا سهولت گذار آن از یک مصداق امیال به مصداقی دیگر است. تحرک را باید نقطه مقابل تثبیت نیروی شهوی به مصداقهای خاص دانست که غالبا تا پایان عمر ادامه می یابد.
بی تردید می توان گفت که نیروی شهوی از منابعی جسمی برخوردار است و به عبارت دیگر از اندامها و اجزاء گوناگونِ بدن به «خود» سرازیر می شود. این ارتباط را به روشنترین وجه در مورد آن بخش از نیروی شهوی می توان دید که بنا به هدف غریزی اش تحریک جنسی نامیده می شود. بارزترین اجزاء بدن که این نیروی شهوی از آنها نشأت می گیرد، با نام نواحیِ شهوت زا مشخص می گردند، هرچند که در حقیقت کل بدن ناحیه ای شهوت زا از این نوع است. بخش بزرگی از آنچه در خصوص اروس (به سخن دیگر، درباره مظهر اروس یعنی نیروی شهوی) می دانیم، از طریق مطالعه راجع به کارکرد جنسیِ انسان حاصل آمده است، کارکردی که در واقع بر حسب نظرگاه غالب هرچند نه برحسب نظریه ما با اروس مطابقت دارد. ما توانسته ایم دریابیم که میل وافرِ جنسی که لاجرم اثر بسزایی در زندگیِ ما خواهد گذاشت چگونه از تأثیرات پی در پیِ تعدادی از غرایز به تدریج به وجود می آید، غرایزی که بازنمود نواحی شهوت زای خاصی هستند.
فصل ۳
تکوین کارکرد جنسی
بر حسب نظرگاه غالب، حیات جنسیِ انسان اساسا در این خلاصه می شود که بکوشد تا اندامهای تناسلیِ خود را در تماس با اندامهای تناسلیِ شخصی از جنس مخالف قرار دهد. کارهای دیگری که به منزله اَعمال جانبی و مقدماتی ملازمِ این عمل تلقی می شوند، عبارت اند از بوسیدن این بدنِ غیرخودی، نگریستن به آن و نیز لمس کردن آن. گمان می شود که این کوشش به هنگام بلوغ آغاز می گردد (یعنی در سن بالیدگیِ جنسی) و تولیدمثل را امکان پذیر می سازد. با این حال، انسان از دیرباز حقایق خاصی را می دانسته است که در چارچوب تَنگِ این نظرگاه نمی گنجد. [ حقایق مذکور بدین قرارند: ] ۱. این حقیقتی درخور ملاحظه است که برخی از انسانها صرفا به افرادی از جنسِ خود و نیز به اندامهای تناسلیِ آنان گرایش دارند. ۲. این موضوع نیز به همان اندازه درخور توجه است که امیال برخی دیگر از انسانها دقیقا کارکردی جنسی دارند، لیکن این اشخاص در عین حال به اندامهای تناسلی و کاربرد معمولِ این اندامها کاملاً بی اعتنا هستند. این نوع اشخاص، اصطلاحا «منحرف» نامیده می شوند. ۳. سرانجام این نیز موضوع درخور توجهی است که برخی از کودکان از اوان بچگی به اندامهای تناسلی خود علاقه نشان می دهند و نشانه های تحریک آن اندامها را در آنها می توان مشاهده کرد. (به همین سبب، کودکان یادشده منحط تلقی می گردند.)
از جمله به دلیل همین سه حقیقتِ نادیده انگاشته شده، روانکاوی با همه عقاید عامیانه در خصوص تمایلات جنسی به مخالفت برخاست و البته موجب حیرت و حاشای بسیاری کسان شد. عمده ترین یافته های روانکاوی [ درباره جنسیت ] بدین قرارند:
الف. حیات جنسی صرفا در سن بلوغ آغاز نمی گردد، بلکه نمودهای آشکار آن اندکی پس از تولد شروع می شوند.
ب. ضروری است که بین دو مفهومِ «جنسی» و «تناسلی» اکیدا تمایز گذاریم. شِقِ اول مفهومی عام و دربرگیرنده اَعمالی است که ربطی به اندامهای تناسلی ندارند.
پ. حیات جنسی از جمله التذاذ از نواحی مختلف بدن را شامل می شود و این همان کارکردی است که متعاقبا به منظور تولیدمثل مورد بهره برداری قرار می گیرد. این دو کارکرد به ندرت با یکدیگر به طور کامل مقارن می شوند.
ادعای اول که بیش از بقیه دور از انتظار است طبیعتا بیشترین توجه را به خود جلب کرده است. پی برده ایم که در اوان طفولیت نشانه هایی از فعالیت جسمانی وجود دارند که فقط تعصب دیرینه مانع از جنسی دانستن آنها می شود. این فعالیت به پدیده های روانی ای مربوط می شود که بعدها در حیات شهوانیِ بزرگسالان به آنها برمی خوریم، پدیده هایی از قبیل تثبیت به مصداقهای خاصی از امیال، غیرت جنسی و غیره. اما همچنین دریافته ایم که این پدیده های اوان طفولیت، بخشی از روند منظم رشد هستند و با افزایش تدریجی، در اواخر پنج سالگی به اوج می رسند و سپس فروکش می کنند. طی این فروکش، پیشرفت [ تمایلات جنسیِ کودک ] دچار وقفه می شود، بسیاری چیزها از یادش می رود و او به میزان زیادی پسرفت می کند. پس از پایان این دوره به اصطلاح نهفتگی(۱۲) حیات جنسی بار دیگر با بلوغ به پیش می رود، به گونه ای که می توان گفت در این مرحله، حیات جنسی دوباره شکوفا می شود. از اینجا به این حقیقت می رسیم که آغاز حیات جنسی دو مرحله ای است، یعنی طی دو موج جداگانه صورت می گیرد. تا آنجا که می دانیم، این موضوع فقط در مورد آدمیان صادق است و البته تأثیر بسزایی در تکامل تدریجیِ ویژگیهای انسان دارد.(۱۳) این موضوع بی اهمیت نیست که به استثنای معدودی از خاطرات بازمانده، بقیه رخدادهای این مرحله آغازین از زندگی دچار فراموشیِ کودکی می شوند. دیدگاههای ما در خصوص سبب شناسیِ روان رنجوریها(۱۴) و راهکار ما برای درمان بیماران از طریق تحلیل، از همین اسستنتاجها به دست آمده اند. یافتن ریشه فرایندهای رشد در این مرحله آغازینِ زندگی، همچنین شواهدی در اثبات برخی دیگر از نتیجه گیریهای ما فراهم آورده است.
نخستین اندامی که از زمان تولد به بعد به صورت یک ناحیه شهوت زا پدید می آید و خواسته هایی شهوی به ذهن متبادر می کند، دهان است. در وهله اول، همه فعالیتهای روانی معطوف به ارضای نیازهای آن ناحیه از بدن است. البته این ارضاء در اصل با هدف خوراک رسانی به بدن برای حفظ جان صورت می گیرد؛ لیکن شناخت کار اندامهای بدن را نباید با روانشناسی اشتباه گرفت. اصرار سرسختانه نوزاد برای مکیدن شیر از مادر، در همان مراحل آغازینِ زندگی حکایت از نیاز به ارضاء شدن دارد، ارضائی که گرچه سرمنشأ و بانی اش تغذیه شدن است، اما صَرف نظر از خوراک خواهی کوششی برای کسب لذت است و به همین سبب می توان و باید آن را اصطلاحا کوششی جنسی نامید.
از همین مرحله دهانی، تکانه های(۱۵) دگرآزارانه همزمان با درآمدن دندانها گه گاه رخ می دهند. مقدار این تکانه ها در مرحله دوم [ رشد روانی جنسیِ کودک ] به مراتب بیشتر می شود، مرحله ای که ما آن را دگرآزارانه مقعدی می نامیم زیرا در آن زمان کودک به دنبال ارضاء شدن از راه تعرض جویی و نیز از راه کارکرد دفع است. دلیل موجّه ما برای این که میل وافر به تعرض جویی را از جمله خصایص نیروی شهوی می دانیم، بر پایه این دیدگاه استوار است که دگرآزاری در واقع چیزی نیست مگر تلفیق غریزیِ امیال وافرِ کاملاً شهوی و امیال وافرِ کاملاً ویرانگرانه، تلفیقی که از آن پس با شدت و قوّت و بی وقفه ادامه می یابد.(۱۶)
مرحله سوم [ رشد روانی جنسیِ کودک ] ، مرحله قضیبی نامیده می شود. به عبارتی می توان گفت که این مرحله پیش درآمد شکل نهاییِ حیات جنسی است و از همان زمان بسیار به آن شباهت دارد. باید توجه داشت که این نه اندامهای تناسلیِ زن و مرد بلکه [ صرفا ] اندام مذکر (قضیب) است که در این مرحله نقشی ایفا می کند. اندامهای تناسلیِ مؤنث تا مدتها ناشناخته باقی می مانند. بدین ترتیب می بینیم که کودکان در تلاش برای فهم فرایندهای جنسی، بر نظریه دیرینه ریزشگاهی(۱۷) صحّه می گذارند، نظریه ای که دلیل موجّهِ تکوینی نیز دارد.(۱۸)
با شروع و ادامه یافتن مرحله قضیبی، تمایلات جنسیِ اوانِ دوره کودکی به اوج می رسند و سپس به زوال نزدیک می شوند. لذا، پیشینه [ رشد روانی جنسیِ ] دختران و پسران با یکدیگر متفاوت است. فعالیت فکریِ هر دوی آنان اکنون در خدمت تحقیقات جنسی قرار گرفته است. پیشینه یادشده هم در دختران و هم در پسران با فرض حضور عام قضیب مورد بررسی قرار می گیرد. لیکن در مرحله بعدی، مسیر [ رشد ] دو جنس مذکر و مؤنث از هم جدا می گردد. پسربچه وارد مرحله اُدیپی می شود؛ [ نتیجتا ] وی با دست با آلت خود بازی می کند و همزمان در خصوص انجام کاری با آن در مورد مادرش خیالپردازی می کند، تا این که هم به سبب هراس از خطر اختگی و هم به دلیل دیدن فقدان قضیب در افراد مؤنث دچار بزرگترین ضایعه روحی در زندگیِ خویش می شود و این ضایعه باعث آغاز دوره نهفتگی با همه پیامدهایش می گردد. دختربچه، پس از تلاش بی ثمر برای انجام همان کاری که پسربچه انجام می دهد، عدم برخورداریِ خود از قضیب یا در واقع حقارت کلیتوریسِ خود را درمی یابد و این موضوع تأثیراتی پایدار در رشد شخصیت او بر جای می گذارد. دختربچه در نتیجه این ناکامیِ اولیه در رقابت با پسربچه، غالبا در بدو امر از حیات جنسی کلاً روی برمی گرداند.
اشتباه است اگر تصور کنیم که این سه مرحله به شکلی مشخص یکی پس از دیگری روی می دهند. چه بسا یکی از این مراحل علاوه بر دیگری رخ دهد؛ همچنین ممکن است که این مراحل با یکدیگر مصادف شوند و همزمان رخ دهند. در مراحل اولیه، غرایز گوناگون انسان کسب لذت را مستقل از یکدیگر آغاز می کنند. در مرحله قضیبی، آرام آرام سامانی شروع به شکل گیری می کند که سایر امیال وافر را تابع اولویت اندامهای تناسلی می سازد. شکل گرفتن این سامان، مبیّن آغاز هماهنگ شدن میل عمومی به لذت با کارکرد جنسی است. سامان یادشده صرفا در سن بلوغ به کمال می رسد و این، حکم مرحله تناسلی و چهارم [ در رشد روانی جنسی ] را دارد. آنگاه وضعیتی ایجاد می شود که در آن: ۱. برخی از نیروگذاریهای روانیِ شهوی به قوّت خود باقی می مانند؛ ۲. بقیه این نیروگذاریها به صورت اَعمالِ مقدماتی و جانبی در کارکرد جنسی ادغام می شوند، اَعمالی که موجب به اصطلاح پیش لذت می گردند؛ ۳. سایر امیال وافر از این سامان بیرون رانده و یا کلاً فرو نشانده می شوند (سرکوبی)(۱۹) یا این که به شکلی دیگر در «خود» به کار می روند، به این ترتیب که ویژگیهای منش را به وجود می آورند یا با جابه جاییِ اهدافشان والایش(۲۰) می شوند.
این فرایند گه گاه با اِشکالات و کاستیهایی از سر گذرانده می شود. بازدارنده های(۲۱) تکوینِ این فرایند، خود را به شکل انواع و اقسام اختلالها در حیات جنسیِ فرد آشکار می سازند. وقتی چنین شده باشد، درمی یابیم که نیروی شهوی به وضعیتهایی در مراحل قبلی [ رشد روانی جنسی ] تثبیت شده است. میل وافرِ این مراحل که ربطی به هدف بهنجارِ [ عملِ [ جنسی ندارد انحراف جنسی نام دارد. برای مثال، یکی از این بازدارنده های رشد، هنگامی که تبلور آشکار داشته باشد، عبارت است از همجنس گرایی. تحلیل روانکاوانه نشان می دهد که در تمامی موارد، نوعی علقه همجنس گرایانه به مصداق امیال وجود دارد و در اکثر موارد این علقه به شکلی نهفته تداوم می یابد. آنچه باعث پیچیدگیِ وضعیت مذکور می گردد این است که معمولاً فرایندهای لازم برای نیل به رشدِ بهنجار به طور کامل حاضر یا غایب نیستند، بلکه تا حدودی فراهم می شوند و لذا نتیجه نهایی منوط به روابط کمّی است. درست است که در این اوضاع و احوال، سامان تناسلیِ فرد حاصل می آید، لیکن آن بخشهایی از نیروی شهوی که با بقیه قسمتها پیشرفت نکرده اند و همچنان به اهداف و مصداقهای امیالِ پیشاتناسلی تثبیت شده مانده اند در آن وجود ندارند. چنانچه ارضاء تناسلی وجود نداشته باشد یا مشکلاتی در دنیای واقعیِ بیرون پیدا شوند، این ضعفْ خود را این گونه نشان می دهد که نیروی شهوی به بازگشت به نیروگذاریهای شهویِ اولیه اش گرایش می یابد (واپس روی.)(۲۲)
در این مطالعه کارکردهای جنسی، توانسته ایم دو کشف را بدوا و به طور مقدماتی با یقین درست بدانیم یا در واقع حدس بزنیم که این دو کشف درست هستند، کشفهایی که در قسمتهای بعدی خواهیم دید در کل حوزه موضوعی که بررسی می کنیم [ یعنی روانکاوی [ واجد اهمیت هستند. [ دو کشف یادشده بدین قرارند: ] اولاً، نمودهای بهنجار و نابهنجاری که ما مشاهده می کنیم (به عبارت دیگر، پدیدارشناسیِ موضوع) می بایست از منظر پویش شناسی و نظام اقتصادیِ آنها توصیف شوند (در این مورد، از منظر توزیع کمّیِ نیروی شهوی). ثانیا، علت اختلالهایی که ما مطالعه می کنیم می بایست در پیشینه رشدِ فرد یعنی در رخدادهای اوایلِ زندگی اش جستجو شود.
فصل ۴
ویژگیهای روان
[ تا به اینجای بحث، ] توصیفی از ساختار دستگاه روان و نیز آن نیروها و انرژیهایی که در آن فعال هستند به دست داده ام؛ همچنین در نمونه ای بارز معلوم کرده ام که این انرژیها (عمدتا نیروی شهوی) چگونه خود را به صورت کارکردی بدنی سامان می دهند، کارکردی که هدف از آن حفظ جان است. [ اما ] هیچ قسمتی از این بحث ماهیت کاملاً ویژه امر روانی را معلوم نکرده است، البته به جز این حقیقت تجربی که این دستگاه و این انرژیها شالوده کارکردهایی هستند که حیات روانی می نامیم شان. اکنون می خواهم به بحث در خصوص موضوعی بپردازم که به طرز بی همتایی شاخصِ امر روانی است و در واقع طبق عقیده ای بسیار پرطرفدار چنان با آن مطابقت می کند که هیچ موضوع درخور بررسیِ دیگری در این زمینه باقی نمی مانَد.
نقطه آغاز این بررسی، حقیقتی بی نظیر است که هیچ تبیینی یا تشریحی را برنمی تابد، یعنی حقیقتی به نام ضمیر آگاه. با این حال، اگر کسی از ضمیر آگاه سخن به میان آوَرَد، ما بلافاصله و بنا بر تجربیات شخصیِ خودمان معنای این اصطلاح را می دانیم.(۲۳) این فرض که امر روانی منحصر به ضمیر آگاه است، بسیاری از مردم را چه آنان که علم روانشناسی می دانند و چه آنها که این علم را نمی شناسند قانع می کند. در آن صورت، هیچ کار دیگری برای روانشناسی باقی نمی مانَد مگر این که در پدیده های روانی فرق بین [ مفاهیمی از قبیل [ ادراک، احساس، فرایند اندیشه و اراده را مشخص سازد. لیکن در این مورد اتفاق نظر وجود دارد که این فرایندهای آگاهانه، به وجود آورنده زنجیره های ناگسسته و فی نفسه کامل نیستند. بدین ترتیب ناگزیر باید چنین فرض کرد که فرایندهای جسمانی و بدنی ای توأم با فرایندهای روانی وجود دارند که لزوما باید کاملتر از زنجیره های روانی بدانیمشان، زیرا برخی از آنها واجد فرایندهای آگاهانه متناظر هستند و برخی دیگر فاقد این فرایندهای متناظر. اگر چنین باشد، آنگاه البته موجّه خواهد بود که در روانشناسی تأکید را بر این فرایندهای بدنی بگذاریم، اُس و اساسِ راستینِ امر روانی را در آنها ببینیم و به دنبال ارزیابیِ دیگری از فرایندهای آگاهانه باشیم. لیکن اکثر فلاسفه و نیز بسیاری دیگر از مردم، درستیِ این دیدگاه را مورد تردید قرار می دهند و اعلام می دارند که تناقض گویی است اگر بگوییم که امر روانی می تواند ناخودآگاهانه باشد.
اما این دقیقا همان دیدگاهی است که روانکاوی خود را ناگزیر از تأکید گذاشتن بر آن می داند و در واقع دومین فرضیه بنیادینِ این نظریه است. این دیدگاه پدیده های ظاهرا بدنیِ توأم با فرایندهای روانی را به مفهوم راستینِ کلمه امری روانی می داند و لذا در وهله نخست به کیفیتِ آگاهانه اهمیتی نمی دهد. البته این فقط نظریه روانکاوی نیست که چنین دیدگاهی دارد. برخی از اندیشمندان (مانند تئودور لیپس(۲۴)) همین نظر را با همین تعبیرات بیان داشته اند. همچنین ناخرسندیِ عمومی از عقیده معمول در خصوص امر روانی، هر چه بیشتر به این خواسته مبرم دامن زده است که مفهوم امر ناخودآگاه در اندیشه روانشناسانه ملحوظ گردد، گرچه باید افزود که این خواسته چنان شکل نامعین و مبهمی به خود گرفته است که بعید می نماید تأثیری در این علم باقی گذارد.
البته ممکن است چنین به نظر آید که این مجادله بین روانکاوی و فلسفه، مجادله ای کم اهمیت درباره تعاریف است؛ به بیان دیگر، چه بسا عده ای فکر کنند که مسأله بر سر این است که آیا نام «روانشناختی» را برای اشاره به کدام زنجیره پدیده ها به کار باید برد. اما در حقیقت این مرحله فوق العاده اهمیت یافته است. روانشناسیِ ضمیر آگاه از زنجیره های گسسته ای که آشکارا منوط به امری دیگر بودند هرگز فراتر نرفت؛ حال آن که، دیدگاهِ متقابل که امر روانی را فی نفسه ناخودآگاه می پنداشت روانشناسی را قادر ساخت تا همچون سایر علومِ طبیعی جایگاه خود را بیابد. فرایندهایی که روانشناسی مورد بررسی قرار می دهد، به خودی خود همان قدر ناشناختنی اند که فرایندهای مورد بررسی در سایر علوم، مانند شیمی یا فیزیک؛ لیکن می توان قانونمندیهای این فرایندها را مشخص ساخت و روابط و وابستگیهای متقابلشان را به نحوی منسجم و به تفصیل دنبال کرد. خلاصه کلام این که می توان به «درکی» از حوزه پدیده های طبیعیِ مورد نظر دست یافت. این کار را نمی توان انجام داد مگر از راه مطرح کردن فرضیه های نو و ابداع مفاهیم نو. اما این فرضیه ها و مفاهیم را نباید اسباب شرم ما و لذا شایسته تحقیر پنداشت، بلکه برعکس بجاست که آنها را مایه غنای علم بدانیم. می توان ادعا کرد که فرضیه ها و مفاهیم مذکور ارزش همان تقریبهایی را دارند که در چارچوبهای فکریِ مشابه در سایر علوم طبیعی یافت می شوند و ما مشتاقانه در پی آنیم که همزمان با کسب تجربه بیشتر و بررسیِ این تجربه ها، بتوانیم فرضیه ها و مفاهیم خود را تعدیل و تصحیح و به طور دقیقتر تبیین کنیم. این نیز کاملاً با توقعات ما همخوانی دارد که مفاهیم و اصول بنیادینِ علم جدید (غریزه، انرژیِ اعصاب، و از این قبیل)تا مدتی نسبتا مدید به اندازه مفاهیم و اصول بنیادینِ علومِ کهنتر (نیرو، جرم، جاذبه، و از این قبیل) نامعین باقی بمانند.
همه علوم مبتنی بر مشاهدات و آزمایشهایی هستند که به واسطه دستگاه روانِ ما انسانها انجام می شوند. لیکن از آنجا که موضوعِ علمِ ما خودِ همان دستگاه است، قیاس مذکور بیش از این مصداق ندارد. ما مشاهداتمان را به واسطه همان دستگاهِ ادراک انجام می دهیم، دقیقا به کمک همان گسستها در زنجیره رویدادهای «روانی». به بیان دیگر، کار ما این است که با استنتاجهای موجّه و تبدیل آن به مطالب آگاهانه، ابهامها را برطرف کنیم. بدین ترتیب زنجیره ای از رویدادهای آگاهانه را به اصطلاح برمی سازیم که مکمل فرایندهای روانیِ ناخودآگاهانه اند. قطعیت نسبیِ علم روانیِ ما بر پایه نیروی الزام آورِ این استنتاجها استوار است. هر کس که تحقیقات ما را به طور همه جانبه بشناسد، درخواهد یافت که راهکار ما در برابر هر انتقادی پابرجا می مانَد.
در این تحقیقات، آن تمایزهایی که ما ویژگیهای روان می نامیم، به اجبار توجه ما را به خود معطوف می سازند. نیازی به برشمردن ویژگیهای آنچه «آگاهانه» می نامیم نیست. این مفهوم همان چیزی است که در آراء فلاسفه و عقاید عموم، ضمیر آگاه نام دارد. هر امر روانیِ دیگری از نظر ما [ جزو ] «ضمیر ناخودآگاه» است. [ پذیرش این موضوع ] ما را بی درنگ به تقسیم بندی مهمی در ضمیر ناخودآگاه رهنمون می سازد. برخی از فرایندهای روانی به سهولت جنبه آگاهانه می یابند. پس از آن، فرایندهای مذکور ممکن است جنبه آگاهانه خود را از دست بدهند، ولی می توانند یک بار دیگر بدون هیچ مشکلی آگاهانه شوند. این تغییر حالات یادآور این حقیقت اند که به طور کلی آگاهی حالتی است بسیار ناپایدار. امر آگاه صرفا برای یک لحظه جنبه آگاهانه دارد. چنانچه ادراکات ما بر آگاهانه بودن امر مذکور صحّه نگذارند، آنگاه تناقضی کاملاً آشکار به وجود می آید. علت این تناقض را چنین می توان توضیح داد که محرکهای ادراک ممکن است برای دوره هایی نسبتا طولانی ادامه یابند و در نتیجه در خلال این دوره ها ادراکِ محرکهای مذکور می تواند تکرار شود. کل این موضوع در پیوند با ادراک آگاهانه فرایندهای اندیشه روشن می شود: این فرایندها نیز ممکن است تا مدتی تداوم یابند، ولی چه بسا همین فرایندها در یک چشم به هم زدن از ذهن عبور کنند. هر امر ناخودآگاهی که این گونه عمل می کند یعنی می تواند حالت ناخودآگاهِ خود را به سهولت به حالت آگاه تبدیل کند به همین سبب ترجیحا «قادر به آگاهانه شدن» یا پیشاآگاه نامیده می شود. ما بنا بر تجربه آموخته ایم که مشکل بتوان فرایندی روانی را یافت که به رغم همه پیچیدگیهایش نتواند گه گاه پیشاآگاه باقی بماند، هرچند که چنین فرایندی معمولاً به اصطلاح راه خود را به زور به ضمیر آگاه می گشاید. فرایندهای روانی و نیز مفاد روانیِ دیگری وجود دارند که چنین راه سهلی برای آگاهانه شدن ندارند، بلکه باید استنتاج یا تشخیص داده شوند و به روشی که توصیف کردیم آگاهانه گردند. اصطلاح ضمیر ناخودآگاه به معنای واقعیِ آن را منحصرا برای چنین مفادی به کار می بریم.
پس می توان گفت که در این بحث، سه ویژگی را برای فرایندهای روانی قائل شده ایم: این فرایندها یا به ضمیر آگاه تعلق دارند، یا به ضمیر پیشاآگاه، یا به ضمیر ناخودآگاه. این تقسیم بندی بین سه مقوله مواد و مصالح روان که واجد این ویژگیها هستند، نه تقسیم بندی ای مطلق است و نه دائمی. همان گونه که دیدیم، آنچه پیشاآگاه است بی هیچ کمکی از جانب ما به آگاه تبدیل می شود؛ آنچه ناخودآگاه است می تواند با تلاشهای ما آگاهانه شود. در فرایند این تبدیلِ اخیر، ممکن است چنین احساس کنیم که غالبا بر مقاومتهای(۲۵) بسیار سرسختانه ای فائق می آییم. وقتی که می خواهیم مفاد ضمیر ناخودآگاهِ کسی به غیر از خودمان را به ضمیر آگاهش بیاوریم، نباید فراموش کنیم که برطرف کردن آگاهانه ابهامهای موجود در ادراکات او یا، به عبارت دیگر، تفسیری که ما به او ارائه می دهیم هنوز بدین معنا نیست که موضوع ناخودآگاهانه مورد نظر را برای او به موضوعی آگاهانه تبدیل کرده ایم. حقیقت امر در این مرحله این است که مواد و مصالح روانیِ مورد نظر به صورت دو سابقه برای او وجود دارند: یکی در تفسیر مجددِ آگاهانه ای که به وی ارائه گردیده و دیگری در حالت اولیه ناخودآگاهِ آن. تلاشهای پیگیرانه ما معمولاً به نتیجه مطلوب می رسند و این مواد و مصالح ناخودآگاه نهایتا برای آن شخص جنبه آگاهانه می یابند؛ در نتیجه، آن دو سابقه ذهنی با یکدیگر مطابقت می یابند. میزان تلاشی که [ به این منظور ] باید به عمل آوریم، در مورد افراد مختلف فرق می کند (این میزان همچنین ملاک ارزیابیِ مقاومتی است که در برابر آگاهانه شدن مواد و مصالح مورد نظر صورت می گیرد). برای مثال، نتیجه ای که بر اثر تلاشهایمان در درمان روانکاوانه به دست می آید، ممکن است خود به خود نیز رخ بدهد: مواد و مصالح روانی ای که به طور معمول ناخودآگاهانه است، می تواند خود را به مواد و مصالح پیشاآگاه تبدیل کند و سپس آگاهانه می شود. این حالت به میزان زیادی در مورد بیماران روان پریش(۲۶) رخ می دهد. از اینجا چنین استنتاج می کنیم که حفظ برخی از مقاومتهای درونی، شرط ضروریِ بهنجار بودن است. کاهش چنین مقاومتهایی که در نتیجه منجر به معلوم شدن مواد و مصالحِ ناخودآگاهانه می گردد به طور منظم در حالت خواب رخ می دهد و بدین سان پیش شرط لازم برای شکل گیریِ رؤیا را اجابت می کند. برعکس، مقاومت می تواند مواد و مصالح پیشاآگاه را موقتا دسترس ناپذیر و [ از بقیه ذهن [ مجزا سازد؛ نمونه این حالت زمانی رخ می دهد که موضوعی را موقتا فراموش می کنیم یا نمی توانیم به یاد آوریم. یا یک اندیشه پیشاآگاه ممکن است موقتا به حالت ناخودآگاه بازگردد؛ یکی از پیش شرطهای لطیفه ظاهرا همین وضعیت است. چنان که در بخشهای بعدی خواهیم دید، اعاده فرایندها و مصالح پیشاآگاه به حالت ناخودآگاه، نقش ایضا مهمی در ایجاد اختلالات روان رنجورانه ایفا می کند.
احتمالاً شرح کلی و ساده شده ای که در اینجا از نظریه سه ویژگیِ امر روانی عرضه کردیم، بیشتر منشأ سردرگمیِ بی پایان خواهد بود تا کمکی به روشن شدن بحث. لیکن از یاد نباید برد که در حقیقت آنچه مطرح کرده ایم به هیچ وجه یک نظریه نیست، بلکه حکم یک ارزیابیِ اولیه از حقایقِ مورد مشاهده مان را دارد. به بیان دیگر، کوشیده ایم تا حد ممکن خودِ آن حقایق را بازگوییم، نه این که تبیینی از آنها ارائه کنیم. پیچیدگیهایی که این [ ارزیابیِ اولیه [ آشکار می سازد، شاید باعث عطف توجه به مشکلات خاصی شوند که تحقیقات ما با آن رو به رو هستند. با این حال، چه بسا بعضیها عقیده داشته باشند که از راه تشریح روابط ویژگیهای روان با حوزه ها یا کنشگرانی که در دستگاه روان مفروض کردیم [ یعنی «نهاد» و «خود» و «فراخود» ] ، به فهم دقیقتری از این نظریه نائل خواهیم شد، هرچند که روابط مذکور بسیار پیچیده هستند.
فرایند آگاهانه شدن مواد و مصالح روان، بیش از هر چیز با ادراکاتی پیوند دارد که اندامهای حسیِ ما از دنیای بیرون دریافت می کنند. لذا از دیدگاه مکان نگارانه(۲۷)، این فرایند پدیده ای است که در بیرونیترین لایه «خود» رخ می دهد. درست است که ما همچنین اطلاعات آگاهانه ای از درون بدن دریافت می کنیم. این اطلاعات همان احساسات ما هستند، احساساتی که تأثیرشان در حیات ذهنیِ ما قاطعانه تر از تأثیر ادراکات بیرونی است. باید افزود که در اوضاع خاصی، اندامهای حسی علاوه بر انتقال ادراکاتِ خاصِ خودشان، رأسا اقدام به انتقال احساسات می کنند (احساسِ درد). لیکن از آنجا که این احساسات (اصطلاحی که ما در تباین با ادراکاتِ آگاهانه به کار می بریم) همچنین از اندامهای پایانی سرچشمه می گیرند، و نیز از آنجا که تمام این اندامها را دنباله یا شاخه های لایه قشری می دانیم، کماکان می توانیم ادعای مطرح شده در ابتدای این پاراگراف را صحیح بدانیم. یگانه تمایزی که باید در اینجا قائل شویم این است که در خصوص اندامهای پایانیِ احساسات و ادراکاتِ حسی، خودِ بدن حکم دنیای بیرون را می یابد.
ساده ترین وضعیتی که می توان تصور کرد عبارت است از رخ دادن فرایندهای آگاهانه در پیرامون «خود» و حادث شدن بقیه فرایندها در ناخودآگاه «خود». در حقیقت، وضعیت غالب در حیوانات نیز احتمالاً همین است. اما این وضعیت در انسانها از این حیث پیچیده تر است که فرایندهای درونیِ «خود» ممکن است کیفیت آگاهانه نیز کسب کنند. گفتار که مواد و مصالح «خود» را در پیوندی محکم با بازماندهای یادافزایِ ادرکات بصری و به خصوص ادراکات شنیداری قرار می دهد، همین کار را می کند. از این زمان به بعد، حاشیه ادراکیِ لایه قشری را از درون نیز به میزانی بسیار بیشتر می توان تحریک کرد، رخدادهای درونی از قبیل فرایندهای اندیشه و متبادر شدن فکرها به ذهن می توانند جنبه آگاهانه پیدا کنند، و ابزار ویژه ای مورد نیاز می شود تا بین این دو امکان تمایز گذارد، ابزاری به نام واقعیت آزمایی.(۲۸) معادله «ادراک = واقعیت (دنیای بیرون)» دیگر اعتبار خود را از دست می دهد. خطا که اکنون به سهولت می تواند رخ دهد و در رؤیا به طور منظم رخ می دهد توهّم نامیده می شود.
درون «خود» که مهمترین بخش محتویاتش فرایندهای اندیشه هستند کیفیتی پیشاآگاه دارد. این مشخصه «خود» است و هیچ جزء دیگری از دستگاه روان چنین نیست. لیکن نادرست است اگر تصور کنیم که ارتباط با بازماندهای یادافزای گفتار، پیش شرط ضروریِ حالت پیشاآگاه است. برعکس، حالت مذکور هیچ ارتباطی با آن بازمانده ها ندارد، گرچه باید افزود که حضور چنین ارتباطی شالوده ای برای این استنتاج فراهم می کند که فرایند یادشده می بایست ماهیتی پیشاآگاه داشته باشد. حالت پیشاآگاهی که از یک سو به ضمیر آگاه دسترسی دارد و از سوی دیگر با بازماندهای گفتار مرتبط است ماهیتی منحصر به فرد دارد، ماهیتی که با ذکر این دو ویژگی به طور تمام و کمال توصیف نمی گردد. گواه ویژه بودن ماهیت مذکور این است که بخشهای بزرگی از «خود» و به خصوص بخشهای بزرگی از «فراخود» که نمی توان منکر پیشاآگاه بودنشان گردید، به مفهومی پدیدارشناسانه عمدتا ناخودآگاه باقی می مانند. علت این امر بر ما روشن نیست. اکنون خواهیم کوشید تا مسأله ماهیت راستینِ ضمیر پیشاآگاه را حلاجی کنیم.
یگانه خصیصه غالب در «نهاد»، ناخودآگاه بودن آن است. ارتباط «نهاد» با ضمیر ناخودآگاه همان قدر تنگاتنگ است که ارتباط «خود» با ضمیر پیشاآگاه. در واقع، پیوند «نهاد» با ضمیر ناخودآگاه بسیار اختصاصیتر است. اگر پیشینه رشد و دستگاه روان فرد را دوباره بررسی کنیم، به تمایز مهمی در «نهاد» پی خواهیم برد. در بدو امر، دستگاه روان یقینا در «نهاد» خلاصه می شد و «خود» به دلیل تأثیر بی وقفه دنیای بیرون، از «نهاد» منشأ گرفت و به وجود آمد. در جریان این رشدِ بطی ء، قسمتهای خاصی از محتویات «نهاد» به حالت پیشاآگاه تبدیل شدند و لذا به «خود» انتقال یافتند؛ بقیه محتویات «نهاد» بدون دگرگونی در آن باقی ماندند و هسته آن را تشکیل دادند، هسته ای که به دشواری می توان به آن دسترسی یافت. لیکن طی این تحول، «خودِ» جوان و ضعیف بخشی از مواد و مصالحی را که پیشتر اخذ کرده بود به حالت ناخودآگاه بازگرداند از خود زدود و با برخی از تأثرات تازه ای که ممکن بود به خود بگیرد همین کار را کرد، به گونه ای که این تأثرات پس از طرد شدن فقط در «نهاد» می توانستند آثار و علائمی از خود باقی گذارند. نظر به خاستگاه این بخش اخیرِ «نهاد»، ما آن را امر سرکوب شده می نامیم. این که در همه موارد نمی توانیم بین این دو قسمت از محتویات «نهاد» تمایزی اکید قائل شویم، موضوعی چندان مهم نیست. تمایز آنها کم و بیش مطابقت می کند با تمایز بین آنچه از بدو امر و ذاتا در «نهاد» وجود داشت و آنچه «نهاد» در ضمنِ رشدِ «خود» کسب کرد.
اکنون که نتیجه گرفته ایم دستگاه روان را از دیدگاهی مکان نگارانه به «خود» و «نهاد» تقسیم کنیم تقسیم بندی ای که تفاوت کیفیِ ضمیر پیشاآگاه و ضمیر ناخودآگاه متناظر با آن است و نیز حال که توافق کرده ایم این کیفیت را صرفا نشانه تفاوت بدانیم و نه جوهرِ این تفاوت، پرسش دیگری مطرح می شود. اگر چنین است، به راستی ماهیت آن حالتی که در «نهاد» با ناخودآگاهی آشکار می شود و در «خود» با پیشاآگاهی، چیست و از چه حیث با یکدیگر متفاوت اند؟
لیکن در این باره هیچ چیز نمی دانیم و اندک بارقه های بصیرتمان به رفع ابهامِ تمام عیاری که در پس نادانستگیِ ما وجود دارد، چندان کمکی نمی کند. ماهیت امر روانی، راز ناگشوده ای است که در این بحثها به آن تقرب جسته ایم. سایر علوم طبیعی ما را به این فرض رهنمون کرده اند که در حیات ذهنی، نوعی انرژی دخیل است؛ لیکن ما هیچ شاهدی در اختیار نداریم تا با استناد به آن و از راه قیاس این انرژی با سایر شکلهای انرژی، به دانشی درباره آن نزدیک شویم. ظاهرا تشخیص داده ایم که انرژیِ اعصاب یا روان به دو شکل به فعل می رسد: یکی به صورت متحرک و آزاد و دیگری به نسبت اولی به صورت مقیّد. ما از نیروگذاریها و نیروگذاریهایِ زیادِ مواد و مصالح روان سخن به میان می آوریم و حتی جرأت این فرض را به خود می دهیم که نیروگذاریِ زیادِ روانی موجب ترکیب فرایندهای متفاوت می گردد، ترکیبی که در ضمنِ آن انرژیِ آزاد به انرژیِ مقیّد تغییر می یابد. در تحقیقاتمان به پیشرفتی بیش از این نائل نیامده ایم. به هر تقدیر، ما سخت بر این اعتقادیم که تمایز حالت ناخودآگاه با حالت پیشاآگاه را در این قبیل روابطِ پویا باید جست، روابطی که معلوم می کنند این حالات خواه خود به خود و خواه به یاریِ ما چگونه به یکدیگر تبدیل می شوند.
با این همه، در پس تمام این عدم یقینها، حقیقتی جدید نهفته است که کشف آن را مدیون تحقیقات روانکاوانه هستیم. ما دریافته ایم که فرایندهای ضمیر ناخودآگاه یا «نهاد»، از قانونمندیهایی متفاوت با قانونمندیهای «خودِ» پیشاآگاه تبعیت می کنند. این قانونمندیها را در مجموع فرایند نخستین(۲۹) می نامیم، در تباین با فرایند ثانوی(۳۰) که بر روند وقایع در ضمیر پیشاآگاه یا «خود» حاکم است. بدین ترتیب معلوم می شود که مطالعه ویژگیهای روان، مآلاً کاری بی ثمر نبوده است.
فصل ۵
تعبیر رؤیا به منظور روشنگری
بررسی حالات بهنجار و باثبات یعنی حالاتی که مرزهای «خود» با انواع و اقسام مقاومت (ضدنیروگذاریهای روانی) در برابر «نهاد» حراست می شوند و پابرجا می مانند، و نیز حالاتی که «فراخود» از «خود» متمایز نیست زیرا هماهنگ با آن عمل می کند چندان به دانش ما نخواهد افزود. یگانه چیزی که می تواند به ما یاری دهد، وضعیت تعارض و غوغاست، یعنی وضعیتی که احتمال دارد محتویات «نهادِ» ناخودآگاه به زور راه خود را به «خود» و ضمیر آگاه بگشایند و «خود» بار دیگر در برابر این تهاجم دست به دفاع می زند. صرفا در چنین اوضاع و احوالی است که قادر می شویم مشاهداتی در تأیید یا تصحیحِ گزاره هایمان در خصوص این دو یار [ («نهاد» و «خود») ] به عمل آوریم. خواب ما در شبها دقیقا چنین حالتی است و به همین سبب، فعالیت روانی در ضمنِ خواب فعالیتی که به صورت رؤیا ادراکش می کنیم مطلوبترین موضوع مطالعه ما است. بدین ترتیب همچنین از این انتقادِ مکرر نیز بری می شویم که تفاسیر ما از حیات روانیِ بهنجار بر پایه یافته های آسیب شناسانه استوار است، زیرا اشخاص بهنجار به طور مرتب رؤیا می بینند هرچند که ویژگیهای این رؤیاها ممکن است با تولیدات ما در زمان بیداری بسیار تفاوت داشته باشند. همگان می دانند که رؤیا می تواند مغشوش، درک ناشدنی یا به کلی مهمل باشد. چه بسا آنچه در رؤیا می بینیم با دانسته های ما از واقعیت کاملاً تعارض داشته باشد. همچنین در رؤیا مانند دیوانگان رفتار می کنیم زیرا تا زمانی که رؤیا می بینیم، رویدادهای رؤیا را با واقعیت عینی یکسان می پنداریم.
راه ما برای فهم (یا «تعبیر») رؤیا این است که فرض می کنیم آنچه پس از بیدارشدن به عنوان رؤیا به یاد می آوریم، در واقع نه فرایند واقعیِ رؤیا بلکه صرفا یک صورتِ ظاهری است که آن فرایند در پس آن پنهان مانده است. اینجاست که بین محتوای آشکار رؤیا و اندیشه های نهفته رؤیا(۳۱) تمایز می گذاریم. آن فرایندی که محتوای نهفته رؤیا را به محتوای آشکارِ آن تبدیل می کند، کارکرد رؤیا(۳۲) نامیده می شود. مطالعه کارکرد رؤیا با مثالی عالی به ما می آموزد که مواد و مصالح ناخودآگاهِ «نهاد» (هم آنچه از بدو امر ناخودآگاه بوده و هم آنچه با سرکوبی ناخودآگاه شده است) چگونه به زور وارد «خود» می شود و پس از پیشاآگاه شدن، به سبب مخالفت «خود» ، دچار دگرگونی ای می شود که ما آن را تحریف رؤیا می نامیم. هیچ وجهی از رؤیا نیست که نتوان آن را از این راه تبیین کرد.
بهتر است بحث را با اشاره به این نکته آغاز کنیم که دو عامل متفاوت می توانند باعث شکل گیریِ رؤیا شوند. یا یک تکانه غریزی که معمولاً سرکوب می شود (آرزویی ناخودآگاهانه) در ضمنِ خواب آنقدر توانایی می یابد تا خویش را از راه «خود» محسوس کند، و یا این که یک میل وافر که از حیات فرد در بیداری باقی مانده است رشته ای از افکار پیشاآگاه با تمامیِ تکانه های الحاق شده اش در ضمنِ خواب توسط یک عنصر ناخودآگاه تقویت می گردد. خلاصه کلام این که رؤیاها یا از «نهاد» سرچشمه می گیرند و یا از «خود». ساز و کار شکل گیریِ رؤیا، در هر دو مورد یکسان است؛ به طریق اولی، پیش شرط پویای ضروری [ برای شکل گیریِ رؤیا ] نیز در هر دو مورد یکسان است. «خود» شواهدی دال بر سرچشمه گرفتن اش از «نهاد» عرضه می کند، بدین ترتیب که گه گاه کارکردهایش را متوقف می کند و نوعی رجعت به وضعیتی قبلی را امکان پذیر می سازد. این کار به لحاظ منطقی به این صورت انجام می شود که «خود» روابطش را با دنیای بیرون قطع می کند و نیروگذاریهای روانی اش را از اندامهای حسی پس می گیرد. محقیم که بگوییم در زمان تولد، غریزه ای برای بازگشت به حیات متوقف شده داخل رحِم یا غریزه خواب در انسان به وجود می آید. خوابیدن بازگشتی از این نوع به رحِم است. از آنجا که «خود» در هنگام بیداری تحرک را تحت سلطه دارد، این کارکردِ بدن به هنگام خواب کاملاً متوقف می شود و به همین دلیل بخش بزرگی از بازدارنده های تحمیل شده به «نهادِ» ناخودآگاه زائد می شوند. بدین سان، پس کشیدن یا کاهش این «ضدنیروگذاریهای روانی»، مقدار بی زیانی از آزادی را به «نهاد» اعطا می کند.
شواهد فراوان و متقاعدکننده ای دال بر سهم داشتن «نهادِ» ناخودآگاه در شکل گیریِ رؤیا در دست است. [ این شواهد عبارت اند از: ] الف. حافظه در رؤیا بسیار فراگیرتر از هنگام بیداری است. رؤیا یادهایی را زنده می کند که رؤیابین فراموش کرده است، یا به بیان دیگر در بیداری برای او دسترس ناپذیرند. ب. در رؤیا استفاده نامحدودی از نمادهای زبانی به عمل می آید، نمادهایی که معنای اغلب شان برای رؤیابین نامشخص است ولی برحسب تجربه می توانیم مفهوم شان را تأیید کنیم. این نمادها احتمالاً از مراحل قبلیِ رشد گفتار در انسان نشأت می گیرند. پ. در بسیاری موارد، حافظه در رؤیا برداشتهایی را که رؤیابین در اوان طفولیت داشته است برای او بازتولید می کند. در خصوص این برداشتها به ضرس قاطع می توان گفت که نه فقط فراموش شده بوده اند، بلکه به سبب سرکوبْ جنبه ناخودآگاه نیز یافته بودند. از اینجا معلوم می شود که وقتی در جریان درمانِ روانکاوانه بیمارانِ روان رنجور می کوشیم تا اوایل زندگیِ رؤیابین را بازسازی کنیم، چرا استفاده از رؤیاهای او به کار ما کمک می کند، کمکی که معمولاً بدون آن نمی توانیم کارمان را انجام دهیم. ت. علاوه بر این، رؤیاها بر مواد و مصالحی پرتوافشانی می کنند که نه می تواند در دوره بزرگسالیِ رؤیابین ریشه داشته باشد و نه در دوره فراموش شده کودکی اش. ناگزیر باید این مواد و مصالح را بخشی از میراث کهنهای بدانیم که کودک با خود به دنیا می آوَرَد. به بیان دیگر، از این حیث کودک پیش از آن که خود به تجربه ای نائل شود، تحت تأثیر تجربیات نیاکان خویش قرار دارد. قرینه این مواد و مصالحِ مربوط به تکامل نوع بشر را در دیرینه ترین افسانه ها و در رسومِ به جا مانده از ادوار کهن می توان یافت. بر این اساس، می توان گفت رؤیا از جمله منابع پیشاتاریخِ انسان است و نباید بی اهمیت شمرده شود.
رؤیا به این سبب تا بدین حد برای کسب بصیرت [ درباره حیات روانیِ انسان ] ارزشمند است که وقتی مواد و مصالحِ ناخودآگاه به «خود» راه می یابد، طرز کار خاص خود را نیز به همراه می آوَرَد. این بدان معناست که اندیشه های پیشاآگاهی که مواد و مصالحِ ناخودآگاه در آنها تبلور یافته است، در ضمنِ کارکرد رؤیا حکم اجزاء ناخودآگاهِ «نهاد» را دارند. همچنین در روش دیگرِ شکل گیریِ رؤیا، آن اندیشه های پیشاآگاه که از جانب یک تکانه ناخودآگاهِ غریزی تقویت شده اند به حالت ناخودآگاه فرو کاهیده می شوند. صرفا از این طریق است که قانونمندیهای حاکم بر گذار رویدادها در ضمیر ناخودآگاه را می آموزیم و همچنین درمی یابیم که قانونمندیهای مذکور از چه حیث با قواعدی که در اندیشه بیدار می شناسیم تفاوت دارند. بدین سان کارکرد رؤیا، در اصل نمونه ای است از حلاجیِ پیشاآگاهانه فرایندهای اندیشه. در قیاس با تاریخ می توان گفت که فاتحانی که به یک کشور حمله می کنند بر آن قلمرو حاکمیت می یابند، اما حاکمیتشان نه بر اساس نظام قضاییِ کشور فتح شده، بلکه بر اساس نظام قضاییِ خودشان خواهد بود. اما این نیز حقیقتی تردیدناپذیر است که کارکرد رؤیا منجر به مصالحه می گردد. [ در این وضعیت، ] سامان «خود» هنوز از کار نیفتاده است و تأثیر آن را در تحریف مواد و مصالحِ ناخودآگاه و نیز در تلاشهای غالبا بی ثمری می توان دید که با این هدف به عمل می آیند تا شکل نهاییِ رؤیا از نظر «خود» بیش از حد ناپذیرفتنی نشود (تجدیدنظر ثانوی(۳۳)). در قیاس [ تاریخیِ ] ما، این وضعیت تجلی ادامه مقاومت آن ملتی است که در جنگ شکست خورده اند.
آن قانونمندیهایی که بر گذار رویدادها در ضمیر ناخودآگاه حاکم هستند و از این طریق آشکار می شوند، آنقدر شگفت آورند که به تنهایی برای روشن کردن جنبه های ظاهرا عجیب و غریب رؤیا کفایت می کنند. مهمترین نکته در این زمینه این است که ضمیر ناخودآگاه گرایش بارزی به ادغام دارد، یعنی تمایل به ایجاد وحدتهای تازه از آن عناصری که به هنگام بیداری در اندیشه یقینا مجزا از یکدیگر می دانیمشان. در نتیجه ادغام، یک عنصر واحد در رؤیای آشکار غالبا مظهر تعداد زیادی از اندیشه های نهفته رؤیاست، گویی که این عنصر حکم تلمیحی مشترک به تمام آن اندیشه ها را دارد. به طور کلی، حیطه رؤیای آشکار در مقایسه با غنای مواد و مصالح روانی ای که از آن پدید آمده، فوق العاده محدود است. یکی دیگر از ویژگیهای عجیب و غریب کارکرد رؤیا که چندان هم بی ربط به ویژگیِ قبلی نیست، این است که شورمندیهای روان(۳۴) (نیروگذاریهای روانی) از یک عنصر به عنصری دیگر جابه جا می شوند، به گونه ای که غالبا عنصری که در اندیشه های رؤیا واجد اهمیتی نازل بود به صورت واضحترین و لذا مهمترین وجهِ رؤیای آشکار جلوه می کند، و برعکس، یعنی عناصر ماهویِ اندیشه های رؤیا صرفا با تلمیحاتی کم اهمیت در رؤیای آشکار بازنمایانده می شوند. همچنین، به طور کلی کافی است که نکات کاملاً کم اهمیتی در این دو عنصرْ مشترک باشند تا کارکرد رؤیا بتواند در تمام عملیاتِ بعدیِ خود یکی از این عناصر را با دیگری جابه جا کند. به راحتی می توان تصور کرد که این ساز و کارها (یعنی ادغام و جابه جایی) دشواریِ تعبیر رؤیا و آشکارساختن روابط بین رؤیای آشکار و اندیشه های نهفته رؤیا را به چه میزانِ زیادی می توانند افزایش دهند. از وجود این گرایشها به ادغام و جابه جایی، در نظریه ما چنین استنتاج می شود که در «نهادِ» ناخودآگاه، انرژی حالتی متحرک و آزاد دارد و نیز این که «نهاد» بیش از هر ملاحظه دیگری برای امکان تخلیه هیجانات اهمیت قائل می شود.(۳۵) در نظریه ما از این دو ویژگیِ عجیب و غریب به منظور ارائه تعریفی از ماهیت فرایند نخستین استفاده می شود، یعنی همان فرایندی که جزو ویژگیهای «نهاد» دانسته ایم.
از راه مطالعه کارکرد رؤیا به بسیاری ویژگیهای دیگر از فرایندهای ضمیر ناخودآگاه پی برده ایم که به یک میزان شگفت آور و مهم هستند، لیکن در اینجا به برشمردن معدودی از این ویژگیها بسنده می کنیم. قواعد تعیین کننده منطق، در ضمیر ناخودآگاه واجد هیچ اهمیتی نیستند، به نحوی که می توان این حوزه از روان را «قلمرو امر غیرمنطقی» نامید. امیال وافری که هدف هر یک از آنها با هدف دیگری تعارض دارد، بدون نیاز به هماهنگی در ضمیر ناخودآگاه با یکدیگر همزیستی دارند. این امیال یا هیچ تأثیری در هم نمی گذارند و یا این که تأثیر گذاشتن آنها به هیچ هماهنگی ای منجر نمی شود؛ با این حال بین آنها مصالحه می شود، مصالحه ای که بی معناست زیرا ویژگیهای متقابلاً ناسازگاری را در بر می گیرد. موضوع مربوطِ دیگر این است که در ضمیر ناخودآگاه، گزاره های ضد و نقیض از یکدیگر مجزا نمی شوند بلکه از چنان جایگاهی برخوردارند که گویی با یکدیگر همسان هستند؛ در نتیجه، هر عنصری در رؤیای آشکار همچنین می تواند معنایی ضد خود داشته باشد. برخی از لغت شناسان دریافته اند که در بسیاری از زبانهای باستانی عین همین موضوع مصداق داشته است و مفاهیم متضادی از قبیل «قوی ضعیف» و «روشنایی تاریکی» و «مرتفع عمیق» در گذشته با ریشه واحدی بیان می شده اند، تا این که دو تغییر معنایی در واژه اولیه باعث پیدایش دو معنای متمایز شد. به نظر می رسد که بقایای معانیِ دوگانه اولیه حتی در زبان بسیار بسط یافته ای مانند لاتین در واژه هایی مانند altus («مرتفع» و «عمیق») و sacer («مقدس» و «رسوا») کماکان به قوّت خود باقی هستند.
با توجه به پیچیدگی و ابهام روابط بین رؤیای آشکار و محتوای نهفته در پسِ آن، البته بجاست بپرسیم که اصولاً چگونه می توان وجود یکی از این دو را از دیگری استنتاج کرد و آیا صرفا متوسل به حدسی صائب نمی شویم که شاید تا حدودی متکی به تفسیر نمادهای رؤیای آشکار است. چه بسا در پاسخ گفته شود که در اکثر قریب به اتفاق موارد می توان این مشکل را حل کرد، اما صرفا با کمک تداعیهای(۳۶) خودِ رؤیابین درباره عناصر رؤیای آشکار. هر روشِ دیگری که به این منظور به کار ببریم، دلبخواهانه خواهد بود و نمی تواند منجر به نتیجه قطعی شود. حال آن که تداعیهای رؤیابین بر حلقه های واسط پرتوافشانی می کنند، حلقه هایی که می توانند برای پُر کردن شکافهای بین این دو [ محتوای آشکار و نهفته رؤیا [ استفاده شوند و ما را قادر می سازند تا با اعاده محتوای نهفته رؤیا آن را «تعبیر» کنیم. البته این تعبیر (عمل برخلاف جهت کارکرد رؤیا) گه گاه به قطعیت کامل منتهی نمی شود و از این موضوع نباید تعجب کرد.
اکنون باید توضیحی پویا درباره این مسأله ارائه کنیم که اصولاً چرا «خود» به هنگام خواب وظیفه کارکرد رؤیا را به عهده می گیرد. خوشبختانه به سهولت می توان این موضوع را توضیح داد. با کمک ضمیر ناخودآگاه، هر رؤیای در حال شکل گیریْ خواهان اجابت خواسته ای از «خود» است. اگر رؤیا از «نهاد» سرچشمه گرفته باشد، این خواسته می تواند ارضاء یک غریزه باشد؛ اگر رؤیا از بقایای فعالیت پیشاآگاه در بیداری سرچشمه گرفته باشد، این خواسته می تواند حل شدن یک تعارض یا برطرف شدن یک تردید یا شکل گیریِ یک قصد باشد. لیکن «خود» به هنگام خواب صرفا در پی حفظ وضعیت خواب بودگی است. خواسته مذکور از نظر «خود» مایه اختلال در خواب است و لذا «خود» می خواهد که از شرِّ آن خلاص شود. «خود» با انجام دادن کاری که حکایت از اجابت آن خواسته دارد، موفق به خلاصی می گردد: به نحوی بی زیان آن آرزو را برمی آوَرَد و بدین ترتیب از شرّش راحت می شود. این جایگزینیِ یک خواسته با برآوردن یک آرزو، نقش ماهویِ کارکرد رؤیاست. شاید بد نباشد که این موضوع را در سه رؤیای ساده به عنوان نمونه توضیح دهیم: رؤیایی درباره گرسنگی، رؤیایی درباره آسایش و رؤیایی ناشی از تمایلات جنسی. نیاز به غذا خوردن این گونه برای یک رؤیابین محسوس می شود که وی در خواب می بیند از خوراک لذیذی برخوردار است و [ بدین ترتیب ] خوابیدن را ادامه می دهد. البته او می توانست یا از خواب برخیزد و چیزی بخورد و یا این که همچنان بخوابد. وی خوابیدن را برگزید و گرسنگیِ خود را با رؤیا ارضاء کرد. به هر حال گرسنگی اش به این ترتیب موقتا برطرف می شود، وگرنه او مجبور می شد از خواب برخیزد. اما نمونه دوم. یک رؤیابین می بایست از خواب برمی خاست تا به موقع سر کار خود در یک بیمارستان حاضر شود. اما همچنان خوابید و در رؤیا دید که بدون تأخیر به محل کارش یعنی بیمارستان رسیده، اما او در آنجا [ نه یک پزشک بلکه ] یک بیمار است و نیازی به برخاستن از خواب ندارد. یا به طریق اولی یک میل در ضمنِ خوابِ شبانه اعاده می شود، میل به کام جویی از یک مصداقِ منع شده امیال جنسی، مثلاً همسر یکی از دوستانِ شخصِ رؤیابین. وی رؤیای مقاربت می بیند، اما نه با آن فرد خاص، بلکه با شخصی دیگر که همنام آن زن است ولی رؤیابین در بیداری در واقع به او بی اعتناست. یا ممکن است مبارزه او با این میل به این صورت جلوه گر شود که هویت معشوقه اش در رؤیا کلاً نامشخص باقی می مانَد.
ناگفته پیداست که همه رؤیاها به این سادگی نیستند. پرده برداشتن از انگیزه ناخودآگاهانه رؤیاها و تبیین نحوه برآورده شدن آرزو در آنها غالبا کار سهلی نیست، به ویژه در رؤیاهایی که از بقایای رویدادهای حلاجی نشده روز قبل در ذهن باقی می مانند و صرفا در ضمنِ خوابْ ضمیر ناخودآگاه آنها را تقویت می کند. اما می توان فرض کرد که هر رؤیایی حتما انگیزه ای دارد و آرزویی را برمی آورد. اگر به یاد آوریم که چه تعداد زیادی از رؤیاها در واقع محتوایی ناراحت کننده دارند و حتی باعث می شوند که رؤیابین با اضطراب از خواب بپرد (بگذریم از انبوه رؤیاهایی که هیچ مایه احساسیِ معینی ندارند)، آنگاه این برنهاد که رؤیا آرزویی را برمی آوَرَد بلافاصله موجب تردید و ناباوریِ ما خواهد شد. اما اعتراضی را که با استناد به رؤیاهای اضطراب آور مطرح می شود با تحلیل می توان پاسخ داد. از یاد نباید برد که رؤیا همواره محصول یک تعارض است و ساختاری مصالحه آمیز دارد. آنچه برای «نهادِ» ناخودآگاه حکم ارضاء یک آرزو را دارد، دقیقا به همان دلیل برای «خود» می تواند سبب اضطراب گردد.
با ادامه یافتن کارکرد رؤیا، گه گاه ضمیر ناخودآگاه با موفقیت بیشتری به پیش می تازد و گه گاه نیز «خود» با شدت و حدّت فزونتری از خویش دفاع می کند. رؤیاهای اضطراب آور غالباً آن رؤیاهایی هستند که محتوایشان به کمترین میزانِ ممکن تحریف شده است. اگر خواسته ضمیر ناخودآگاه به قدری نیرومند باشد که «خود» در حال خواب نتواند با توسل به امکاناتش از آن مصون بماند، آنگاه «خود» آن آرزو را به خواب وامی گذارد و به حیاتِ بیدار بازمی گردد. همه تجربیات حاکی از آن هستند که رؤیا همواره کوششی است برای خلاصی از مختل شدن خواب از راه برآوردن یک آرزو. بدین سان، رؤیا نگهبانِ خواب است. این کوشش ممکن است کم و بیش به طور کامل به موفقیت برسد؛ اما همچنین ممکن است ناموفق بماند و در این صورت رؤیابین از خواب بیدار می شود، حال آن که در ظاهر علت بیدار شدن او دقیقا خودِ آن رؤیا بوده است. پس گه گاه اتفاق می افتد که این موجود نازنین، یعنی نگهبان شب، که وظیفه اش پاسداری از خوابِ اهالیِ این شهر کوچک است، چاره ای ندارد جز این که با به صدا در آوردن زنگ خطر ساکنانِ خفته شهرک را بیدار کند.
بحث حاضر را با اظهار نظری به پایان می برم که دلیل موجهی برای مبسوط بودن شرح من درباره مشکل تعبیر رؤیا خواهد بود. بنا به تجربه، آن ساز و کارهای ناخودآگاهانه ای که از راه مطالعه کارکرد رؤیا شناخته ایم و نحوه شکل گیریِ رؤیا را برایمان تبیین می کنند، همچنین فهم نشانه های گیج کننده بیماری را آسان می سازند، نشانه هایی که علاقه ما را به روان رنجوری و روان پریشی جلب می کنند. چنین مطابقتی [ بین ساز و کارهای ضمیر ناخودآگاه و نشانه های بیماری ] خواه ناخواه امیدهای فراوانی در ما برمی انگیزد.
بخش دوم
هدف عملی
فصل ۶
راهکارِ روانکاوی
بر اساس آنچه گفتیم، رؤیا حکم نوعی روان پریشی را دارد و تمام جنبه های نامعقول و توهّمی و واهیِ آن را شامل می شود. بی تردید این روان پریشی چندان دوام ندارد، بی ضرر است، کارکرد مفیدی به آن محول گردیده، با رضایت شخصِ رؤیابین آغاز می گردد و بنا به میلِ او خاتمه می یابد. با این همه، رؤیا نوعی روان پریشی است و به ما می آموزد که حتی چنین دگرگونیِ ژرفی در حیات ذهنی را می توان خنثی کرد تا جایش را به کارکردی بهنجار بدهد. به این ترتیب آیا امید به این که ما نیز بتوانیم در بیماریهای خودانگیخته و دهشتناکِ حیات ذهنی تأثیر بگذاریم و آنها را درمان کنیم، امیدی بلندپروازانه است؟
برخی از مقدمات این کار را پیشاپیش می دانیم. طبق فرضیه ما، تکلیف «خود» این است که خواسته های برآمده از روابط سه گانه و وابسته اش (یعنی روابطش با واقعیت و «نهاد» و «فراخود») را اجابت کند و در عین حال سامان و نیز خودسالاریِ خویش را محفوظ نگه دارد. پیش شرط ضروریِ حالات بیمارگونه مورد بحث، صرفا می تواند تضعیف نسبی یا مطلق «خود» باشد، تضعیفی که عمل کردن «خود» به تکالیفش را برای آن دشوار می سازد. دشوارترین خواسته ای که «خود» می بایست اجابت کند، احتمالاً عبارت است از مهار مطالبات غریزیِ «نهاد». برای توفیق در انجام دادن چنین کاری، «خود» چاره ای ندارد جز این که مقادیر فراوانی از انرژیِ خویش را صَرفِ مبارزه با نیروگذاریهای روانی کند. لیکن خواسته های «فراخود» نیز ممکن است چنان قدرتمندانه و سرسختانه بر «خود» فشار آورند که این کنشگرِ روان دیگر قادر به انجام دادن سایر تکالیفش نباشد. می توان گفت که در تعارضاتی که در این مرحله از نظر صَرفِ انرژیِ روان پیش می آید، «نهاد» و «فراخود» غالبا علیه «خود» با یکدیگر متحد می شوند. اکنون «خود» در وضعیت بسیار دشواری گرفتار آمده است و می کوشد برای حفظ وضعیتِ معمولش، به واقعیت تمسک جوید. اگر «نهاد» و «فراخود» بیش از حد قدرت بیابند، موفق می شوند سامان «خود» را سست و دگرگون کنند تا رابطه مناسب آن با واقعیت مختل گردد یا حتی خاتمه یابد. شاهد بوده ایم که این اتفاق هنگام رؤیا دیدن رخ می دهد: «خود» پس از منقطع شدن از واقعیتِ دنیای بیرون، تحت تأثیر دنیای درون به روان پریشی فرو می لغزد.
برنامه ما برای درمان بیماریهای روانی، مبتنی بر این کشفهاست. «خود» بر اثر این تعارضهای درونی ضعیف شده است و ما باید به یاری اش بشتابیم. این وضعیت شبیه به جنگی داخلی است که باید با کمک یک هم پیمانِ خارجی به سرانجام برسد. پزشک روانکاو و «خودِ» ضعیف شده بیمار می بایست بر اساس دنیای واقعیِ بیرون جبهه متحدی در برابر دشمن (یعنی مطالبات غریزیِ «نهاد» و مطالبات وظیفه شناسانه «فراخود») تشکیل دهند. [ به عبارتی، ] ما با یکدیگر پیمان همکاری می بندیم. «خودِ» بیمار قول می دهد که با کمال صمیمیت با روانکاو همکاری کند. به سخن دیگر، «خود» متعهد می گردد که کلیه مواد و مصالحی را که ادراک نَفْسش بر او آشکار می سازد، در اختیار ما قرار دهد. متقابلاً ما نیز به بیمار اطمینان می دهیم که اکیدا رازدار خواهیم بود و تجربه خویش در تفسیر مواد و مصالحِ تحت تأثیر ضمیر ناخودآگاه را برای درمان او به کار خواهیم گرفت. دانش ما جای نادانستگیِ او را می گیرد و سلطه «خودِ» او بر آن حوزه هایی از حیات ذهنی که دیگر تحت مهار «خود» نیستند را اعاده می کند. موقعیت مناسب برای روانکاویِ بیمار را این پیمان فراهم می آوَرَد.
به مجرد برداشتن این گام، با نخستین ناکامی در کارمان رو به رو می شویم و برای اولین مرتبه از اطمینان بیش از حد به خودمان برحذر می گردیم. اگر قرار است که «خودِ» بیمار هم پیمانی کارساز برای نیل به هدف مشترک مان باشد، آنگاه ضرورت دارد که «خود» به رغم همه فشاری که قدرتهای متخاصم بر او اِعمال می کنند درجه معینی از انسجام را برای خویش حفظ کرده باشد و مطالبات واقعیت را ولو به اندازه ای اندک دریابد. اما از «خودِ» یک بیمارِ روان پریش چنین توقعی نمی توان داشت، زیرا قادر نیست به این نوع پیمان وفادار بماند و در واقع حتی نمی تواند به سهولت آن را بپذیرد. «خود» اندکی بعد ما و کمکی را که به او ارزانی می داریم کنار می زند و به آن بخشهایی از دنیای بیرون الحاق می کند که دیگر واجد هیچ معنایی برای آن نیستند. به این ترتیب، درمی یابیم که می بایست از تلاش برای آزمودنِ برنامه مان برای درمان بیمارانِ روان پریش دست برداریم. شاید هیچ گاه نتوانیم این برنامه درمان را محقق سازیم و شاید هم باید فعلاً و تا یافتن برنامه ای مناسبتر برای روان پریشان از آن صَرفِ نظر کنیم.
لیکن گروه دیگری از بیماران روانی مشابهتهای آشکار و فراوانی با روان پریشان دارند؛ اینان بیماران بسیار زیادی هستند که به شدت از روان رنجوری رنج می برند. از قرائن چنین برمی آید که عوامل تأثیرگذار در بیماریِ ایشان و نیز ساز و کارهای بیماری زای آن یکسان و یا دست کم بسیار مشابه هستند، اما «خودِ» آنان مقاومت بیشتری نشان داده و سامانش کمتر مختل گردیده است. بسیاری از این بیماران، به رغم عارضه هایشان و ناتواناییهای حاصل از آن عارضه ها، توانسته اند زندگیِ خویش را در دنیای واقعی ادامه دهند. ممکن است این روان رنجوران آمادگیِ پذیرش کمک ما را داشته باشند. ما حوزه علائق خود را به ایشان محدود می سازیم تا ببینیم به چه میزان و از چه راههایی می توانیم آنان را «درمان» کنیم.
پس پیمان همکاریمان را با روان رنجوران می بندیم: کمال صمیمیتِ از یک طرف و رازداریِ اکید از طرف دیگر. از اینجا ممکن است چنین به نظر آید که ما صرفا در پی آنیم که موقعیت «پدر روحانی اعتراف کننده» را به شکلی غیردینی ایجاد کنیم. اما تفاوت عظیمی بین [ آن کاری که روانکاو در مطب می کند و آن کاری که کشیش کاتولیک در کلیسا انجام می دهد [وجود دارد، زیرا ما نمی خواهیم صرفا آن مطالبی را از بیمارمان بشنویم که خودش می داند و از دیگران پنهان می سازد؛ وی همچنین باید آن مطالبی را که نمی داند با ما در میان بگذارد. با توجه به این هدف، استنباطمان از صمیمیت را به نحوی مشروحتر برای بیمار تعریف می کنیم. از او قول می گیریم که از قاعده بنیادینِ روانکاوی تبعیت کند، یعنی این قاعده که از این پس بنا به میل ما رفتار کند. بیمار نه فقط آنچه را تعمدا و با طیب خاطر می تواند بگوید (یعنی نه فقط آنچه را که همچون اعتراف [ در کلیسا ] موجب تسکین می شود)، بلکه همچنین هر آنچه را از راه خویشتن نگری درباره خود می فهمد باید با ما در میان بگذارد، یعنی هر آنچه به ذهنش خطور می کند، حتی اگر بیان آن موضوع برایش ناگوار است و حتی اگر به نظرش می آید که موضوع بی اهمیت یا در واقع بی معنا است. چنانچه بیمار بتواند پس از دریافت دستورالعملِ روانکاو خودنکوهی اش را متوقف کند، انبوهی از مواد و مصالح روانی (اندیشه ها، تصورات، خاطرات) را به ما عرضه خواهد کرد که پیشاپیش تحت تأثیر ضمیر ناخودآگاه اند و مستقیماً از آن سرچشمه گرفته اند و ما را در موقعیتی قرار می دهند که بتوانیم حدس بزنیم بیمار چه مواد و مصالحی را در ذهنش سرکوب کرده است و بر پایه اطلاعاتی که به او می دهیم دانش «خود» از مفاد ضمیر ناخودآگاه را زیادتر کنیم.
اما اصلاً چنین نیست که «خودِ» بیمار راضی باشد منفعلانه و مطیعانه مواد و مصالح مورد نیاز ما را ارائه دهد و تفسیرمان از آن مواد و مصالح را باور و قبول کند. برخی اتفاقات دیگر نیز روی می دهند که معدودی از آنها را می توان پیش بینی کرد، اما از بقیه شگفت زده می شویم. شگفت آورترین رویداد بدین قرار است: بیمار نمی خواهد روانکاوش را واقع بینانه یاری رسان و مشاوری بپندارد که در ازاء زحمتش اجرتی هم دریافت می کند و شخصا خرسندتر می بود اگر نقش دیگری مانند راهنمای یک کوه پیماییِ دشوار را ایفا می کرد. برعکس، بیمار روانکاوش را مظهر بازگشتِ یا صورت تناسخ یافته شخصیتی مهم از دوره کودکی یا گذشته خویش محسوب می کند و به همین سبب همان احساسات و واکنشهایی را به او انتقال(۳۷) می دهد که بی شک زمانی درباره آن نمونه نخستین داشته است. اندکی پیشرفت در کار درمانِ بیمار ثابت می کند که «انتقال» واجد اهمیتی است که هرگز تصورش را نمی کردیم، زیرا هم نقش ابزار ارزشمندی را دارد که هیچ چیز دیگری را نمی توان جایگزین آن کرد و هم این که منشأ خطراتی وخیم است. در واقع، انتقال ماهیتی دو وجهی دارد، یعنی هم نگرشهای مثبت (محبت آمیز) درباره روانکاو را شامل می گردد و هم نگرشهای منفی (تخاصم آمیز). در چنین وضعیتی، روانکاو از نظر بیمار معمولاً جای یکی از والدین را می گیرد. نگرش بیمار تا زمانی که مثبت باشد، به طرز شگفت آوری به کار ما کمک می کند. این نگرش کل رابطه بیمار با روانکاو را متحول می سازد و هدف عقلانیِ بیمار یعنی نیل به سلامت و رهایی از رنجوری را به حاشیه می راند. در عوض، هدف بیمار این می شود که روانکاوش را خرسند سازد و تحسین و تعلق خاطر او را به دست آوَرَد. نگرش مذکور به انگیزه راستینِ بیمار برای همکاری با روانکاو تبدیل می گردد؛ «خودِ» ضعیفش قدرت می یابد؛ بر اثر این تحول، بیمار قادر به انجام دادن کارهایی می شود که به طور معمول از توان او خارج بودند؛ نشانه های بیماری اش ناپدید می گردند و به نظر می رسد که دیگر بهبود یافته است، البته محض خاطر روانکاوش. چه بسا روانکاو با شرمندگی نزد خود اذعان کند که در آغاز این کار دشوار، هرگز گمان نمی کرد که از چنین توانمندیهای فوق العاده ای بهره مند شود.
باید افزود که رابطه انتقال بین بیمار و روانکاو، دو فایده دیگر نیز دارد. اگر بیمار شخص روانکاو را پدر (یا مادر) خویش تلقی کند، قدرت «فراخود» بر «خود» را نیز به او تفویض می کند، زیرا همان گونه که می دانیم والدین بیمار خاستگاه «فراخودِ» او بودند. این «فراخودِ» جدید اکنون امکان می یابد تا فرد روان رنجور را دوباره تربیت کند و به بیان دیگر می تواند اشتباهات والدین در تربیت فرزند را تصحیح کند. اما در اینجا لازم است در خصوص سوءاستفاده از این عامل تأثیرگذارِ جدید هشدار دهیم. ممکن است روانکاو بسیار وسوسه شود که همچون یک معلم یا الگو یا شخصیتی کمال مطلوب رفتار کند و بخواهد که دیگران نیز مانند خودِ او باشند، اما نباید از یاد ببرد که رابطه درمانیِ او با بیمار چنین هدفی ندارد و در واقع اگر به تمایلات خویش میدان دهد، از وظیفه خود تخطئی خواهد کرد. چنانچه روانکاو اجازه دهد که باورهای شخصی اش بر نحوه تربیت مجدد بیمار اثر بگذارد، آنگاه مرتکب همان اشتباه والدین خواهد شد که با اِعمال نفوذ بر فرزندشان استقلال او را زایل کردند. به سخن دیگر، روانکاو بدین ترتیب باعث می شود که وابستگی بیمار به شکلی جدید ادامه یابد. وی در همه کوششهایی که برای بهبود و تربیت بیمار به عمل می آوَرَد، موظف است فردیت بیمار را محترم بشمارد. میزان تأثیرگذاریِ موجّهِ روانکاو، به میزان بازدارنده های رشدی در بیمار بستگی دارد. ذهنیت برخی از روان رنجوران چنان طفل وار باقی مانده است که در روانکاوی نیز صرفا همچون کودک می توان با آنها رفتار کرد.
همچنین فایده دیگر انتقال این است که بیمار بخش مهمی از سرگذشت زندگیِ خود را با وضوحی تجسمی در برابر ما بازآفرینی می کند، حال آن که اگر انتقال رخ نمی داد وی به شرحی ناکافی از آن رویدادها بسنده می کرد. به عبارتی، بیمار به جای بازگوییِ بخشی از زندگی اش، آن را برای ما به نمایش می گذارد.
اما اکنون جنبه منفیِ انتقال را در نظر بگیریم. از آنجا که انتقال موجب بازآفرینیِ رابطه بیمار با والدینش می شود، واجد ماهیت دو وجهیِ آن رابطه نیز هست. به طور تقریبا اجتناب ناپذیری، نگرشهای مثبت بیمار درباره روانکاو سرانجام روزی به نگرشهای منفی و خصمانه تغییر می یابند. این نیز معمولاً تکرار رویدادهای زندگیِ گذشته بیمار است. فرمانبرداریِ او از پدر (اگر در این انتقال، پدرِ بیمار با روانکاو یکی پنداشته شده باشد)، تلاش او برای جا کردن خود در دل پدر، ریشه در آرزویی شهوانی دارد. دیر یا زود آن خواسته در فرایند انتقال دوباره شدت می گیرد و ارضاء می طلبد. پیداست که در رابطه بیمار با روانکاو، خواسته مذکور هرگز محقق نخواهد شد. روابط جنسیِ واقعی بین بیمار و روانکاو غیرممکن است و حتی روشهای نامحسوستر برای خشنود ساختن بیمار (از قبیل رجحان دادن، اُلفت و غیره) کمتر توسط روانکاو مورد استفاده قرار می گیرند. اگر روانکاو به این شکل به تمنیات بیمار جواب رد بدهد، آنگاه زمینه برای تبدیل نگرش مثبت بیمار درباره او به نگرشی منفی فراهم می آید. احتمالاً در دوره کودکی نیز رابطه بیمار با والدینش به همین صورت دگرگون شد.
می توان به موفقیتهای درمانی ای که بر اثر انتقال مثبت به دست می آیند بدگمان بود و آنها را صرفا حاکی از موفقیت دانست، زیرا اگر انتقال منفی غلبه پیدا کند آنگاه آن موفقیتها باد هوا خواهند شد. در آن صورت، با هراس مشاهده می کنیم که همه زحمات و کوششهایمان به هدر رفته اند. در واقع، این تصور ما که بیمار به یک دستاورد فکریِ مستمر نائل گردیده (یعنی نظریه روانکاوی و ثمربخش بودن آن را دریافته است)، ناگهان باطل می شود. وی همچون کودکی رفتار می کند که خود از قضاوت عاجز است و لذا کورکورانه به حرفهای اشخاصی باور می آوَرَد که برایش عزیزند و متقابلاً حرفهای غریبه ها را نمی پذیرد. خطر این حالات انتقال آشکارا در این است که بیمار با بدفهمیِ ماهیتشان، آنها را تجربیاتی واقعی و جدید و نه بازتاب زندگیِ گذشته اش تلقی می کند. اگر این آقا (یا خانم) از میل قویِ شهوانی ای که در پس انتقال مثبت پنهان مانده است آگاه شود، فکر می کند که با تمام وجود عاشق شده است. اما اگر انتقال [ از وجهی مثبت به وجهی منفی ] تحول یابد، آنگاه احساس می کند که مورد تحقیر و بی اعتنایی قرار گرفته است، لذا از روانکاو متنفر می شود و هر آن ممکن است درمان روانکاوانه اش را پایان دهد. در هر دوی این وضعیتهای نامعتدل، بیمار آن پیمان همکاری ای را که در آغاز درمان بسته بود فراموش کرده است و دیگر نمی تواند در تلاش مشترک با روانکاو نقش مفیدی ایفا کند. روانکاو می بایست در همه مراحل درمان، بیمار را از توهّمات خطرناک رهایی بخشد و کراراّ به او نشان دهد که آنچه بیمار نوعی حیات تازه و واقعی محسوب می کند، در واقع بازتاب رویدادهای گذشته زندگیِ اوست. همچنین برای جلوگیری از وضعیتی که دیگر هیچ شواهدی در اختیار او قرار نگیرد، روانکاو مراقبت می کند که نه عشق بیمار به اوجی افراطی برسد و نه تخاصمش. روانکاو از این طریق به این هدف نائل می شود که پیشاپیش بیمار را برای این رخدادهای احتمالی آماده می سازد و نخستین نشانه های آن را نادیده نمی گیرد. برخورد هشیارانه با انتقال بر اساس این دستورالعملها، معمولاً نتایج بسیار مطلوبی به بار می آوَرَد. اگر به روال معمول موفق شویم ماهیت واقعیِ پدیده انتقال را برای بیمار روشن کنیم، یکی از کاراترین سلاحهای او برای مقاومت را بی اثر و در واقع خطرها را به دستاوردهایی ثمربخش تبدیل خواهیم کرد، زیرا بیمار هرگز تجربه انتقال را دوباره از یاد نمی بَرَد. قدرت انتقال برای متقاعد ساختن بیمار، فزونتر از هر قدرتی است که وی از راههای دیگر کسب کرده است.
از نظر ما، این امرِ بسیار نامطلوبی است که بیمار به جای یادآوریِ گذشته اش، خارج از انتقال عمل کند. وضعیت کمال مطلوب برای نیل به هدف ما این است که بیمار خارج از درمان بهنجارترین رفتار ممکن را داشته باشد و واکنشهای نابهنجارش را فقط در انتقال متجلی کند.
به منظور تقویت «خودِ» ضعیف شده بیمار، ما ابتدا معرفتِ «خود» به نَفْسش را بسط می دهیم. البته کار ما در اینجا تمام نمی شود، بلکه این فقط حکم گام اول را دارد. برای «خود»، فقدان این معرفت حکم از دست دادن قدرت و بی اثر شدن را دارد و نخستین نشانه محاصره و زمین گیر شدنش توسط مطالبات «نهاد» و «فراخود» است. به همین سبب، اولین قسمتِ کمکی که باید به بیمار بکنیم عبارت است از تفحص درباره وضعیت او و ترغیب کردنش به این که در این تفحص با ما همکاری کند. چنان که می دانیم، منظور از این اقدامِ اولیه هموار کردن راه برای انجام دادنِ کاری دشوارتر است. از عنصر پویای این هدف، حتی در مراحل مقدماتیِ کار، غافل نباید شد. مواد و مصالح کار را از مجموعه متنوعی از منابع گرد می آوریم. این مجموعه عبارت است از: آنچه از اطلاعات داده شده توسط بیمار و نیز از تداعیهای آزادش به ما افاده می شود؛ آنچه از انتقالهایش معلوم می شود؛ نتایجی که از تعبیر رؤیاهایش می گیریم؛ و آنچه ناخواسته در تُپُقها یا کنش پریشیهای(۳۸) او برملا می شود. همه این مواد و مصالح کمک می کنند تا درباره رویدادهای دوره کودکی بیمار که اکنون از یاد او محو شده اند و نیز درباره آنچه اکنون در او به وقوع می پیوندد و او خود از آن بی خبر است، به تفسیرهایی برسیم. اما در همه این موارد، همواره بین دانش خودمان و دانش بیمار تمایز می گذاریم. یافته های اولیه خود را بلافاصله با بیمار در میان نمی گذاریم؛ نیز از گفتن نتیجه کلی ای که گرفته ایم خودداری می کنیم. هنگام بیان هر یک از تفسیرهایمان، مجددا و به دقت درباره موضوع تعمق می کنیم و [ برای در میان گذاشتن این مطالب با بیمار ] منتظر مناسبترین زمان می شویم، گو این که تشخیص این زمان همواره کار سهلی نیست. قاعده این است که بیان یک تفسیر یا تبیین از وضعیت بیمار را به تعویق می اندازیم تا خودِ بیمار تقریبا به همان نتیجه برسد و صرفا یک گام با آن فاصله داشته باشد، هرچند که باید متذکر شویم برداشتن آن گام حکم یک آمیزه سرنوشت ساز را دارد. اگر راه دیگری در پیش بگیریم و بیمار را پیش از آمادگیِ لازم در سیل تفسیرهایمان غرقه سازیم، اطلاعات ما یا هیچ تأثیری به بار نخواهد آورد و یا این که موجب فوران خشمگینانه مقاومت بیمار خواهد شد، مقاومتی که پیشرفت کارمان را دشوارتر می کند و شاید حتی آن را با خطر توقف مواجه سازد. اما چنانچه مقدمات را به نحوی شایسته فراهم کرده باشیم، غالبا بیمار بر تفسیر ما بی درنگ صحّه می گذارد و آن واقعه درونی یا بیرونی ای را که فراموش کرده بود خود به یاد می آوَرَد. هر چقدر تفسیر ما با چند و چونِ امرِ فراموش شده دقیقتر مطابقت کند، به همان میزان پذیرش آن از سوی بیمار آسانتر خواهد بود. از آن زمان به بعد، بیمار نیز از دانش ما در خصوص آن موضوعِ معین برخوردار خواهد بود.
با نام بردن از مقاومت، به بخش دوم و مهمتر کارمان می رسیم. پیشتر دیدیم که «خود» برای دفاع از خویش در برابر حمله عناصر نامطلوبِ «نهادِ» ناخودآگاه و سرکوب شده، به مخالفت با نیروگذاریهای روانی متوسل می شود. کارکرد معمولیِ «خود» در گرو مختل نشدن این ضدیت با نیروگذاریهای روانی است. هر قدر «خود» بیشتر تحت فشار قرار گیرد، با آشفتگیِ بیشتری (گویی که دچار رعب و حشت شده باشد) به این ضدیت تمسک می جوید تا بلکه از این طریق بتواند از یورشهای فزونتر در امان بماند. لیکن این هدفِ تدافعی، با اهداف درمانِ ما به هیچ وجه سازگار نیست. ما خواهان آنیم که، برعکس، «خود» از حتمیتِ یاریِ ما تشجیع شود تا جرأت حمله و بازپس گیریِ آنچه از دست داده است را بیابد. اینجاست که درمی یابیم این ضدیت با نیروگذاریهای روانی، با چه صلابتی در برابر کار درمانگرانه ما دست به مقاومت می زند. «خود» هراسان از تقبل چنین مسئولیتی سر باز می زند، زیرا به نظرش می آید که [ حمله به «نهاد» ] کاری پرمخاطره است و شاید به عدم لذت بینجامد. باید از طریق تشویق و دلجوییِ دائم، مانع از آن شویم که «خود» از همکاری با ما دست بردارد. این مقاومت که در سرتاسرِ درمان ادامه می یابد و در هر مرحله تازه ای از کار تجدید می شود با اصطلاحِ نه چندان درستِ مقاومت ناشی از سرکوب مشخص می گردد. همان گونه که خواهیم دید، این یگانه مقاومتی نیست که برای ما مشکل ایجاد می کند. شایان توجه است که با پیش آمدن این وضعیت، جبهه بندی نیروها تا حدی معکوس می شود، زیرا «خود» می کوشد [ در برابر انگیزه ای که برای مبارزه با «نهاد» به او می دهیم ] ایستادگی کند، حال آن که ضمیر ناخودآگاه که به طور معمول مخالف ما است به یاریِ ما می شتابد. یاریِ ضمیر ناخودآگاه به این سبب است که طبیعتا «سائقی(۳۹) به سمت بالا(۴۰)» دارد و بزرگترین هدفش این است که از مرزهای تثبیت شده اش به زور فراتر رود تا به «خود» و لذا ضمیر آگاه راه یابد. اگر موفق شویم «خود» را به فائق آمدن بر مقاومتهایش واداریم، مبارزه حاصل تحت هدایت ما و با یاری ما انجام خواهد شد. نتیجه این مبارزه اهمیتی ندارد: خواه پس از یک بررسیِ جدید «خود» خواسته ای غریزی را که پیشتر مردود می شمرد بپذیرد و خواه بار دیگر و این بار برای همیشه آن را رد ک
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
فایل پاورپوینت کامل ابوالمشاغل دوران قاجار و پهلوی
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.